۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

باران

جایی خواندم از قول دکتر علی شریعتی که این توجه ها این دوستت دارم گفتن ها این علاقه ها این حشرها این انرژی ها همه و همه مال این است که اینها تلنبار شده است جمع شده است و الان خودش را دارد آزاد می کند!خوب جالب بود و منطقی!
امروز روز بارانی بود و من عاشق قدم زدن در باران عاشق گوش دادن به "سونات" و خیس شد و بازهم خیس شدن عاشق فکر نکردن و بازهم بیخیال شدن.
من سرکش شده ام؟آری من بازهم سرکش شده ام باز هم همه انرژی حیاتم جمع شده است و به همه جا تشعشع می پراکند بازهم در خیابان لبخند می زند به مردم و بازهم خوشحال میشود از لبخند شیطنت آمیز دخترکان شیطان!
امروز باران می بارید ،صبح کوه ها سفید شده بود و حس بالا رفتن در مه غلیظ وسوسه انگیز است!وقتی در اوج سرما پشت تخته سنگی پنهان شده ای و حتی در فاصله نیم متری هم کسی تو را نمی بیند و تو مشغولی به "آن کار دیگری" وه چه حسی دارد این حس!
این روزها سرکش شده ام آتشی شده ام و مثل یک پلنگ گرسنه در بیشه ها پرسه میزنم درست مثل یک پلنگ تنها که همیشه به ماه نگاه می کند و روزی خودش را از بالای کوه پائین خواهد انداخت.
این روزها هوا دارد سرد می شود و من دارم آماده خواب زمستانی میشوم این روزها دارم آماده بیخیالی میشوم و آماده بی قیدی آماده دویدن در بیشه ها و کوه ها آماده رها شدن

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...