من و خاطرات تنهايي قسمت اول:
1
يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك
جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك جورايي من ارشد تر بودم و
يك جورايي كارها رو با من هماهنگ مي كرد. كلا آدم ساكتي هستم و حرف زيادي براي
گفتن ندارم. دليلشم اتفاقات زندگيم بود و جدايي و دوري از دو تا بچه هاي نازنينم.
نميخوام بگم كه افسرده بودم ! نه اصلا . كلا با مساله كنار اومده بودم. سه سال از
جدايي من و مونا گذشته بود. سه سال از آخرين ديدارمون در دفتر طلاق . خيلي با
آرامش اتفاق افتاد . مونا زن معركه اي بود. همه چيز تمام . يك مدير خوب . يك مادر
نمونه . يك دوست خيلي خوب. هيچكس باورش نميشد كه ما دو تا اصلا مشكلي داشته باشيم
چه برسه به اين كه بخواهيم از هم جدا بشيم . ولي خوب مشكلات پشت سر هم
و داستان به ته رسيد. بچه ها رو برداشت و رفت آمريكا پيش پدر و مادرش. شايدم حق
داشت. قضاوتش نميكنم سر زنشش هم نميكنم. هر كسي بايد فكر زندگيش باشه. همه اين ها
رو كنار هم كه قرار بديم به سكوت ميرسيم. يك سكوت كامل و محض .
يك علاقه خاصي ايجاد شده بود. زن ميانه اندامي بود.
با موهاي مشكي و چشماي قهوه اي . خيلي خيلي مودب. من هيچ وقت هيچ حس خاصي ازش
نگرفتم. خيلي آروم ميومد سركارش بي صدا كاراش رو ميكرد گاهي يك سوالي مي كرد و
مشغول ميشد. حلقه توي دستش هميشه برق ميزد . ظهر ها به آرومي با موبايلش صحبت مي
كرد و بعد از ناهار برميگشت سر كارش. خيلي برام سوال شده بود. يك جورايي كنكجاو
شده بودم. يواش يواش با هم شروع به صحبت كرديم. خيلي با احتياط و مراعات حرف ميزد.
هميشه من براش "شما" بودم. نه اسم كوچيك و حتي نه "دكتر" يا
هر چيزي كه فكر كنين. روزها مي گذشت و كارش رو بهتر و بهتر انجام
ميداد. كلا روي مسايل مسلط شده بود. نتيجه آزمايشات رو خيلي خوب ارائه ميكرد و
خيلي تميز گزارش ميداد. خروجي كه ارائه مي كرد بي نظير بود و عالي . زمستون سال 86
بود. زمستون خيلي سختي بود . جوري كه خيلي ها توي جاده ها موندن و سر ما خيلي شلوغ
شده بود. صبح زود اول وقت مثل هميشه اومد تو و من هم مثل هميشه زودتر رسيده بودم.
يك جعبه بزرگ رو گذاشت روي ميزم و گفت اين مال شماست يك تشكر كوچيك از طرف من و
كامران بابت همه كمك هايي كه اين مدت به من كردين و اجازه دادين درس هام رو بخونم
و تزم رو دفاع كنم. گفتم به به مباركه ايشالله به سلامتي. من كار خاصي نكردم .
هركسي بود همين كار رو ميكرد. براي اولين بار دقيق توي چشمام نگاه كرد. چشماي سياه
درشتش رو با يك رضايت عميقي به من دوخت و گفت نه كاري كه شما كردين هيچ كس نكرد من
واقعا از شما ممنونم . هم من هم كامران. بعد انگار به خودش اومده باشه خيلي سريع
خودش رو جمع و جور كرد و گفت ميرم چايي بريزم شما ميخورين؟ اولين بار بود كه
ميخواست برام چايي بريزه . گفتم ممنون ميشم . رفت و من هم با كنجكاوري به جعبه
نگاه ميكردم. دفتر من توي آزمايشگاه دور تا دورش شيشه بود. كلا عادت ندارم در
محيط كارم چيزي رو پنهان كنم يا فضاي خصوصي ايجاد كنم و از همه همكارها هم همين رو
خواستم و همه هم انصافا رعايت مي كردن. روپوش سفيدش رو پوشيده بود و يقه اسكي راه
راه نارنجي و سفيدش بهتر مشخص بود. سعي ميكردم زياد ديد نزنم و البته در مورد
حبيبه مي تونم بگم كه موفق نميشدم و خيلي وقتها نگاهم رو شكار ميكرد و
من سعي مي كردم كه طبيعي رفتار كنم و اون هم سريع جابجا ميشد و مسير رو عوض مي
كرد. يك جور خاصي بود. يك حس غريبي بود . نشست اون طرف ميز و جعبه رو باز كرد. بوي
كيك خونگي همه فضا رو گرفت و هيچي به اندازه يك كيك خونگي و چاي داغ توي اون
زمستون سرد نمي چسبيد. گفت اين رو من و كامران ديشب با هم درست كرديم . و به نيت
شما هم درست كرديم. لطفا تعارف نكنين بقيش رو هم بايد ببرين خونه . گفتم اين خيلي
زياده با هم ميخوريم همين جا بمونه چون فردا هم ممكنه هوس كنم. واقعا خوشمزه
بود.از آخرين باري كه همچين كيك خونگي خورده بودم سالها گذشته بود. مونا هميشه
درست ميكرد. يادش بخير... اين جمله رو گفتم . يعني با صداي بلند فكر كردم. سرم رو
بالا آوردم و ديدم داره نگاهم ميكنه. پرسيد چرا تركتون كرد؟ بعد انگار پشيمون شده
باشه يهو گفت معذرت ميخوام نبايد مي پرسيدم بلند شد كه بره. گفتم بشينين لطفا .
اصلا اشكالي نداره كه پرسيدين. گفت مطمئنين؟ گفتم قطعا و شروع كردم به تعريف
ماجرا.آروم آروم چايي و كيك رو ميخوردم و براش تعريف مي كردم. يهو به خودم اومدم
ديدم كه نيم ساعته داره گوش ميده بدون اين كه كوچكترين حرفي بزنه و با دقت داره
نگاهم ميكنه. داستان به نيمه رسيده بود. گفتم بهتره بريم سركارمون داره دير ميشه.
گفت اره اره خيلي دير شد بلند شد كيك رو گذاشت داخل يخچال . ازش تشكر كردم و گفتم
سالها بود همچين كيك خوشمزه اي نخورده بودم. ممنونم. با لبخند هميشگيش گفت اصلا
قابلي نداره و بدون هيچ حرف ديگه اي از اتاق رفت بيرون و ديدم مشغول كارهاش شد.
رسيدم جلوي پاركينگ ، هرچي ريموت رو ميزدم در باز
نميشد. ماشين رو روي پل گذاشتم و پياده شدم. سرايه دار بدو بدو اومد و گفت ببخشيد
آقاي دكتر در خرابه از صبح منتظريم كه بيان درستش كنن. گفتم اشكال نداره حسن و
رفتم در رو باز كردم . چون يك واحد كوچيك توي اون مجتمع داشتم پاركينك درست و
حسابي نداشتم و يك گوشه اي بايد پارك مي كردم. به سختي داشتم لگنم رو جا ميكردم كه
صداي تق و شكسته شدن سپر از پشت شنيده شد. توي آينه نگاه كردم ديدم پسر همسايه
دنده عقب اومده و زده به ماشين كناري من. ماشين رو جا كردم و پياده شدم. گفتم چي
كار ميكني پسر خوب؟! گفت نديدم زدم ديگه اشكال نداره ! بابا پولش رو ميده. داشت
ميرفت بهش گفتم بيا بيا ، اين كاغذ رو بگير روش يادداشت بزار و عذر خواهي كن ،شماره
واحد و تلفنت رو هم بنويس. گفت نمي خواد عادت دارن گفتم ببين بيا اين كار رو بخاطر
من بكن باور كن نتيجش بهتره. بي تفاوت شونه هاش رو بالا انداخت و كاغذ رو گرفت و
نوشت و گذاشت زير برف پاكن. كمي خريد كرده بودم برداشتم و به سمت آسانسور رفتم .
مجتمع ما دو تا آسانسور داشت كه اكثرا يكيش خراب بود. اون روز هم خراب بود. و
آسانسور كاملا پر اومد توي پاركينگ. در باز شد و بوي تند عطر كوكو شانل زد زير
دماغم. نيم نگاهي كردم و زن همسايه رو شناختم. گفت اوا دكترجون چرا وايسادي بياد
تو. گفتم شما بفرماييد جا به اندازه كافي نيست. گفت جا هست شما بيا! گفتم ممنونم .
آسانسور خراب ميشه همينم از دست ميديم. بفرماييد. خلاصه رفتن و من موندم. هنوز مزه
كيك زير زبونم بود. داشتم فكر مي كردم امشب چي كار كنم. بلاخره آسانسور اومد. طبقه
8 رو زدم و رفتم بالا. در آپارتمان نقلي رو باز كردم و رفتم تو. خريد
ها رو گذاشتم توي يخچال . ساعت رو نگاه كردم . يك ربع به هفت بود. از پل رومي تا
پونك 1 ساعت طول كشيده بود و نيم ساعت هم جلوي در پاركينك و آسانسور! تهران دوست
دارم!!! خندم گرفته بود. رفتم به سمت سيستم صوتي و آلبوم لبه تاريكي رو براي خودم
گذاشتم . هوا ديگه تاريك شده بود. دو تا شمع روشن كردم. و صداي گيتار اريك كلارپتن
پيچيد توي فضا. رفتم يك دوش گرفتم. ديدم ريش هام در اومده. يك لحظه ياد حرف حبيبه
افتادم. ريشاتون امروز بلند شده! تيغ رو برداشتم و ريش هام رو زدم. حس
كلافگي عجيبي داشتم اين زن همش جلوي چشمم بود. ميدونستم ميوه ممنوعه است! منم اصلا
آدم ميوه ممنوع نبودم. فرم بدنش جلوي چشمام ميومد. حركت باسنش و لبخندش و نگاهش.
خدايا! اصلا نمي خوام بهش فكر كنم. از حمام بيرون اومدم. ناله هاي گيتار همه خونه
رو گرفته بود. نشستم جلوي تي وي. آپارتمانم رو دوست داشتم. كوچيك بود ولي با صفا و
تميز. گلدون هام كنار پنجره بودن و پرده هاي كرم و بنفش نور خيابون رو خوب منعكس
ميكردن. رفتم پشت پنجره و به شلوغي ميدون پونك نگاه كردم . اون موقع هنوز ميدون
بود. بازم فكرم رفت به روز و اتفاقاتي كه افتاده بود! چرا اين زن اينقدر ذهن من رو
درگير كرده؟! بعد از داستان مونا من ديگه به هيچ زني فكر نكردم! نه اين كه با هيچ
زني نباشم! به كسي فكر نكردم! الكل داشت كار خودش رو ميكرد. موزيك رو عوض
كردم يك شمع ديگه روشن كردم و يك عود .خونه من اصولا كم نوره و نور
زياد آزارم ميده. مونا هميشه با اين مساله مشكل داشت و با موزيكي كه دوست دارم و
با ادكلني كه ميزنم. كلا مشكل داشت باهمه جزييات من... سرم گرم شده بود. حس كردم
يك چيزي كمه. سكس مي خواستم. موبايلم رو برداشتم . شماره گلي رو پيدا كردم. زنگ
زدم. دو تا بوق خورد: به به دكتر. چي شد ياد ماكردي؟! بي معرفت! نكنه بازم دلت تنگ
شده براي مونا! گلي دختر خيلي خوبي بود. رفيق توپي بود. از اون آدم ها كه كم پيدا
ميشه. به خودش نميگرفت. جوري كه حال مي كرد زندگي ميكرد. يك خري كه نفهميده بود
اين زن چه جواهريه طلاقش داده بود! گفتم سلام گلي جوون. امشب كجايي؟ گفت برنامه اي
ندارم . خونه هستم دارم كارهاي شركت رو انجام ميدم. گلي مدير مالي يك شركت بزرگ
بود و روي كارش قسم ميخوردن! گفتم دوست داري با هم مشروب بخوريم؟ گفت
نيكي و پرسش دكي! نيم ساعت ديگه اونجام! گفتم شام چي ميخوري عزيز؟ گفت ميبينم كه
شدم عزيز و زد زير خنده! گفنتم حالا هر چي! شام چي مي خوري! گفت از اون كوفته
قلقلي ها درست كن برام! حالش رو داري! گفتم حتما! منتظرتم و قطع كردم. مي دونستم
الان توي آسانسوره! نه اين كه من مالي باشم! اصلا!گلي زني بود كه براش مردا
ميمردن! شانس من اين بود كه گلي با من حال ميكرد. فقط همين! نه اين كه عشق و عاشقي
باشه! نه اصلا! گلي بي شيله پيله بود. يك پا برا خودش آدم بود! گوشت رو
از فريز در آوردم و گرفتم زير آب گرم كه اب بشه! اين زن اساسي گشنه بود! آويشن و
پيازچه رو آماده كردم و خلاصه نيم ساعتي مشغول بودم و آروم آروم الكل داشت كار
خودش رو ميكرد. حس مي كردم كه داغ شدم . عجيب بود . تنها جيزي كه جلو چشمم ميومد
چشماي حبيبه بود! لعنتي ول كن نبود! كار داشت بالاميگرفت! با خودم ميگفتم گلي بيا
ديگه! نجاتم بده از اين افكار! زنگ در آپارتمان بلند شد. در رو باز كردم . مثل
هميشه خندون بود! به به دكتر علفي خودمون. بده بوس رو ببينم . خيلي بي ريا بغلم
كرد و زد سر شونم. منم يكمي فشارش دادم گفت هوووي! چي كار ميكني! مال مردمه ها!
گفتم از كي تا حالا! گفت حالا! لپم رو ماچ كردو دويد تو اتاق خواب. مثل هميشه بوي
عطرش كلافم ميكرد. مانتو رو در آورد و اومد تو آشپزخونه! گفت خوب دكي چي درست كردي
برام! گفتم هيچي ولي برا خودم بساطي چيدم. گفت گه خوردي! گفتم بيا جيگر بشينيم لبي
تر كنيم .. نشست روبروم روي عسلي من هم رو كاناپه! گفت قبول نيست تو يك راه جلويي!
گفتم دو راه جلو مي افتي! گفت عمرا! اگه فكر كردي امشب من لباسم رو در ميارم كور
خوندي دكي! صبح حسين پيشم بود في ها خلدونم رو در آورد!!! گفتم راستي حسين حالش
چطوره ؟ رديفه؟ گفت اي بدك نيست! سيخ ميزنه نامرد! فكر ميكنه من نميفهمم. گفتم بيا
اين گيلاس رو برو بالا كه من يك سر به غذا بزنم! راستي برات برنج دودي درست كردم!
گفت تو روحت ! ديدم دلم ضعف ميره! نگو تو يك كارايي كردي! و زد زير خنده. گلي دختر
ماهي بود. واقعا حس خوبي بهش داشتم رفتم سر گاز و يك سري به غذا زدم!
گفتم حالا برنامت با حسين چيه؟ گفت هيچي ! نكبت همش زير آبي ميره! اون از زنش اينم
از اين دوست دختر جديدش! گفتم گلي به خدا حيفي! چرا خودت رو علاف حسين كردي؟! گفت
خو نكبت علاف تو دكي عمله ميشدم! خندم گرفته بود! گفتم كجا ميخوري؟ گفت عمرا اگه
بخورم! گفتم خره غذا رو ميگم! گفت آها! هرجا شما دستور بدين! گلي دختر تو پري بود
و خيلي قوي. نون آور خونه! درس خونده و آدم حسابي! به قول خودش يك مشكل داشت اونم
اعتيادش به سكس بود! خيلي خيلي حشري بود! ميدونم كه گاهي روزي چهار بار سكس داره!
معرفيش كردم به دوستم كه روانپزشكه! تهش ديدم با اون هم خوابيده! مرده بودم از
خنده! داشت ليوان ويسكي رو نگاه ميكرد. ظاهرا گرفته بودش اساسي! گفتم گلي چته! گفت
هيچي حس ميكنم يك چيزي اين زير دل ميزنه! گفتم شام ميخوري يا من تو رو بخورم!؟ گفت
ميدونم كه ميخواي حرف بزني! تو آدمي نيستي كه برا سكس كسي رو دعوت كني! تو ميخواي
حرف بزني. بيا ! بيا كه گوشم با شماست...زير غذا رو كم كردم و رفتم پيشش و شروع
كردم براش داستان رو تعريف كردن. كمي مست بودم. همه جزييات رو براش گفتم! يهو زد
تو سرم! نكبت!!! شوهر داره!!!!؟ گفتم آره!!! عاشق شوهرشه!!! گفت خاك تو اون سرت!!!
خري هستي!!!! نكن با خودت همچين!!! دستاش توي موهام بود. سرم روي زانوش .. بوي عطش
همه روحم رو پر كرده بود. دراز كش برگشتم به طرفش!! گفت دلت تنگه!!!؟ گفتم آره!
برا بچه ها خيلي دلم تنگه! لباش رو آورد جلو! گفت يك قولي بده دكي! گفتم چي! گفت
دور اين زن رو خط بكش! گفتم چرا! گفت ما زنا هم رو ميشناسيم .اين شيطون نابودت
ميكنه! لباش رو چسبوند به لبام! مزه خوب زبونش رو حس ميكردم. ول كن نبود! ميخورد و
ميخورد. گفتم غذا ميسوزه! گفت مستي! خاموشش كردم. الان بايد منو خاموش كنيييييي.
مست بوديم جفتمون! لباش رو مك ميزدم و با دستام بدنش رو كشف ميكردم. مال من نبود!
ميدونستم عاشق حسين ولي مشكل خودش بود! بدن خيلي محكمي داشت و موهاي فرفري و صداي
خش دار! الان كه فكر ميكنم حس خوبي بهم ميده ! بعد از سال ها! دستم روانداختم تاپش
رو دادم بالا! مي دونستم سوتين نبسته ولي سينه هاش هميشه محكم و سر بالا بود. نوك
سينه چپش رو گرفتم بين لبام دستش سر خورد طرف شلوارم و رفت تو. كيرم كاملا خيس
بود! يك آهي كشيد! گفت كثافت!!!! يك ساعت بايد به حسين ور برم كه خيس بشه! تو
هميشه خيسي! لباش رو فشار داد روي لبام! بلند شدم و با سرعت شلوارش رو در آوردم! و
نشستم بين پاهاش بوي گل ميداد. از كنار شورتش لباي كسش رو كشيدم بيرون! معركه بود!دستاش
توي موهام بود. يك دستش رو دراز كردو ليوان ويسكي رو برداشت ويكمي مزه
كردو آه بلندي كشيد. زيونم رو ميكردم توي كسش ودر مي آوردم! مي دونستم صبح حسين از
خجالت اين كس در اومده! ولي مگه مهمه؟! الان مال منه! ميخوامش! مي خوردم كسش رو و
اب ازش بيرون ميريخت! گفت دكي نكن! ميشما! گفتم من مخلصتم گل مني! گفت چرت نگو!
سرش رو خم كرد و چشاش رو بست. لباي كسش توي دهنم بود و مك ميزدم! ابش ميريخت بيرون
مثل هميشه! گفت نميخواستم امشب باهات بخوابم! ولي لعنتي چه ميكني با آدم! گفتم
خفه! حالش رو ببر! گفت بهتر از كير تو من منتظر شام هستم!! مرده بودم از خنده! در
هر حالتي شوخي مي كرد! گفتم امشب هوس كونت رو دارم! گفت دست دومه ! حسين صبح از
خجالتش در اومده! خندم گرفته بود! گفتم جدي جدي جوون داري! گفت دكي تو بكن من ميام
باهات...
موهاي فرفريش رو ناز ميكردم! داشت برام حرف ميزد!
بطري ويسكي كاملا خالي شده بود. سه بار شده بود! يك بار با زبونم يك بار با انگشتم
يك بارم با كيرم... گفت دكي چرا تو حسين نيستي؟ گفتم برا اين كه من منم! حسين حسينه!
حبيب؟ عاشقشي! اشك توي چشماي خوشگلش جمع شد و ريخت بيرون! نميدونستم بزارم به حساب
مستي يا راستي! گفتم شام خوشمزه داريم . بين اشكاش خنديد و گفت لباس بپوشم؟ گفتم
نه جيگر! بريم شام بخوريم....
ادامه دارد
من و خاطرات تنهايي قسمت دوم:
هميشه وقتي گلي بود من در فضاي بي خيالي سير ميكردم و
برام اصلا مهم نبود. اينقدر با هم ندار بوديم كه گفتني نبود ولي اين حس غريب كه نه
تو مال مني و نه من مال تو هميشه بين ما بود. يك نوع دوستي عجيب و غريب . يك نوع
دوستي از جنس بي نيازي و بي خيالي. شب ها نمي موند. شام رو با هم خورديم و كمي مستي
جفتمون پريد . گفتم ميرسونمت. گفت نه جوون دكي راه نداره! گفتم لج بازي نكن مي
خوام يك هوايي هم بخورم. توي راه دستش رو توي دستم گرفتم . داشت به جلو نگاه
ميكرد. گفت فردا بايد برم شركت كلي كار دارم الان هم ساعت نزديك 12 شب و حس مي كنم
بي خوابي مياد سراغم. گفتم خوب شب پيش من ميموندي. گفت ميدوني كه نمي
تونستم. دوست داشتم ولي واقعا نمي شد. ميفهميدمش و اصراري هم نبود. همين قدر كه
بود من خوشحال بودم باهاش. بزرگترين دليل با هم بودنمون آزادي بود. نه من گير اون
بودم نه اون گير من بود مساله ما سكس نبود. فراتر از سكس بود. عشق هم نبود. من
اسمش رو گذاشته بودم آدم بودن. مثل آدم برخورد كردن با مسائل. سركوچه پياده شد و
رفت و رفتنش رو تماشا كردم.
خيلي خوابم ميومد. فكر نمي كردم بتونم صبح زود بيدار بشم. رسيدم خونه همون جا روي
كاناپه ولو شدم و خوابم برد. صبح با صداي زنگ موبايل پريدم. از آزمايشگاه بود.
حبيبه بود. سلام خوبين شما ؟! ساعت 11 شده شما نميايين؟ امروز بايد كلي چيز امضا
كنين. گفتم ببخشيد ديشب تا دير وقت بيدار بودم و صبح خواب موندم تا يك ساعت ديگه
اونجا هستم . خدافظي كرد و من بلند شدم يك دوش گرفتم . خيلي دير بود براي چيزي خوردن
. سريع رفتم پايين ديدم كه اي داد بي داد يك ماشين جوري پارك كرده كه نمي تونم
لگنم رو در بيارم. ميدونستم مال كيه ولي ديگه وقتي نمونده بود. رفتم سر كوچه و يك
دربست گرفتم به سمت آزمايشگاه وقتي رسيدم ساعت 12 شده بود. سريع رفتم و لباسم رو
عوض كردم. پشتم به در بود ديدم ميزنن به در برگشتم ديدم حبيبه است. سلام ، خوبين
شما؟ چشماتون چقدر گود رفته! سلام كردم و گفتم يكمي كم خوابم. لبخندي زد و گفت
استراحت كنين لازم دارين و بدون اين كه چيز بگه رفت بيرون. نفهميدم منظورش چي بود
ولي يك كنايه اي توش بود! تا ساعت 5 مشغول بودم و اصلا نفهميدم چطوري گذشت با هيچ
كس صحبتي نكردم . چند بار اس ام اس اومد كه نخونده بودم. بلاخره نشستم پشت ميزم و
موبايلم رو نگاه كردم. گلي بود. بابت دور همي ديشب تشكر كرده بود و كلي چرت و پرت
به هم بافته بود و داستان سراييده بود. داشتم ميخوندم و لبخند ميزدم يكدفعه صداي
حبيبه رو شنيدم كه مي گفت چه خوب كه ما بلاخره لبخند شما رو ديديم پس چيزي هم هست
كه شما رو بخندونه . گفتم سلام . خسته نباشين. از ظهر نديده بودمتون. ديشت دير
خوابم برد و خسته بودم. ممنون كه خبر دادين. گفت شما كه از هفت دولت آزادين مشكلي
نيست. پرسيدم به نظرتون خوبه كه من از هفت دولت آزادم؟ گفت نه اصلا! بازم خندم
گرفته بود. گفت كي ميرين؟ گفتم بايد زنگ بزنم آژانس . ماشين ندارم. با تاكسي
اومدم. گفت كار خوبي كردين. مشروب كه زياد بخورين بهتره پشت فرمون نشينين! گفتم
واقعا ، معلومه؟ گفت از چشماتون معلومه شب زنده داري بلندي داشتين! توي دلم گفتم
آره . كاش ميتونستم برات تعريف كنم. ولي خوب نمي تونستم بگم. گفت كامران مياد
دنبالم دوست دارين شما رو هم ميرسونيم . منزلتون نزديك ماست! گفتم مزاحم نميشم.
گفت اصلا مزاحم نيستين. كامران دوست داشت با شما آشنا بشه. مخالفتي نكردم. گفت تا
نيم ساعت ديگه ميرسه. چايي ميخورين؟ كيك هم هست. گفتم نيكي و پرسش . خنده هميشگيش
رو تحويلم داد و رفت و با چايي و كيك برگشت. اكثرا رفته بودن. نشست روبروم و براي
اولين بار مستقيم توي چشمام نگاه كرد و گفت خيلي خسته اين. خيلي زياد. كاملا معلومه
كه نياز به استراحت دارين. خندم گرفته بود. توي دلم ميگفتم من خسته يك عمرم
دخترجوون تو چي ميدوني از من! سكوت كردم و چيزي نگفتم فقط يك لبخند زدم. گفت كسي
رو دارين؟ گفتم نمي فهمم منظورتون رو! گفت منظورم اينه كه كسي توي زندگيتون هست.
گفتم يك آدم مجرد به سن و سال من و تجربه من اصولا مي تونه خيلي ها رو داشته باشه
و هيچ كس رونداشته باشه. گفت آره ولي برام جالبه اين مدت شما كاملا در سكوت كامل
بودين. اولين كارفرمايي هستين كه سكوت ميكنه و هيچي نمي پرسه! گفتم دليل نداره
چيزي بپرسم همه چيز شفافه و نوشته شده. دليل نداره اطرافيانم رو با انبوهي از
اطلاعات سردرگم كنم. موبايلش لرزيد . نگاهي كرد. گفت بريم كامران اومد. سريع بلند
شد و استكان ها رو جمع كرد منم لباس پوشيدم وپشت سرش راه
افتادم. كامران پسر قد بلند و خوش تيپ و كمي سبزه بود. اينقدر قشنگ به هم سلام
كردن و دست هم رو گرفتن كه يك لحظه جا خوردم. در جلو رو باز كرد كه بشينم ، گفتم
من عقب ميشينم چون پياده ميشم. لطفا تعارف نكنين. نشستيم و حركت كرديم. اس ام اس
برام اومد ديدم گلي جك سكسي فرستاده. براش نوشتم ديوونه به كارت برس. امشب چي كاره
اي؟ جواب داد حسين مياد شرمنده. نوشتم خوشت باشه رفيق . با صداي كامران به خودم
اومدم خوب آقاي دكتر، ما تعريف شما رو زياد شنيده بوديم ولي افتخار آشنايي
نداشتيم. گفتم لطف دارن به من همه دوستان اين خبرها هم نيست. گفت اين حبيبه خانم
ما كه اذيتتون نميكنه؟ گفتم خدا به شما ببخشه ايشون رو . بهترين همكاري هستن كه من
داشتم . لبخند كوچيكي كنار لب حبيبه نقش بست و حس رضايت رو توي چشماش ديدم. كامران
گفت راستي مي خواستم بگم ما آخر هفته ها با دوستان ميريم دربند شام دور هم هستيم
تا ديروقت شما هم تشرف بيارين . بچه هاي خوبي هستن . از شما بهتر نباشن. گفتم
ممنون. ببينم برنامم چي ميشه. حبيبه گفت بياين ديگه . دور هميم خوش ميگذره. گفتم
باشه . فردا صبح هماهنگ مي كنيم . سر كوچه پياده شدم حبيبه پياده شد و كامران هم
پياده شد. گفتم مياين بالا يك لبي تر كنيم بدون تعارف يك نگاهي به هم انداختن و
گفتن باشه ماشين رو پارك كنيم ميايم. خوشبختانه من هميشه همه چيز تو خونه داشتم
ومشكلي نبود. يكمي تعجب كردم ولي خوب بدم هم نيومد. من كه تنها بودم. دوستان جديد
. چرا كه نه. گفتم من ميرم بالا زنگ 24 رو بزنين تا در رو بازكنم. كامران گفت حبيب
تو برو من ميامم . ته دلم لرزيد و نميدنم چرا! حبيبه اومد و گفت من با شما ميام.
رفتيم به سمت آسانسور.و سوار شديم . بوي عطرش كلافم كرده بود. من كمتر پيش مياد كه
اينجوري كلافه بشم ولي اين زن! نمي دونم چرا با من اين كار رو مي كرد. رفتيم داخل
و من رفتم توي آشپزخونه و گفتم چي دوست دارين. گفت هر چي شما حال ميكنين . اولين
بار بود كه همچين ادبياتي ازش ميشنيدم. گفتم مشروب مي خورين؟ گفت نيكي و پرسش.
گفتم راحت باشين گفت راحتم وگرنه اينجا نبودم. يكمي تعجب كرده بودم ولي بيخيالي طي
مي كردم. ديدم داره با دقت اطراف و اكناف خونه رو تماشا ميكنه و دكمه هاي مانتو رو
باز مي كنه . شالش روي شونش افتاده بود. قبلا موهاش رو ديده بودم. گردن كشيده اي
داشت. ميشه گفت خيلي كشيده. مثل اين مانكن ها بود . موهاش كوتاه بود و پريشون.
مانتو رو در آورد . يك ركابي مشكي پوشيده بودو با شلوار لي. سينه هاش درشتر و
سربالاتر از اوني بود كه فكر مي كردم. تابلو هاي روي ديوار ها رو نگاه ميكرد.
برگشت به سمت من. ديدم با تعجب نگاهم مي كنه! جا خوردم. يك لحظه به خودم اومدم و
ديدم خيلي ضايع شد. يعني من نگاه نمي كردم. صداي آيفون اومد . گفت كامرانه من باز
ميكنم و رفت بدون پرسش در رو باز كرد. هميشه آماده مهمون بودم . مي بود و يكمي
مزه. سريع رديف كردم . كامران اومد بالا و يك نگاه به حبيبه انداخت و گفت به به ،
ببين كي اينجاست! چه دخملي . صداي بوسه خيسشون همه جاي خونه پيچيد. برام كلا روابط
زن و مرد عجيب نيست ولي اين دو تا برام يك جورايي عجيب بودن! كامران به
همراه حبيبه اومدن و نشستن روي كاناپه دو نفره تنگ هم . منم بساط مشروب
و مزه رو فراهم كردم و جوجه از فريزر گذاشتم بيرون و چيدم توي فر. الكي الكي
مهموني شد. نشستيم دور هم. كامران پسر خيلي خوبي بود. خيلي مهربون و
خون گرم. بدون هيچ سوالي بدون هيچ كنجكاويي. احساس امنيت مي كردم كنارشون. احساس
دوستي. احساسي كه مدت ها بود غير از گلي با كسي تجربش نكرده بودم. حبيبه خيلي راحت
لم داده بود روي شونه هاي كامران. كمي هم مست شده بود و چشماش خمار شده بود. من
ناخودآگاه نگاهش ميكردم و از طرف ديگه خجالت مي كشيدم چون حس مي كردم كامران داره نگاهم
ميكنه و اصلا حس خوبي نيست كه من دارم ديد ميزنم. شام آماده شد. كامران نصف شيشه
رو خورده بودو گيج بود. من هوشيار تر بودم . بلند شدم و گفتم من برم شام رو آماده
كنم . حبيب با كمي تلو تلو گفت من ميام كمكت. گفتم بشين بشين كه من كمك نمي خوام و
خنديدم. حس كردم با شيطنت اخم كرد! دركش نمي كردم. كامران با آسودگي كنارش نشسته
بود و داشت به موسيقي گوش ميكرد. گفت دكتر! گفتم ميشه به من نگين دكتر؟ جفتتون رو
ميگم .من اسم دارم. از اين مارك ها خوشم نمياد. گفت ببخشيد مخلص داداش. فريبرز اين
موزيك ها رو از كجا مياري. در عالم مستي گفتم اين ها رو گلي برام مياره! يهو ديدم
جبيبه زد زير خنده و گفت بلاخره راز ها فاش شد. پس نام ايشون گلي مي باشد!؟ گفتم
نام كي؟ هموني كه شب بيداري بهت ميده و خنده مستانه اي كرد. سينه هاي درشتش تو
تاپش با خنده بالا پايين ميشد و من ناخودآگاه آب دهنم رو قورت ميدادم. خيلي وقت
بود اين حس در من مرده بود. احمقانه بود. مثل پسر بچه ها شده بودم. اومد طرفم توش
آشپزخونه و گفت ديس هات كجاست؟ گفتم اون بالا . كمكم كرد كه جوجه ها رو بچينم توي
ديس و كمي چيپس و مخلفات دورش بچينم. ديس رو برداشت و برد طرف ميز ناهار خوري و من
بقيه وسايل رو آماده مي كردم. كامران كاملا مست بود. گفت يك بوس بده ببينم جيگر.
حبيبه هم خيلي ساده خم شد روش و لباش رو چسبوند بهش و يك بوسه فرانسوي خيلي خيلي
عالي بهش داد. يك لحظه حس كردم چيزي توي وجودم داره تكون ميخوره و خيره دارم اين منظره
رو تماشا مي كنم. سينه هاي درشتش وقتي خم ميشد از بالاي تاپش معلوم بود و موهاي
كوتاهش جذابيت شونه هاو گردنش رو بيشتر كرده بود.شلوار لي تنگش باريكي كمرش رو
بيشتر نشون ميداد و شكم تختش خودنمايي ميكرد. يك لحظه به من نگاه كرد و برقي توي
چشمامش ديدم كه شوك شدم. رفتيم دور هم نشستيم به شام خوردن . خبري از گلي نبود.مي
دونستم كه با حسين مشغوله و دارن حسابي از خجالت هم در ميان. يك جور حس جالبي
داشتم . كامران گفت داداش مشروب داري بازم؟ گفتم پسر خوب مشروب دارم ولي زياد
خوردي نميخواي رانندگي كني؟! گفت پس اين دخمل گل چيكاره است؟! گفتم آخه اين دخمل
گل خودش كلي مشروب خورده نگاش كن چطوري داره چنگال رو به مرغ ها ميزنه. حبيبه يكمي
از گوشه چشم نگاهمون كرد و زد زير خنده. خنده اي كاملا مستانه. گفتم آره حتما بايد
ايشون رانندگي كنه. جفتشون زدن زير خنده. كامران گفت راستي فريبرز اينجا هميشه
اينقدر آروم و ساكت و با آرامشه؟ آپارتمانت هيچ صدايي توش نمياد. يك جورايي كلا
آدم احساس ميكنه توي تهران نيست! گفتم اره اينجا كوچه فرعيه و از طرف ديگه پنجره
ها هم دوجداره است و همسايه ها هم ساكت. كلا كسي با كسي كاري نداره. گقت پس حالا
كه ساكته اون مشروبت رو بده بياد كه خيلي طلبم. خندم گرفته بود. رفتم و
يك بطري ديگه آوردم . حبيبه يكي براي خودش ريخت يكي براي من يكي برا كامران و گفت
به سلامتي. زديم به هم گيلاس ها رو. لپهاش گل انداخته بود. پرسيد فريبرز نمي خواي
از اين گلي خانم برامون بگي؟ يك لحظه با خودم فكر كردم كه خوب من چي بايد بگم از
گلي؟! دوست دخترمه كه نيست؟ سكس پارتنرمه؟ كه توي اون معني هم نميره. گفتم دوستمه.
گفت دوست دقيقا يعني چي؟ گفتم دوست يعني يك دوست . يك كسي كه بهش مي توني اعتماد
كني . ميتوني حرفات رو بهش بزني. هيچ مالكيتي روش نداري. اما و اگري نداري
. هر وقت بخواد مياد هر وقت بخواد ميره. ميتونه عاشق هر كسي باشه غير از تو. گفتم
ميدونم يكمي شايد با تعاريف ما احمقانه باشه . شايد با تعاريف همه احمقانه باشه
ولي اين طوريه ديگه. گفت الان كجاست؟ گفتم پيش دوست پسر يكي يدونش! جفتشون زدن زير
خنده. بلند ميخنديدن. گفتم چرا ميخندين. كامران گفت چون با اين حرفي كه زدي كاملا
باورت كرديم و واقعا هيچ تعريف ديگه اي نميشد براي اين گلي خانم ارائه كرد.حس كردم
مشروب داره اساسي اثر ميكنه و يكجورايي ذهنيتم رو بيشتر نشون ميده. شام رو خورديم
. ديروقت شده بود. حبيبه بلند شد كه ميز رو جمع كنه گفتم دست نزن . كار
تو نيست. خودم رديفش ميكنم. بشينيم دور هم فعلا عجله اي نيست. بدون هيچ تعارفي
قبول كرد و نشستيم جلوي تلويزيون. يك ساعتي گپ زديم . براشون شربت ابليمو درست
كردم كه بتونن رانندگي كنن. آخراي شب بود كه ديگه گفتم بريم كه فردا كلي كار داريم.
حبيبه با لبخند هميشگيش خدافظي كرد و كامران هم يك دستي روي شونه من زد و گفت خيلي
باحالي. بزودي ميبينيم هم رو داداش.
دراز كشيده بودم. يكمي مست بودم يكمي توي فكر. يكمي
كلافه. هيچ خبري از گلي نبود. موزيك شبانه خودم رو روشن كردم. لاي پنجره رو باز
كردم يك سيگار روشن كردم و به چراغ هاي شهر خيره شدم.
با صداي موبايل از خواب پريدم. اي واي دوباره خواب
مونده بودم! حبيبه بود. سلام آقاي دكتر ببخشيد مزاحم شدم. يك مورد فوري بود كه
نياز به امضاي شما داشت. من كمي گيج و منگ گفتم باشه تا نيم ساعت ديگه اونجام. قطع
كردم و بدو بدو آماده شدم . رفتم پايين دوباره داستان با همسايه بي شعور و انگار
ديروزم دوباره داره تكرارميشه. يكمي تعجب كرده بودم. بازم تاكسي در بست. بازم عجله
و عجله. رسيدم آزمايشگاه. حبيب مشغول بود. سلام كردم . مثل هميشه مودب سلام كرد و
انگار نه انگار كه ديشب مهمون من بوده. جواب يكي از آزمايش ها رو آورد. گفت اين
مورد يكمي مشكوكه گفتم شايد شما يك نگاهي بهش بندازين بهتر باشه. گفتم باشه حتما.
دوباره بوي عطرش رو احساس كردم اين بار قوي تر و شديدتر. نميفهميدم اين چه حسيه.
ميدونستم حس درستي نيست. نه براي من بلكه عرفا حس خوبي نبود. حبيبه متاهل بود.
همسر خوبي داشت. خيلي ساده و بي آلايش . همسرش خونه من اومده بود. آدم خوبي بود.
بي شيله پيله. حس بدي بود. تصميم گرفتم بهش فكر نكنم. حبيبه نزديك شد و با شيطنت
به آرومي گفت ظاهرا گلي خانم ديشب بيدار نگه داشته شما رو! گفتم نخير حبيبه خانم
ديشب منو بيدار نگه داشته! يهو خودم از حرف خودم جا خوردم اومدم جمعش كنم ولي ديگه
حرف رو زده بودم! لبخندي گوشه لبش بود. گفت بعدا باهم صحبت ميكنيم
اينجا جاش نيست. يك حس خوب همراه با يك حس غريب اومد سراغم. نفهميدم روز چطوري
ميگذشت. داشتم روي يك نمونه كار ميكردم كه اومد تو و گفت ديروقته. نميخواي بري؟
اولين بار بود كه در محيط كار منو اينطوري خطاب مي كرد. گفتم چرا . ميرم تا نيم
ساعت ديگه. گفت ماشين داري؟ گفتم نه چطور. گفت هيچي كامران امروز گرفتاره تا اخر
شب و نمياد دنبالم. من بهش گفتم تا وقتي بياي با فريبرز وقت ميگذرونم.يكمي جا
خوردم! گفتم يعني؟ گفت هر برنامه اي داري من پايه ام. كافي شاپ . قدم زدن. گيم.
گفتم برنامه تو چيه؟ پيشنهادت رو بده. گفت بريم يك جايي كه بشه سيگار كشيد. يك
كافه دنج توي گاندي ميشناختم . گفتم باشه . صبر كن جمع كنم ميريم باهم. دوباره
آشوب شدم. بدجور آشوب شده بودم. كلافگي كاملا معلوم بود. نيم ساعت گذشت و ديدم
آماده نشسته . لباسم رو عوض كردم و اومدم بيرون . گفت زنگ زدم آژانس اومده. رفتيم
و سوار شديم . در رو براش باز كردم نشست و خودم هم جلو نشستم . آدرس رو دادم. نمي
دونم چرا در طول راه يك كلمه هم حرف نزديم. داشت بيرون رو تماشا مي كرد منم خيره
جلو را تماشا ميكردم.
كافي شاپ شلوغ بود مثل هميشه. فضا دود گرفته بود. مهدي صاحب كافي شاپ دوستم بود.
من رو ديد اومد جلو سلام و احوال پرسي . گفتم مهدي يك جاي دنج به من بده. گفت
نوكرتم داداش. بردومون يك گوشه . گفتم زيرسيگاري يادت نره. خنديد و زير سيگاري با
پودر قهوه رو گذاشت روي ميز. گفتم من يك چايي ميخورم تو چي؟ گفت همون چايي. يكمي
اين پا و اون پا كردم و يك سيگار تعارفش كردم. گفت فريبرز ديشب خيلي به من و
كامران خوش گذشت. كامران خيلي باهات حال كرده. گفتم خوبي از شما دو تا بود. ممنون
كه اومدين. واقعا گاهي تنهايي بهم فشار مياره. گفت هميشه كنجكاو بودم ببينم چرا
اين همه تنهايي! گفتم دوست داري داستان زندگيم رو برات تعريف كنم. گفت خيلي زياد
دوست دارم بشنوم. من شروع كردم به تعريف كردن. تعريف كردم و تعريف كردم . انگار
موتورم روشن شده بود. پشت سر هم ميگفتم . همه چزييات و كليات رو. خودم هم نميدونم
چرا همه چيز رو ميگفتم. بدون هيچ سوالي به حرفام گوش ميكرد. مهدي گاهي ميومد سر
ميزد و ميرفت. خيلي پسرگلي بود. نه سوال مي كرد نه چيزي ميگفت فقط سرويس ميداد.
يهو نگاه كردم ديدم سه ساعته كه دارم حرف ميزنم. با يك غريبه! با كسي كه هيچ چيزي
ازش نميدونم. ولي حس خوبي بود. يكجور سبكي خوبي داشت. احساسم كردم موبايلم داره
ويبره ميزنه. نگاه كردم ديدم گليه. كلي اس ام اس زده بود و ميسد كال! گفت جوا ب
بده. گفتم نه مهم نيست! گفت مهمه. جواب بده. اس ام اس زدم كه دستم بنده. كار فوري
داري؟ جواب نداد! منم بيخيال شدم. كلا خاموشش كردم! گفت چرا خاموشش كردي. توي
چشماش نگاه كردم و گفتم ببين ، بعضي وقتها بعضي لحظه ها هست كه تو نمي خواي با هيچ
قيمتي از دستش بدي! گفت يعني الان از اون لحظه هاست؟ لبخند زدم و يك پك عميق به
سيگارم زدم. گفت الان دلت چي ميخواد؟ توي دلم گفتم تو رو... ولي يك حس ديگه هم
بود. يك قطره اشك گوشه چشمم جمع شد. گفتم الان؟! بچه هام!!! ظاهرا اشكام از گوشه
چشمم ميريخت پايين. سرش رو انداخت پايين. و نگاهم نكرد. خودم رو جمع كردم و چيزي
نگفتم. موبايلش ويبره زد. گفت كامرانه بزار جواب بدم! گفتم چي ميخواي بگي!!! بدون
اين كه جوابم رو بده جواب تلفنش رو داد. سلام عشقم. مرسي خوبم. آره عالي. با
فريبرز توي كافي شاپ نشستيم. داريم سيگار ميكشيم و داره داستان زندگيش رو برام
تعريف ميكنه! هنگ كرده بودم! يك جورايي حس ميكردم يك جاي كار لنگ ميزنه! خيلي ساده
و راحت باهاش حرف ميزد. گفت باشه عزيزم . منتظرتم. پس بيا. قطع كرد. تعجب من رو
ديد. گفت نيم ساعت ديگه مياد دنبالمون. آدرس رو براش الان ميفرستم. يكمي جا خورده
بودم. نيم ساعت ديگه هم گذشت. رفتم پيش مهدي ميز رو حساب كردم. مثل هميشه پول
نميگرفت. با جنجال پولش رو دادم. حبيبه اشاره كرد كه بريم . رفتيم بيرون ديدم
كامران كنار ماشين ايستاده. گفت ممنون كه امشب اين عيال ما رو تنها رها نكردي.
خندم گرفته بود. گفت دمت گرم من تونستم يكم كاراي عقب افتاده ام رو انجام بدم و زد
زير خنده! يكمي گپ زديم و گفت برسونمت گفتم نه كامران جان ميخوام يكم راه برم .
ديدم حبيبه دست كامران رو فشار داد كه تنهاش بزاريم بهتره. باهاشون خدافظي كردم و
موبايلم رو روشن كردم. اس ام اس بود كه ميومد. زنگ زدم به گلي. صداش گرفته بود.
كجايي دختر؟ گفت خودت كجايي پسر؟ صداش رو دوست داشتم . يك جور لاتي حرف ميزد در
عين حال يك خش مخصوص به خودش داشت. گفتم كافي شاپ پيش مهدي بودم. گفت ميدونم! گفتم
يعني چي كه ميدونم. گفت اومدم اونجا ديدم تنها نيستي مزاحمت نشدم. گلي هيچ وقت
سوال نمي كردم منم هيچ وقت سوال نمي كردم. دلم خواست براش توضيح بدم.
گفتم ميدوني كي بود. گفت آره ! خيلي خري! نگفتم بيخيالش بشو. گفتم مگه خودت بي
خيال شدي كه من بيخيال بشم!؟ گفت نميدونم دارم چرت ميگم. برنامت چيه؟ گفتم هيچي
سرگردون تو خيابون! تو برنامت چيه؟ گفت من دارم ميرم خونه! دوست داري بياي؟ گفتم
تو بيا پيش من. كلا حس خوبي در مورد خونه تو ندارم! گفت تو روحت با اين حست. دوسش
داشتم ولي چطوري نميدونم! خودم هم برام مشهود نبود اين حس چيه! گفت داغونم! گفتم
جسمي يا روحي! گفت جسمي! گفتم ميبينم كه جاي دادنت داغون شده! گفت خفه ! به تو چه!
مال خودمه ميخوام بتركونمش! گفتم بر منكرش لعنت و جفتمون خنديديم . گفت ميام پيشت.
گفتم تو راهم گفت پس با هم بريم! گفتم يعني چي ؟ گفت برگرد پشت سرت رو نگاه كن.
برگشتم ديدم 100 متري پشت سرم داره راه ميره. تو كار اين دختر مونده بودم. كف كرده
بودم . نميدونستم چي بايد بگم. اين آدم نادر بود. ميدونم كه ديگه تكرار هم نميشد.
حيف كه كسي رو كه دوست داشت اين رو نميدونست. خندم گرفته بود. نزديك شد . مانتو
كرمش رو پوشيده بود. من دوست داشتم اين رنگ رو . موهاي فرفري كوتاهش معركه بود.
صورت نمكي داشت. خيلي نمكي. من بهش ميگفتم بمب سكس. يجورايي حشر از همه جاش ميزد
بيرون. رسيد بهم گفت تابلو نكن جوجه بازوت روباز كن دستم رو بزارم توش. من طبيعي
بازوم رو باز كردم و دستش رو گذاشت توي بازوم و انگار نه انگار . شروع كرديم به
قدم زدن. گفتم حسين چطور بود. گفت خوبببب! گفتم چطور؟ گفت مچش رو گرفتم با دوست
دخترش. يك لحظه ايستادم! گفتم يعني چي؟ گفت هيچي آقا آورده بودش خونه من... گفتم
شوخي ميكني ! گفت نه جون فربيرز . شوخي نميكنم. گفتم هيچي نگو بيا يكم راه بريم با
هم . قدم زنون داشتيم گاندي رو ميرفتيم پايين به سمت آرژانتين. گفت منو ول كن فري.
از خودت بگو. چي شد كه راضي شد باهات بياد كافي شاپ؟ گفتم پيشنهاد خودش بود. گفت
تو روحت سگ بشاشه. فريبرز خطرناكه! شوهرش بفهمه داستان ميشه. گفتم شوهرش ميدونه!
گفت چي!!!!! شروع كردم تعريف كردن داستان.از اول تا آخر. همه چيز رو گفتم. حسم.
اتفاقاتي كه افتاده بود. و و و. در سكوت گوش ميكرد و بازوم رو فشار ميداد. حس خوبي
بود كه كنارم راه ميرفت. زير گوشم گفت ميشه بريم خونه؟ گفتم نيكي و پرسش.
توي پله ها بوديم كه زيپم رو باز كرده بود. و درش
آورده بود و با عجله ميخواستم در رو باز كنم. اجازه نميداد. ميدونستم حشريه ولي
نميدونستم تا اين حد. گفتم دختر واقعا جوون داري؟! گفت من برا تو هميشه جوون دارم
جيگر. و همش روكرد تو دهنش . گفتم صبر كن بريم تو. با هر بدبختي بود رفتيم تو.
نفهميدم چطوري لباس هاي من رو در آورد يادمه كه جوراب داشتم فقط . جلوي تلويزيون
دراز كشيده بودم به پشت. لخت لخت. گفت خودت ميدوني بايد چي كار كني. گفتم آره.
موهاي فرفري خوشگلش رو ريخت كنار صورتش و سينه هاي سربالاش رو سر بالاتر گرفت.
بدنش حرف نداشت. من نه قبل از گلي و نه بعد از گلي همچين بدني هيچ وقت نديدم .
محكم بود. نميشد نشگونش گرفت. سينه هاي 75 خيلي محكم وسر بالايي داشت و يك كس بي
نظير. گلي هميشه تميز بود . هميشه عالي بود . بوي گل ميداد. مثل اسمش. مي دونست چي
دوست دارم. گفت بخواب جيگرو نشست روي دهنم و شروع كرد به فشار دادن كسش روي دهنم.
مثل ديونه ها ميخوردم. گفت گه ميخوري حبيبه رو تصور كني! گفته باشم. امشب مال
خودمي. با خودم گفتم نمي تونم كسي رو غير از تو ببينم الان خره! همين
طور كه ليسش ميزدم چرخيد و بيشتر كسش رو روي صورتم فشار داد و كيرم رو بين لباش
گرفت. معركه بود كارش. خيلي راحت مشغول ميشد. به سرعت مك ميزد. ديونم ميكرد. براش
مايه ميذاشتم. گفتم نميتونم ديگه ميخوامت. سريع برگشت و با دستش هدايتش كرد تو و
شروع كرد به بالا پايين شدن. حرف نداشت. معركه بود. گلي زني بود كه هر مردي رو از
پا در مي آورد. پزيشن رو عوض كرديم و پشتش رو كرد. گفت بزن لعنتي ميخوامت. با همه
توانم ميزدم . عرق كرده بودم .از همه وجود آب ميومد. احساس كردم دارم ميرسم به تهش
گفتم گلي داره مياد... گفت بزار بياد جيگر. ميخوام بياد. نفهميدم چي شد. حس انفجار
داشتم. حسي كه دختر به من ميداد بي نظير بود. خيلي كم بود ولي بي نظير بود. حس
كردم تموم شد. دستاش توي موهام بود. كنارم دراز كشيده بود. سينه هاي جادوييش به
سينه چسبيده بود. بلخند ميزد. يكمي اخم كردم . گفت بازم كه اخم كردي دكي! گفتم
بازم كه نشدي! لبخند زد و نشست كنارم. گفتم نميخواد توضيح بدي. ميدونم. چيزي نگفت
. گفتم ميدوني كه بهترين لذت زندگيم رو به من ميدي ولي اين حسي كه با من ارضا
نميشي خيلي اذيتم ميكنه! ميدوني كه من از سكس يك طرفه خوشم نمياد. گفت ميدونم و
هزار بار هم برات توضيح دادم. گفتم آره توضيح دادي منم هزار بار قبول كردم ولي چي
كار كنم كه نمي تونم دركت كنم. يكمي غمگين شدم. دوستش داشتم .دلم ميخواست ميتونستم
راضيش كنم. موهام رو نوازش مي كرد و لبخند ميزد. گفت ديوونه من با همين خيلي خوشحالم.
تو خيلي به من حال ميدي. خودم گفتم دور هم باشيم. ولي دست خودم نيست. تو رو خدا
بفهم! گفتم ميفهمم. ولي نميفهمم. ديگه چيزي نگفتيم . گفتم شب مي موني؟ گفت نه!
ميدوني كه نمي تونم. حالم گرفته بود. يك حس خوب همراه با شكست همه وجودم رو گرفته
بود. غمگين بودم. خوشحال بودم. بي حال بودم. بلندشدم. لخت . دستش رو گرفتم گفتم
بيا بريم دراز بكشيم جلوي تلويزيون. اين حسش رو دوست داشتم. لمس تنش حس غريبي به
من ميداد. نميدونم چه حسي ولي خوب بود. دراز كشيديم. لبه تاريكي اريك كلاپن رو
گذاشتم جفتمون عاشقش بوديم. سيگارم رو روشن كردم. يكي درميون پك ميزديم. موهاش رو
نوازش ميكردم. حس خوبي بود. شايد حس دوست داشتن. شايد حس غريبي. خوب بود هر چي
بود. موهاش رو نوازش ميكردم. حس كردم نفس هاش سنگين شده. فردا تعطيل
بوديم. خوشحال بودم . نميدونم چرا. داشت خوابش مي برد. موهاي فرفريش رو نوازش ميكردم
. صداي نفس هاش منظم شد. بلند شدم يك پتو آوردم انداختم روش. انگشتاي پاش رو خيلي
دوست داشتم. خوابش برده بود. يك غم عجيبي توي صورتش بود. روي مبل كناري دراز
كشيدم. خوابم برد. احساس كردم همه وجودم خوشي گرفته. چشمام رو باز كردم ديدم داره
ميخوره با لذت و توي چشمام نگاه ميكنه. هيچي نگفتم . گذاشتم كارش رو بكنه. محكم
ميخورد. سينه هاي خوشگلش رو به پاهام ميماليد. ديونه شده بودم. يك بار شده بودم.
ميدونستم به اين زودي نميام. كيرم حسابي توي دهنش بزرگ شده بود. گفتم ول كن تا
بيام. پريدم سر يخچال يك خيار بزرگ آوردم. با تعجب نگاهم ميكرد. گفتم حرف نزن كار
دارم باهات! خنديد. ساعت نزديك 3 بود. نميفهميدم دارم چي كار ميكنم. قوطي كرم رو
برداشتم خيار رو چرب كردم و زيرش دراز كشيدم. گفت بخور. با كيرم مشغول شد. منم كسش
رو مك ميزدم و خيار رو به كون تنگش ميماليدم. اروم اروم خيار رو ميكردم توكونش.
اعتراضي نميكردم. منم آروم كار خودم رو ميكردم. كسش رو مك ميزدم. به شدت ورم كرده
بود توي دهنم و با دستم سينه هاي جادوييش رو فشار ميدادم. حس خوبي بود. ديدم داره
بال بال ميزنه. گفتم صبر كن. خودم رو كشيدم بيرون. كيرم رو كردم تو كسش از پشت و
فشار دادم سينه هاش پرت شد جلو. همزمان خيار رو سانت سانت كردم تو كونش. و تهش رو
تكيه دادم به شكمم و شروع كردم به تلمبه زدم و خم شدم و كفتم اينقدر ميكنم كه فردا
نتوني هيچ جا بري. ميخنديد. مي خنديد. ميزدم توش و با شكمم خيار رو فرو ميكردم توي
كونش. حس عجيبي بود. چشماش سفيد شده بود از خوشي. معلوم بود داره حال ميكنه. نمي
دونم چقدر طول كشيد تا جيغ زد و گفت بسه مردممممم. گفتم شديييي! گفت آره تو رو
خدا!!!! ولم كن!!!دارم ميميرم. از همه جام داره اب مياد! دو بار شدم اصلا
نفهميدم. ابم رو با فشار پاشيدم تو كسش و درش آوردم و رفتم زيرش كسش رو گرفتم تو
دهنم. و مك ميزدم . زمين رو داشت گاز ميگرفت.... نفس نفس ميزد. حس خوبي بود و
ظاهرا موفق شده بودم طلسم حسين رو بشكنم. خيلي حال داد. بي حال افتاديم كنار هم.
گفتم بيا بريم يك دوش بگيريم مثل آدم روي تخت بخوابيم. لبام رو بوسيدو توي چشمام
نگاه كرد. هيچ وقت همچين نگاهي ازش نيديده بودم. خيلي خوب بود . يك دوش با هم
گرفتيم همه بدنش رو شستم . موهاش رو براش شامپو زدم. در كل داستان كلا
تسليم بود و هيچي نميگفت و لبخند ميزد ساعت 4 بود كه توي تخت كنار هم خوابمون برد.
بي خيال و بي خيال. حس غريبي بود. حس كردم به دستش آوردم .
تلسم حسين رو شكستم. بازوهالش رو دورم حلقه كرده بود و آروم نفس ميكشيدو خواب بود.
صبح با صداي تلفن از جام پريدم . گلي هنوز خواب بود. نگاه كردم ديدم ساعت 11.
چشمام رو ماليدم و موبايل رو نگاه كردم. تعجب كردم . حبيبه بود. جواب دادم.
سلام. به به سلام مستر دكي خودمون. تجب كردم. كامران بود كه با تلفن حبيبه زنگ زده
بود. گفتم مخلصم كامران جوون. خوبي داداش؟ گفت شما بهتري و خنديد. گفتم چطور. گفت
مي خوام ناهار دعوتتون كنم. گفتم دعوتمون كني!!!؟ من كه يك نفرم. گفت مي خوام تو و
اوني كه الان كنارت خوابيده رو دعوت كنم بياينن خونه ما. حبيب يك غذايي درست كرده
كه بايد بچشي. گفته بدون تو نميخورمش! از اون طرف صداي حبيبه اومد كه مي گفت بابا
اون تخت ول كنين بياين پيش ما ! خدايش خوش ميگذره. بعدش گفت بده ببينم اون گوشي
رو! الو. سلام ظهر بخير مستر فريبرز. خوش گذشت ديشب در كنار من و خنديد. دلم يك
جوري شد. ناخودآگاه دستم رو دراز كردم وسينه هاي گلي رو لمس كردم! ميدونم خيلي
پستم ولي حسم اين بود. نوك سينه هاش بزرگ شده بود مثل هميشه . نگاش كردم. مثل
فرشته ها خوابيده بود. يك جوري حس خيانت بهم دست داد. ولي خوب زود گذر بود. گفتم
كي ناهار ميخورين. گفت گلي رو بردار بيار ديگه صبحانه نخورين. گفتم تو از كجا
ميدوني گلي ايجاست. گفت اينقدر تابلو ديشب بازو در بازو راه ميرفتين كه هر خري
ميدونه تو تا صبح چه كردي باهاش و زد زير خنده. كف كرده بودم. جلوي
كامران اينطوري با من حرف ميزد. چيزي براي گفتن نداشتم . مونده بودم چي كار بايد
بكنم.گفتم اجازه ميدي يك ربع ديگه خبرت كنم. گفت غلط ميكني. خبر نميخواد. پنجشنبه
است و همه تعطيليم. پاشين بيايين و قطع كرد. گلي داشت منو نگاه ميكردو و خواب آلود
لبخند ميزد. گفتم گلي ناهار مهمونيم. خنديد گفت خيلي خري فريبرز. قبول كردي؟ گفتم
راهي نداشتم. گفت باشه جيگر. ميدونم ميخواي بزنيش زمين. باهات ميام. گفتم به خدا
نمي دونم حسم چيه؟ قضاوتم نكن لطفا. گفت نميكنم خوشگله. راستي ديشب تلسم رو شكستي.
فهميدي؟ گفتم آره فكر كنم. خيل حال دادي.... خيلي زياد. لبهاش رو بوسيدم.اينبار
يكجور ديگه. نميدونم چرا حس كردم دوسش دارم. ناخودآگاه گفتم گلي؟ مياي با من زندگي
كني! يك لحظه مثل شك زده ها نگاهم كرد. كفت پاشو پاشو ديوونه بايد بريم ناهار. يك
دوش بگيريم . همه جونم بوي آب تو رو ميده. لخت دويد طرف حمام. حس كردم دوسش دارم.
حسي كه سالها پيش وقتي مونا رو براي اولين بار ديده بودم داشتم. عشق اول. معما.
راز. هرچي. بلند شدم اب جوش گذاشتم و لخت توي فكر فرو رفتم. گلي با حوله اومد
بيرون. پاشو پاشو بايد بريم مهموني . گفتم مياي؟ گفت رفيق من تنهات نميزارم. خصوصا
كه اين حبيبه خانم برات خيس كرده!!!! زد زير خنده.گفتم ديوونه ! واقعا اينطوري فكر
ميكني؟ گفت ما زن ها هم رو ميشناسيم. ما زن ها ميدونيم كي دلمون ميخواد. داستاني
شده بود. نميدونستم چي كار بايد ميكردم. مونده بودم كه بايد الان چي بگم. گفت پاشو
مرد! نترس با هم ميريم . خدا رو چه ديدي يهو ديدي منم اونجا يك راه با شوهرش
رفتم كوسن رو پرتاب كردم طرفش و فرار كرد و خنديد.
ادامه دارد
من و خاطرات تنهايي قسمت سوم:
توي راه همش سر به سر من ميذاشت. سعي ميكردم تمركز
كنم ولي نميذاشت. گاهي دستش رو ميكرد توي موهام. گاهي دستش رو ميزد وسط پام .
پرسيد آدرس داري اصلا؟ گفتم آره اس ام كرد آدرسش رو. گفت بده ببينم . گفتم نميخواد
حفظم. با شيطنت نگام ميكرد. گفتم حسين ميدونه كجايي؟ گفت كون لقش! مگه من مي دونم
الان اون كجاست! اصلا ولش كن يك امروز رو ميخوام برم مهموني با تو دور هم حال
كنيم. زد زير خنده. يكمي توي فكر بودم. يهو خم شد سرش رو گذاشت روي پام! گفتم چي
كار ميكني ديوونه نزديك ظهر وسط اتوبان . گفت الان ميري تو تونل جاي نگراني نيست.
زيپم رو باز كرد و همش رو كرد توي دهنش و شروع كرد. گفتم تصادف ميكنم دييونه. يك
صداي مبهم ازش اومد. منم بيخيال شدم سرعتم رو كم كردم ولي زود از تونل اومديم
بيرون. رسالت شلوغ نبود و و حكيم هم نسبتا خلوت پيچم كردستان و رفتم طرف بالا
انداختم سمت چپ و گازش رو گرفتم كه كسي نبينه . چنان با مهارت ميخورد كه داشتم
كنترلم رو از دست ميدادم .گفتم دارم ميشم با سرعت بيشتري مي خورد . ابم اومد و
لباش رو بيشتر فشار داد. با دستش ناشيانه يك دستمال خواست كه با هر بدبختي بود بهش
دادم. دهنش رو پاك كرد و تف كرد و صرفه كرد اومد بالا. گفت خاك تو سرت كنن نگفتم
كه بريز تو دهنم الدنگ و زد زير خنده. گفتم الدنگ خودتي اولا دوما مگه اجازه
دادي!؟ خندم گرفته بود. گفت خوب فعلا خطر از بيخ گوش حبيبه خانم رد شده هاها. با
شيطنت خنديد. گفتم خلي به خدا. گفت اين نزديكيا يك گل فروشي پيدا كن دست خالي
نريم. اصلا حواسم نبود راست ميگفت. خلاصه يك گل فروشي پيدا كردم و با هم رفتيم يك
چيز مرتبي خريديم و راه افتاديم. گفت فريبرز من لباسم خيلي معموليه!
نگاش كردم گفتم منظورت چيه؟! گفت خوب لباسم اسپرته ميدوني كه ! گفتم آره مشكلش
چيه! گفت يقش بستش تي شرته! زدم زير خنده گفتم راستي راستي ميخواي امروز كاري كني
ظاهرا كه نگران يقه بسته لباست هستي .... زديم زير خنده رسيده بوديم . خونه سر راست
بود. ماشين رو پارك كردم و زنگ زديم. كامران جواب داد و در رو زد گفت طبقه پنجم
واحد 20 . با اسانسور بياين. توي اسانسور يهو گلي دستش رو آورد طرف شلوارم خودم رو
كشيد م عقب گفتم نكن ديونه اينجا ديگه نه گفت احمق جون زيپت بازه! خر! ميخواي همين
طوري بري پيش عشقت! آماده !؟ خواستم ببندمش برات. ديدم راست ميگه. زدم زير خنده و
بستمش . رسيديم از اسانسور پياده شديم در يكي از واحدها باز بود. گلي
جلو رفت و در زد كه كامران اومد استقبالش گفت به به گلي خانم شما هستين . مباركه
بلاخره شما رو زيارت كرديم. مشرف كردين. و دعوت كرد بريم تو . حبيبه هم از
آشپزخونه اومد بيرون . برعكس دفعه قبل يك كاپشن شلوار ورزشي پوشيده بود و موهاش رو
خيلي ساده شونه كرده بود و آرايش هم نداشت. خيلي صميمي سلام عليك كرديم و دور هم
نشستيم. آپارتمان دنج و مرتبي بود. خيلي ساده و بي شيله پيله چيده شده بود. كامران
بساط مشروبش آماده بود .گلي گفت من كه الان مشروب نميخورم. يواش گفتم چرا؟! همچين
قراري نداشتيم. خنديد كامران بلند شد بره كمك حبيبه يك چيزي از كابينت برداره كه
گلي گفت ديوونه ميدوني كه اگه مشروب بخورم شل ميشم حشري ميشم كار دستت ميدما.گفتم
باشه اشكال نداره از نظر من مشكلي نيست. گفت كي نظر تو رو پرسيد از نظر خودم مشكل
ميشه. گفتم هر كاري دوست داري بكن و يك ضرب اولي رو رفتم بالا. داغ شدم. عجب چيز
قويي بود. يك قاشق ماست خيار پشت بندش رفتم .چشمام توش اشك جمع شده بود .
گلي ميخنديد ميگفت آقا رو. ببين استاد ما كيه. گفتم خفه! ميتوني خودت
امتحان كن.گفت بي مزه ميرما! گفتم برو پيرزن ميترسوني. يك پيك رفت بالا! دوميشم
رفت چشماش قرمز شد. گفت آقا كامران اين چيه؟ ميخواي امروز ما رو سياه مست بفرستي
خونه. كامران گفت قابل شما رو نداره. و اومد نشست پيش ما. دلم ميخواست حبيبه به ما
ملحق بشه گفتم شما نمياي؟ گفت الان كارم تموم ميشه اين غذا رو بزارم و بيام
پيشتون. چند دقيقه اي گپي زديم و يكمي بيشتر يخ گلي باز شد و شروع كرد به شوخي
كردن و مزه انداختن من حواسم پيش حبيبه بود و همش زير چشمي دنبالش بودم يهو گلي
گفت فريبرز يك ليوان آب برام مياري؟ كامران گفت من ميارم گفت نه شما بشين اين
ميترسم زياد بخوره يكي زد تو پهلوم كه يالله بجنب.بلند شدم رفتم طرف
آشپزخونه حبيبه نگام كرد و يك لبخند خوشگل تحويلم داد گفتم آب مي خواستم گفت مي
خوري يا ميبري . با يك شيطنتي گفت كه منم حوس كردم اذيتش كنم گفتم اول ميخورم اگه شد
ميبرم اگرم نشد كه مشكلي نيست . خيلي اروم گفت لوس نشو بچه پرو بيا برو سر يخچال
بردار . يك نگاه انداختم ديدم گلي داره مخ كامران تيليت ميكنه و آسمون و ريسمون به
هم مي بافه. رفتم طرف يخچال درش رو باز كردم اومد كنار گوشم خيلي اروم گفت مرسي كه
اومدي . نياز داشتم كه بياي. گفتم چطور؟ گفت حسم رو گفتم و از كنارم رد شد و دستش
رو كشيد روي شونم. همه بدنم لرزيد. گفت تا تو اب رو ببري من هم برم يك دوش مختصري
بگيرم همه بدنم بوي غذا گرفته و زود بيام. من هنوز گيج بودم. نميفهميدم. اب رو
بردم براي گلي . هنوز مشغول بودن. چند تا شات ديگه زديم و من حسابي سرم گرم شده
بود. كامران كه زود مست ميشد كاملا ولو بود. گلي لپاش گل انداخته بود و حسابي سعي
ميكرد خودش رو كنترل كنه. من حواسم به حبيبه بود كه از اتاق اومد بيرون. يك تاپ
گلبهي پوشيده بود با يك دامن بلند لمه گل دار. يك جوري خيلي بهش ميومد. گلي در
عالم مستي يك نگاه بهش كرد شروع كرد سوت بلبلي زدن. گفتم گلي نكن زشته. همه
مخنديدن. گفت به به ببين چي داريم اينجا. بابا دختر كجا بودي نبودي. بيا در
آغوشم... من حرص ميخوردم. بقيه ميخنديدن. جبيبه رفت نشست كنار كامران روي زمين .
يك پيك برداشت و به سلامتي جمع رفت بالا. كامران ماست و خيار رو پشت بندش داد بهش
. گلي دست ميزد. يك نگاه بهش كردم گفت چيه..؟ دوسش دارم. خيلي دختر باحاليه. اصلا
تقصير ما باحال هاست كه تو رو تحويل ميگيرم. حبيبه خنديد و گفت والله! گفتم دست
شما درد نكنه. گفت حالا قهر نكن . لبي تر كن رفيق. بازم دلم لرزيد . يكمي از دست
خودم و اين كش كشي كه با خودم داشتم خسته شده بودم دلم رو زدم به دريا و گفتم با
خودم مرد يكمي بي خيال شو حالشو ببر! چي ميشه. لبخندي زدم و يك پيك رفتم بالا.
حسابي سرمون گرم شده بود كه يهو ديدم موبايل گلي داره زنگ ميزنه. گوشي
رو برداشت و رفت توي اتاق. يك چيزايي گفت و بعد اومد بيرون. يكمي رنگش پريده بود.
گفتم چيزي شده؟ گفت نه ولي بايد برم . يك كاري پيش اومده كه نياز به من هست! يك
نگاه بهش كردم يك نگاه بهم كرد ميدونستم كه نبايد چيزي بپرسم بهش گفتم بزار برسونمت
گفت عمرا بزارم تكون بخوري. با اين مشروبي كه خوردي! گفت حبيبه جوون ميشه يكمي چاي
خشك و يك حبه سير به من بدي. حبيبه رفت و يك قاشق چاي خشك براش آورد و گلي ريخت تو
دهنش و يكمي نگه داشت و رفت دسشويي خالي كرد و حبه سير رو هم انداخت بالا گاز زد.
گفتم بابا نترس كسي نميفهمه گفت اصلا نميخوام وقتي ميرسم خونه بوي مشروب بدم.
حبيبه در اين فاصله با يك ظرف غذا اومد. حالا از گلي انكار از اون اصرار . آخرش
گفتم حبيبه جان نميبره اصرار نكن. از دهنم پريد ناهار دعوته! يهو همه ساكت شديم.
گلي يك نگاه خيلي بدي به من كرد و چيزي نگفت و عذر خواهي كرد و از در زد بيرون.
حبيبه گفت برو دنبالش! گفتم نه خوب ميشه. جاي نگراني نيست. نشستم سر جام. يك سكوت
عجيبي محيط رو گرفته بود. كامران يك جورايي با علامت سوال نگاه ميكرد و حبيبه
اشاره ميكرد كه هيچي نگو. من يك پيك ديگه رفتم براي خودم و گفتم به سلامتي شما دو تا
رفيق نو . بره جايي كه غم نباشه. يك نفس رفتم بالا. ته دلم آشوب بود. دليل
ناراحتيم رو نميدونستم گلي رو درك ميكردم ولي درك نمي كردم. نمفهميدم چطوري عبد
عبيد شده. آدمي كه اينقدر شاده اينقدر ياقي و سركشه چطوري مي تونه اين طوري به يك
نفر آدم مقيد بشه؟ يك جورايي توي خودم بودم. حس كردم حبيبه نشست كنارم. گفت فريبرز
حالت خوبه؟ گفتم آره آره اصلا چيز مهمي نيست. گفت مطمئني؟ گفتم آره. ناهار بخوريم
بدجور گشنمه . با لخند بلند شد زد سر شونم و گفت حالا شد. كامران گفت بريزم برات
گفتم اگه هستي منم هستم چرا كه نه! بزن به بدن داداش. خيلي باهاش حال ميكردم . دمش
گرم بود كلا. حبيبه گفت ميارم همون دور ميز كوچيك ميخوريم . با مستي گفتم شما هر
جا بياري ما ميخوريم. يك جورايي حس كردم بد گفتم ولي اينقدر مست بودم كه خودم زدم
زير خنده ديدم كامران از خنده افتاده رو زمين. حبيبه كمتر خورده بود و هوشيار بود
يك نگاه عاقل اندر ديوانه به من انداخت و با كنايه گفت مادر نزاييده... كامران
قهقه ميزد. ناهار رو با هم خورديم و گفتيم و خنديديم. حالم بهتر شده بود. اون ها
راجع به گلي چيزي نپرسيدن منم چيزي نگفتم . داستان به خوبي و خوشي حل و فصل شده بود.
كامران داشت خاطره تعريف ميكرد يك ضرب مست مست بود و تلو تلو ميخورد. حبيبه هم
حسابي داغ كرده بود يك وري لم داده بود به مبل و من روي مبل ولو بودم. اون دوتا رو
زمين بودن من بالا. يك لحظه از بالا نگاهم به سينه هاي حبيبه افتاد. سينه هاي 85
سر بالا كه با هر نفسش اروم بالا پايين ميشدن دقت كردم احساس كردم تار ميبينم ولي
اينقدر مست بودم كه خياليم نبود. حس كردم سوتين نداره و نيپل هاش از روي تاپ
معلومه . كمي دقت كردم . كامران داشت يكمي ماست برا خودش ميريخت و حبيبه داشت به
من نگاه مي كرد. سعي كردم طبيعيش كنم ولي اصلا نميشد. حس كردم حبيبه يكمي خم شد كه
بهتر ببينم و يك لبخندي كنار لبش نشست. نميفهميدم . درك نمي كردم . حتي در حال
مستي هم بازم ترمزهام كار ميكردن. حس كردم كيرم داره بزرگ ميشه . يكمي وول زدم كه
جا بيوفته تابلو نشه. يهو كامران سرش رو آورد بالا گفت راستي فريبرز بيا شلوار
راحتي بهت بدم با شلوار لي اذيت ميشي. خواست بلند بشه نتونست و نشست زد زير خنده.
حبيبه گفت من بهش ميدم بلند شد گفت بيا. من مثل جادو شده ها بلند شدم. كامران يك
پيك ديگه رفت بالا. و احساس كردم تار ميبينه منو . هنوز هوش و حواس داشتم. رفتم به
سمت اتاق خوابشون. حبيبه سر دراور بود. يك شلوارك بهم داد. من قدم از كامران بلند
تر بود و اون شلوارك براي كامران هم ميشد گفت كوتاه بود چه برسه به من . يك نگاه
بهش كرد و گفت همين خوبه. گفتم حبيب جان به نظرت برام كوچيك نيست . نزديكم شد گفت
تستش كن ميبينيم. گفتم چي؟! گفت بپوشش اگه كوچيك بود بزرگترش رو بهت ميدم. مستي
توي چشماش موج ميزد ولي از من هوشيار تر بود و حس ميكردم كه آگاهانه داره اين كار
رو ميكنه. هنوز عقلم داشت ميجنگيد ولي خيلي ضعيف شده بود. توي چار چوب در ايستادم
كه هم كامران منو ببينه هم من اونو ببينم ديدم اصلا حواسش نيست و داره با دي وي دي
ور ميره و قر ميزنه و مست مست بود. جبيبه يك نگاهي از بالاي شونه من انداخت گفت
زود باش فريبرز جان تا اخر شب كه نميشه اينجا ايستاد پسر خوب . مثل مسخ شده ها
دكمه هاي شلوارم رو باز كردم و درش آوردم . همه اين داستان از وقتي كه سينه هاي بدون
سوتينش رو حس كرده بودم به شدت حشري كننده شده بود و كيرم نيمه برافراشته شورتم رو
خيس كرده بود. ديدم داره نگاه ميكنه. گفت چه زود خيسش كردي . ميترسيدم. حس مي كردم
آچمز شدم . همش ميترسيدم كامران بياد يا صدا بزنه. حبيبه اومد جلو گفت بكن اين يكي
رو هم گفتم چي!!!! گفت بكن كه راحت بشيني . الان ميام. از كنارم رد شد پشت دستش رو
كشيد روي شورتم و گفت تا برگردم درش بيار و شلوارك رو بپوش لطفا. مثل بچه هاي خوب
عمل كردم . شورتم رو در آوردم و و گذاشتم توي شلوارم شلوارم رو تا كردم. صداي خنده
كامران بلند شد. ديدم جفتشون دارن به يك چيزي ميخندن. كامران افتاده بود دلش رو
گرفته بود و ميخنديد. در همون حال بلند شد رفت طرف توالت. من شورت پام نبود. داشتم
تمركز ميكردم كه شلوارك رو پشت و رو نپوشم . حبيبه اروم اومد توي چارچوب در جوري
كه بدنش بيرون اتاق بود و فقط سرش و دستش توي اتاق بود نگام ميكرد و لخند ميزد.
خجالت نميكشيدم ظاهرا. گفت ميخواي كمكت كنم پات كني. گفتم نه بابا اوكي هستم گفت
اره معلومه جون عمت . اومد طرفتم شلوارك رو گرفت و درستش كرد گفت بيا حالا اول پاي
راست بعد پاي چپ و دستش رو گذاشت روي كيرم و شروع كرد به ماليدن. سيم ثانيه كيرم
بلند شد تا اخرين درجه. نمي دونستم چي بگم يا چي كار كنم. صداي اواز كامران از تو
والت ميومد. گفتم ديوونه نشو. مياد الان. گفت نگران نباش. تو بپوش و خم شدم كه
پپوشم شروع كرد ماليدن و كيرم خيس شده بود به شدت. گفت چه زود ليز و خيس شدي پسر
خوب. كنار گوشم گفت بپوش زياد وقت نداريم . كيرمو ول كرد از اتاق رفت بيرون. من
مونده بودم با كير چي كار كنم. به سختي پوشيدم ولي كيرم سرش بالا بود. از اتاق
پريدم بيرون و نشستم روي كاناپه يك كوسن گذاشتم جلوم چون خيلي تابلو بود. حبيبه
توي آشپزخونه بود.انگار نه انگار كه من رو ديوونه كرده. كامران اومد و نشست روبروم
روي زمين گفت حالا شد. راحت شدي! چي بود بابا ديوونه اي خودت رو خفت كردي. كيرم
داشت يواش يواش ميخوابيد. خوشبختانه. يكمي ليمو خوردم كه از مستيم كم بشه حواسم
جمع تر بشه. حبيبه اومد كنار كامران روي مبل نشست و مبل ال بود و ظلع كنار من نشست
جوري كه نيمرخش رو داشتم . شروع كرديم گپ زدن ولي فضا سنگين بود. كامران كس شعر
ميگفت و مخنديد منم كلافه بودم. جبيبه ميخنديد و سعي ميكرد به من خوش بگذره و خيلي
خيلي طبيعي رفتار ميكرد. كامران تكيه داد به مبل بين پاهاي حبيبه و تلويزيون رو
روشن كرد و يك موزيك پخش شد.گفت حبيب اين شونه هاي منو ميمالي؟ خيلي نياز به ماساژ
دارم. حبيب گفت پس كي منو بماله. كامران گفت نوكرتم خودم ميمالمت جيگر. حبيبه زد
زير خنده و سينه هاش بالا پايين شد گفت خوب بيا بشين روي زمين كنار فريبرز كه
تلويزيون رو هم بينيم اون سريال رم رو هم بزار كه با هم ببينم منم ماساژت ميدم .
كامران بلند شد و متوجه كير شق شدش شدم. مستي من كمي پريده بود ولي سرم داغ بود
هنوز و بي صدا تماشا مي كردم بازي اين دو تا رو. سريال شروع شد و ميدونستم سريالش
همش بكن بكن اونم از نوع افسانه اي. حبيبه شونه هاي كامران رو ماساژ ميداد انگار
كه من نيستم. كامران مست و بيحال پايين پاي من نشسته بود. حبيبه گاهي دستش رو
ميبرد زير ركاب هاي كامران و ميبرد روي سينه اش و ميمود روي شونه دوباره . خيلي
خوب اين كار رو ميكرد. كامران بيحال شده بود كاملا. حبيبه دامنش رو زد بالا تا بالاي
زانوهاش و من تونستم زانوها و ساق پاش رو ببينم. يك نگاه خمار به من كرد گفت اين
بالشت چيه گرفتي بغلت؟ ترسيدم اشاره كردم به پايين يك چشمك زد كه خيالي نيست ! اين
دختر خود شيطان بود. با چشماش اشاره كرد به كامران كه چشاش بسته بود و كيرش شق شده
بود توي شلواركش. معلوم بود شرت نداره حبيب همين طوري كه ماساژ ميداد گاهي ميرفت
تا روي شكم و ميموند بالا. كلافه شده بودم. كامران نفس نفس ميزد و كيرش دل ميلزد.
كاملا معلوم بود كه داره خوشش مياد. يكمي شجاع شده بودم.حبيبه با يك دستش شونه
كامران رو ميماليد و با دست ديگش بالشت رو از روي پاي من برداشت. انداخت كنار. گفت
كامران خسته شدم نوبت تو. و سريع تكيه داد. كامران در جا چرخيد به سمت من و اون.
ترسيدم. چشماش از شهوت قرمز شده بود. انگار نه انگار كه من اونجا بودم. حيبيب
پاهاش رو گذاشت لب مبل دستاش ازاد شد. كامران دامن بلندش رو زد بالا و سرش رو برد
زير دامن و حبيب دامن رو انداخت رو سر كامران . دستاش ازاد بود. كامران يك راست
شروع كرد به ليسيدن . حس كردم حبيبه يكمي لرزيد. به من نگاه كرد. اشاره كرد برم
جلو. اطاعت كردم . لباش رو اورد جلو و حس كردم خون داره با فشار ميره طرف كيرم.
لباش رو مك ميزدم خوشمزه بود و گوشتي و نرم حس كردم دستش داره حركت ميكنه. من ديگه
ترسم ريخته بود. دستش رو انداخت و كيرم رو از كنار شلوارك در آورد و گرفت توي مشتش
و يك آه كشيد. كامران از اون زير گفت اوضاع خوبه؟ حبيب گفت اره تو كارت رو بكن
جيگر. به من اشاره كرد كه پاشو وايسا روي مبل. من همين كار رو كردم . سينه هاش رو
از تاپش در آورد و كير من رو كرد توي دهنش منظره عجيبي بود. فكرشم نمي كردم. با يك
دست كيرمو ميماليد و با دست ديگه سينه هاش رو ميماليد و زبونش رو زير كلاهك كيرم
ميچرخوند. حس كردم كامران داره مياد بيرون. اومدم تكون بخورم نزاشت جايي برم و مكش
رو قوي تر كرد. كامران اومد بيرون يك نگاه مست انداخت و گفت ميبينم كه موفق شدي
حبيبه خانم كون رو بده بالا دامنت رو در بيارم. حبيب همون طور كه داشت منو ميخورد
كونش رو داد بالا دامتش از پاش در امد كامران لخت شد و پاهاي جبيبه رو باز كرد و
نشست بين پاهاش سر كيرش رو گذاشت دم كس حبيبه و اروم اروم كرد توش. حبيبه سرعت ساك
زدنش رو برده بود بالا و حس كردم مي خواد اب منو بياره.منم كه كلي فعاليت داشتم
ميدونستم به اين زودي ها نمياد. كامران شروع كرد به تلنبه زدن . شلپ شلپي ميكرد كس
حبيبه. كيرم رو ول كرد به كامران گفت بسه بريم تو اتاق اينجا خسته ميشم. سريع بلند
شد. عجب بدني داشت. باور نكردني بود. كمر باريك كون محدب و برجسته سينه هاي درشت.
كلا چيز عجيبي بود. من لخت شدم و مثل بچه هاي خوب رفتم تو اتاق حبيبه روي تخت دراز
كشيد اشاره كرد كه برم كنارش. رفتم كنارش. كشو رو باز كرد يك كاندوم بهم داد. گفت
ميخوام جفتتون با هم منو بكنين. يادديشب و خيار افتاده بودم. كير من از كامران
كوچيكتر بود و فكر كردم بهتره من شروع كنم به كامران كفتم بخواب به پشت گفت ميخواي
منو بكني زد زير خنده گفتم نه نگران نباش. دزار كشيد . حيب رفت روش و كيرش رو
تنظيم كرد و يك جا كرد تو كسش. يك آه بلند كشيد كه منم سوختم. سينه هاش رو گذاشت
توي دهن كامران گفنت بخور عشقم. به من گفت فريبرز اروم فقط. دردم مياد. يكمي تف
ماليدم ولي اينقدر از كسش اب اومده بود كه نياز به تف و كرم نبود. گذاشتم روي
سوراخ كونش و خيلي اروم اروم و ميليمتري فشار دادم. حس كردم خوش رو جمع كرد. گردنش
رو بوسيدم و كنار سينه هاش رو ماليدم و گتفم شل بگير . حس كردم شلش كرد و كلاهك
كيرم يواش يواش راهش رو باز مي كرد گفتم نبنديش كه قطع ميشه كيرم خنديد و حس كردم
كونش جمع شد و كيرم خفه شد گفتم يواش شل كن. كامران داشت مي كوبيد و من اروم اروم
داشتم جا ميكردم. كيرم تا ته تو كونش بود و يك لحظه گفت همش رفت! گفتم اره. كفت
وايييي چه حالي ميده و گفت كامران وول نزن خودم حركت ميكنم نميخوام در بياد.
ادامه دارد
من و خاطرات تنهايي قسمت چهارم:
خيلي اروم شروع به حركت كرد. كامران چشماش رو بسته
بود سينه هاي خوشگل حبيبه توي دهنش بود. دستم رو كردم توي موهاش. نرم بود. خوشم
اومد همين طور كه توش بود خم شدم و گردنش رو بوسيدم. حس كردم بازم لرزيد. يكمي از
كامران فاصله گرفت. برگشت با چشماي خمارش به من نگاه كرد . فكر نمي كردم كه اينقدر
حشري بشم كه به اين سرعت آبم بياد. حس كردم داره مياد. گفتم من دارم ميشم! گفت غلط
كردي ميكشمت. من بايد اول بشم. جاهاتون رو عوض كنين. من درش آوردم و به پشت
خوابيدم. كامران نا نداشت تكون بخوره. يك جورايي نيمه خواب بود. كيرش هم نيمه
راست. حبيب لباي كامران رو بوسيدوگفت تنبل خواب آلووووو. رو به من كرد و گفت ببين
اگه بشي با همين دندونام مجومش كه تا يك سال نتوني هيچ كاري بكني. گفتم ديوونه
نميشه. نميتونم . گفت ميتوني. كشوي پاتختي رو باز كرد و اسپري رو در آورد كاندوم
رو برداشت و با دستش اسپري زد و مشغول ماساژ شد. خيلي خيلي خوب ماساژ ميداد.
كامران يك جورايي خواب بود. كاندوم باز كرد كشيد روي كيرم و گفت بخواب كاريت نباشه
فقط لطفا صبر كن برام . به دقت تنظيمش كرد . نشست روش. كس تنگي داشت و فوق العاده
تميز. يك دونه مو يا برجستگي اطراف كسش نداشت.صورتي خوشرنگ بود. تنش بوي عجيبي
ميداد. نشست روش كامل . سينه هاي عالي بود. درشت و متناسب و سر بالا. توي چشماش
نگاه مي كردم. با جسارت نگاهم ميكرد و لباش رو گاز ميگرفت. خم شد روي سينه ام و
لباش رو روي لبام گذاشت. با شدت ميكوبيد روي كيرم . شكم تختش ضربه رو مستقيم ميداد
توي سينه هاش و لرزش قشنگي ايجاد ميكرد. انگار يك تابلوي نقاشي جلوم بود. همه چيز
اين زن متناسب بود. ناخودآگاه لبخند ميزدم. صداي ناله هاش همه اتاق رو پر كرده
بود. كامران نيمه بيهوش بود. گفت دارم ميشم.گفتم بزن كه داري خوب ميزني من تازه
بيحس شدم. دهنت سرويسه خوشگل خانم. گفت حالا ميبينيم. سينه رو بخور چرت نگو. سينه
هاش باور نكردني بود . يكي در ميون مكشون ميزدم و حس ميكردم با هر مك من كسش منقبض
ميشه . چشماش رو بست و محكمتر كوبيد. حس كردم كه داره ميشه. سرش رو به طرف سقف
گرفت و جيغ زد. ترسيدم همسايه ها بريزن تو خونه . ناخون هاش رو توي سينم فرو ميكرد
و سرش رو تكون ميداد. حدود سي ثانيه ارگاسمش طول كشيد بعد افتاد روي سينه من. نفس
نفس ميزد. گفت نوبت تو الان. گفتم ميدونم قربونت برم. كسش دل ميزد . گفت چي كار
كنم برات. گفتم هيچي . من خودم بلدم كارمو. تو دراز بكش استراحت كن. از روم رفت
كنار و طرف ديگم خوابيد. من وسط كامران و حبيبه بودم. كامران بيهوش بود. خواب
خواب. حبيبه نگاش كرد و گفت دوسش دارم ولي شله . زد زير خنده. دراز كشيد. گفتم
بچرخ به شكم بخواب ميخوام ماساژت بدم. گفت عاشققق ماساژم. دوست داشتم سانت سانت
بدنش رو لمس كنم. حس ميكردم دفعه اول و اخره كه اين شانس رو دارم. از سر شونه هاش
شروع كردم به ماساژ دادن ، مهره هاي كمرش ، گودي كمرش لاي كونش ، رون هاش ،
زانوهاش و دوباره رفتم بالا. گفت ديوونه خوابم ميبره اينطوري گفتم خوب ببره چه
اشكالي داره گفت نه ميخوام بشي گفتم من ميشم نگران من نباش. شونه هاش رو ميماليدم
. شروع كردم به بوسيدن گردنش و آروم آروم روي ستون مهره هاش اومدم پايين. منحني
اندانمش ديوانه كننده بود. فقط اندامش نبود من يك حس غريبي به اين زن داشتم حسي كه
اولين بار بود تجربه ميكردم يك حس دوست داشتن ازنوع وحشي . حس دوست داشتن از جنس
خاص. مثل اين آدم هايي كه نمي دونن با يك چيز خيلي دوست داشتني چي كار بايد بكنن و
سير نميشن از لمسش و بوييدنش. رسيدم به كونش با دستم بازش كردم و شروع كردم به
ليسيدم. با صداي خواب آلود و خمارش گفت نكنننن ديووونه بازم حمله ميكنم بهت. گفتم
قول بده دختر خوبي باشي و هيچي نگي و بزاري من كارمو بكنم. ريز خنديد. از پشت لباي
كسش رو مك ميزدم و انگشتم رو اروم ميكردم توش و در مي آوردم. بوي گل ميداد تنش.
همچين كس خوشبويي تا به حال نديده بودم. سرم رو آوردم بالا نگاش كردم ديدم چشماش
بسته است و داره نفس ميزنه. بهش گفتم مي خوام اينقدر مك بزنم كه بشي. اروم خنديد و
هيچي نگفت. شروع كردم به مك زدن و انگشت كردن. كسش باد كرده بود. و دوباره خيس شده
بود. ميخوردم و كيف ميكردم . اروم برش گردوندم و پاهاش رو باز كردم. مشغول شدم
وزمان از دستم خارج شده بود. بدون هيچ استرسي داشتم كارم رو ميكردم و فضا لذت بود
و شهوت صداش بلند شده بود. دستش رو برد توي موهام و سرم رو به كسش فشار داد. از
ميون ناله هاش شنيدم كه گفت بيا روومم ديوونه ميخوامممم. خودم رو كشيدم بالا و
سينه هاش رو به دهن گرفتتم . پاهاش رو انداخت دور كمرم و منو به خودش فشار داد.
كيرم راهش رو پيدا كرد و رفت تو . حس كردم تنگ تر از قبل شده شايد بخاطر پوزيشن
جديد بود. كمي روي دستام بلند شدم و شروع كردم به تلنبه زدن. اروم و عميق جوري كه
با هر ضربه سينه هاش به بالا پرت ميشد و من كيف ميكردم چشماش رو باز كرد و توش
چشمام نگاه كرد. با شهوت گفت كثافت خيلي خوبه. خيلي خوبه. حس كردم كامران بيداره.
نگاش كردم ديدم داره كيرش روميماله بين خواب و بيداري . گفت چيزي به من ميرسه.
حبيبه گفت سهمت رو فربيرز برد ميتونم برات بمالمش و مستانه خنديد كامران خنديد و
خواب آلود جوري خوابيد كه حبيبه دستش به كيرش برسه حبيبه مشغول شد به ماليدن كير
كامران. پاهاش رو از دور كمر من آور بالاتر و انداخت دور گردنم. يك جوري مثل تله
بود. من با همه قدرت ميزدم توش جوري كه صداي تخممام رو ميشندم. حبيبه ناله ميكرد.
كامران فرياد ميزد. حبيبه گفت لعنتي دارم ميشم بزن بزن بزن و كامران
آبش پاشيد. لبام رو چسبوندم به لباش و محكم مك ميزدم . كير كامران رو ول كرد دستش
رو انداخت دور گردن من و پاهاش رو محكم ميكشيد تو كه من نتونم جايي برم. حس كردم
داره مياد . ديگه توجه نكردم و محكم ميكوبيدم تو كوسش و با فشار آبم اومد و حس
كردم يكي از بهترين پايان هاي زندگيم رو تجربه كردم. نعره ميزدم. با صداي بلند و
باز ميكوبيدم. چي بود اين زن؟ شيطان بود؟ جادو بود؟ هرچي بود معركه بود! افتادم
روش. سرم رو توي بالشش فرو كردم. نفس نفس ميزدم. موهام رو نوازش مي كرد. يك دقيقه
اي همين طوري بوديم. توي گوشم گفت خيلي خوب بود. خيلي خوب بود. خيلي خوب بود. توي
گوشش گفتم يك چيزي هست كه بعدا بهت ميگم. سرم رو بلند كردم ديدم كامران نيست! با
بي حالي پرسيدم كامران كو؟ گفت تو كه شدي رفت دوش بگيره الان با هم ميريم پيشش!
گفتم اگه من بتونم تكون بخورم! راستي ساعت چنده؟ گفت 6! عجب... اصلا گذر زمان رو
نفهميده بودم. بلند شد رفت طرف حمام و گفت بيا ديگه . رفتم دنبالش . كيرم داشت
ميخوابيد. رفتيم تو كامران زير دوش بود. گفت به به حبيبه خانم ميبينم كه بلاخره
راضي شدي و دل كندي و زد زير خنده. حبيبه گفت خواب آلووو ! ديوونه! چرا خوابيدي؟
كامران گفت جوون حبيب اصلا راه نداشت. اگه نخوابيده بودم كلا حالم بد ميشد. حبيب
رفت و بغلش كرد و لباش رو عاشقانه بوسيد. مونده بودم هنگ بودم درك نمي كردم . با
صداي حبيب به خودم اومدم كه بيا ديگه . رفتم پيششون. كامران گفت منو كفي نكنين
تازه تميز شدم هر كاري ميخوايين بكنين من رو بيخيال بشين. حبيب شروع كرد شستن
بدنش. سير نميشدم از نگاه كردن بهش. يك آب به خودم زدم و كامران يك حوله داد بهم و
رفتم بيرون. همه چيز مثل خواب بود. نمي دونستم خوابم بيدارم اين آدم ها واقعي هستن
من توي توهم هستم! كامران لخت ميچرخيد. ظاهرا ديگه با من ندار شده بود. رفتم لباسم
رو بردارم كه حبيبه اومد بيرون گفت همون شلوارك رو بپوش نكنه سردته؟ گفتم نه همه
چيز عاليه. دلم ضعف ميرفت. نميدونم چه حسي بود. هرچي كه بود حس احمقانه اي بود.
چرا من اين حس رو داشتم؟!حبيبه يك ركابي كوتاه پوشيد و يك شلوارك هم پاش كرد و رفت
آشپزخونه و داد زد آهاي شما دو تا گشنه نيستين؟ من حس كردم دلم داره ضعف ميره و از
طرف ديگه حس كردم سيگاردلم ميخواد. سيگارم رو نيورده بودم . گفتم من گشنمه سيگار
هم دلم ميخواد. كامران گفت بيا داداش ميسازمت. نشستم پيشش يك سيگار تعارفم كرد.
حبيبه گفت ميخوايين پيتزا سفارش بدم. من گفتم موافقم . سيگار رو آتيش كردم و يك پك
عميق بهش زدم. در مرز 40 سالگي اولين بار بود كه همچين حس سبكي و آزادي داشتم.
انگار همه تابوها و قواعد و قوانين دنيا رو شكسته بودم. انگار يك چيزي رو ديده بودم
كه ملت سالها براش ميدوون بازم نميدونن چيه. صداي ملايم "انيا" توي اتاق
پخش ميشد. كامران دوباره مشروب ريخت گفتم نه جوون داداش نميخورم ديگه بزار يكمي با
هوشياري لذت ببرم از اين محيط. گفت نوكرتمممم. هر طور حال ميكني. حيبه اومد كنارش
رو زمين نشست . دستش رو انداخت گردنش و و بوسيدش و گفت خيلي خوبي كامران دوستت
دارم عزيزم. مرسي كه اينقدر همراهي. كامران گفت نوكرتم عشقم. تو جوون بخواه همين
وسط ميريزم برات. انگار نه انگار كه من اونجا بودم! انگار نه انگار كه من اصلا
وجود داشتم. لباي هم رو عاشقانه ميبوسيدن! يجورايي هنگ بودم. به سطح درك من
نميرسيد اين رابطه. نميفهميدم . اين همه آزادي و راحتي. نميدونم. بهتر بود قضاوت
نمي كردم. به حبيبه نگاه ميكردم و از تماشاش سير نميشدم.اين زن عجيب بود. من داشتم
احساس ميكردم كه از كنترل خارج ميشم اگر اين طوري ادامه بدم. حبيبه برگشت به طرف
من و گفت فريبرز من چطوره؟ گفتم مخلص شوما هستيم. خيلي خوبم. ممنون بابت اين روز
خيلي عالي كه من رو با خودتون شريك كردين. يك لبخندي زد و خيلي عادي رفت
آشپزخونه و بشقاب ها رو آماده كرد. كامران خوابش پريده بود و داشت تند
تند از كارش تعريف مي كرد. انگار نه انگار كه يك ساعت پيش سه تايي داشتيم تو هم
ميپچيديم. آسمون و ريسمون رو به هم ميبافت منم سعي ميكردم كه طبيعي باشم و زياد
بهش فكر نكنم.
ساعت نزديك 12 شده بود. يك لحظه ياد موبايلم افتادم. سايلنت بود. ديدم گلي كلي اس
ام اس زده و دري وري بارم كرده. گفتم بچه ها من ديگه بايدبرم دير وقته شما هم
استراحت كنين. ممنونم بابت اين روز و شب و عالي. حبيبه گفت فريبرز شب نميموني پيش
ما و يك چشمك زد گفتم نه عزيز . ممنونم . يكمي شما دو تا مرغ عشق با هم خلوت كنين
. من همين كه حس ميكنم ميتونم بازم پيشتون باشم كلي احساس خوشحالي ميكنم. كامران
گفت هر وقت دوست داشتي بيا اين طرفا ما خوشحال ميشيم.
پيچيدم نيايش به سمت چمران آروم آروم براي خودم
ميرفتم و به امروزم فكر ميكردم. يك لحظه حس كردم بزار يك زنگ به گلي بزنم ببينم
كجاست! الوووو نفله معلوم هست كجايي دو هزارتا اس ام اس زدم. اولا سلام دوما نفله
خودتي رفيق نيمه راه سوما من بايد شاكي باشم نه تو! گفت نه جوون فريبرز اصلا راه
نداشت. خيلي خواهش كرد كه برم و تنهاست و زنش نيست و از اين حرفا! خوب
حالا خوش گذشت؟ گفتم بايد برات تعريف كنم. گفت بگو بگو! گفتم الان بدجور خوابم
مياد. بايد برم بخوابم ولي چون ميدوني كه صبح ساعت 5 بيدارم زنگ ميزنم بهت اگه
بيدار بودي ميام دنبالت بريم كله پاچه بزنيم. گفت باشه رفيق پس تا صبح .
ساعت 5 مثل هميشه چشمام باز بود و به سقف نگاه
ميكردم. خاطرات به سرعت مرور ميشد توي ذهنم و باورش برام سخت بود فكر ميكردم نكنه
همش خواب بوده ولي ظاهرا نبوده. اس ام اس زدم به گلي كه من دارم ميام دنبالت كه
بريم كله بزنيم. جاي هميشگي . سريع جواب داد كه بياد منتظرم.
نيم كله كامل سفارش دادم. احساس ميكردم از گشنگي دارم ميميرم. گلي مثل خواب زده ها
منو نگاه ميكرد. گفت دروغ ميگي!! غلط كردي! واقعا!!!! يعني خالي نميبندي! گفتم نه
جوون تو! گفت جوون عمت چرا جوون منو قسم ميخوري! حالا حست روبگو. گفتم داري مصاحبه
ميكني؟! بزار يك لقمه بزنم چشم وا شه! ديروز جفت جفت ازم رفته بايد انرژي داشته
باشم. زد زير خنده. برام يك لقمه گرفت گفت بزن مادر گوشت بشه به كونت! گفتم آروووم
دختر بده. گفت بد تويي كه زن مردم رو جلو شوهرش ميزني زمين. اخم كردم. گفت ببخشيد
شوخي كردم خوب! گفتم اشكال نداره. الان ساعت 6 پايه اي بريم دربند بعد كله چايي
بزنيم. گفت هرجا بخواي ميام باهات پايه هستم.
توي راه ساكت بود. تو فكر بود. گفتم چيه گلي؟ چرا تو فكري؟ گفت يادته اولين بار كه
با هم رفتيم كوه؟ تازه جدا شده بودي با من هم كلي رودروايستي داشتي. يادته تو
اتوبوس توچال ته اتوبوس چي كار كرديم. زدم زير خنده. راست ميگفت عجب روزايي بود.
لحظه به لحظه خاطرات بود. گفتم يادته صبح كله سحر ميزدي بيرون سر عشرت آباد منتظرت
بودم كه بريم ولگردي مكان هم نداشتيم تو ماشين اينقدر منو حشري ميكردي كه تخمام
درد ميگرفت؟!!! گفت آره آره يادمه .
خاطرات مثل برق جلوي چشمم رد ميشد.
سه سال قبل ، عصر پنجشنبه ، كلافه از درگيري هاي جدايي و بقيه داستان هاش. مست مست
توي خونه تنها افتاده بودم اشكام ميريخت روي بالشت. زنگ زد. همين گلي سركش زنگ زد
كه كجايي نفله!؟ بيا كه دلم هواتو كرده. گفتم مستم ديوونه نمي تونم رانندگي كنم !
گفت پاشو بيا ميسازمت. سر راه كاندوم هم بگير كه تموم كردم!.
با همون حالم لباس پوشيدم. رفتم داروخانه سر خيابون. فروشنده ها همه دختر. چشمام
قرمز . كلافه و بي حوصله . دختره با ناز پرسيد چي بدم خدمتتون. بي مقدمه گفتم
كاندوم و توي چشماش نگاه كردم چشماي درشت و آبي داشت. مستقيم نگاش كردم بدون هيچ
احساسي. با ترديد و آروم گفت چه ماركي و چه مدلي گفتم ماركش رو بلد نيستم ولي
خاردار عطري باشه مي خوام بتركونم. حس كردم گوشاش زير روسري نيم بندش قرمز شد و
خندش گرفته بود. گفت سه تايي بدم؟ گفتم به من ميخوره سه تايي مصرفم باشه دختر
جوون؟! يك دوازده تايي بده ديرم شد! با تعجب و دهن باز نگاهم ميكرد منم كه هيچي
حاليم نبود. بسته دوازده تايي رو گذاشت روي پيش خوون و كاغذ رو نوشت يك نگاهي كرد
گفت نرو صندوق خطرناكه همين جا پولش رو بده منم گيج يك تروال پنجاهي گذاشتم جلوش و
كاندوم رو برداشتم و رفتم بيرون دوويد دنبالم كه آقا آقا بقيه پولتون گفتم باشه
دفعه بعد حساب ميكنم. و پريدم توي ماشين. تمام مسير شهرك غرب تا رسالت رو پرواز
كردم. ترافيك عصر پنجشنبه باشه. مست باشي. سيگار روشن . دلت كس تپل بخواد . اونم
كس گلي خودت. كلافه باشي. كلا پرواز بود وپرواز.
هميشه وقتي ميرسيدم احتياط مي كردم اون بار احتياطي در كار نبود. زنگ زدم و رفتم
بالا. در باز كرد لبام رو لباش بود. گفت ديووونه كبريت بزنن كه آتيش ميگيري چقدر
مشروب خوردي!؟ گفتم هيچي باور كن . نفهميدم چطوري لخت شديم تن سفتش رو دندون
ميگرفتم. اينقدر تن گلي سفت بود كه زير دندون نميومد. پست فطرت دوست داشتني من .
مثل وحشي ها لباس مي كنيدم. انگار از قحطي در اومده بوديم جفتمون.
زير آباژور نارنجي روي مبل توي بغلم ولوو بود و سيگار ميكشيديم. گفتم مستيم پريد
يك جور ديگه مست شدم. گفت تو عوضي فكر نكردي ممكنه تصادف كني؟ داستان داروخانه رو
براش تعريف كردم از خنده مرده بود . گفت پس يك داروخانه پر كس تور كردي كثافت...
زد سر شونم. هي فريبرز كجايي؟ بيا بيرون از فكر. ماشين رو همين ميدون پارك كن بقيش
رو پياده بريم حال ميده. ماشين رو زدم كنار و با هم راه افتاديم. دستش رو انداخت
توي بازوم. هر كي ميديد فكر ميكرد زن و شوهر 15 ساله هستيم . موهاي سفيدم شده بود
رد گم كني. گلي جوون و تازه من هم دوره چهل چهلي.
گفت فريبرز! همه چيزايي كه گفتي راست بود؟ گفتم باور كن. اگه يك كلمه دروغ گفته
باشم بهت. گفت باورت دارم ولي خيلي عجيبه برام نميتونم رابطه اين دوتا رو درك كنم.
گفتم منم ولي اتفاقي بود كه افتاد و ظاهرا بازم قراره اتفاق بيوفته. گفت پس منم
باهات ميام . گفتم ببينيم و تعريف كنيم
ادامه دارد
من و خاطرات تنهايي قسمت پنجم:
شنبه صبح سرحال و روبراه از خواب بيدار شدم. با يك
علاقه اي دوست داشتم برم سركار. دوش گرفتم و آماده شدم. موبايلم رو روشن كردم . يك
اس ام اس اومده بود. سلام آقاي دكتر ببخشيد من امروز يكمي حالم خوب نيست اگه اجازه
بدين مرخصي بگيرم! كمي تعجب كردم. يعني چي. حالش كه خوب بود. اتفاقي افتاده؟ يجور
دل آشوب شدم. مدت ها بود براي كسي نگران نشده بودم. اس ام اس زدم كه چي شده؟ كمك
لازم دارين؟ جوابي نيومد. گفتم حتما دستش بنده. يكم پكر شدم . ماشين رو برداشتم و
رفتم آزمايشگاه تا ظهر همه هوشم و حواسم پيش حبيبه بود. هيچ خبري ازش
نبود. واقعا نگران شده بودم. نكنه مشكلي پيش اومده؟! نكنه مساله اي ايجاد شده؟!
نكنه دردسري درست شده؟! بعد از ظهر بود كه تلفنم زنگ زد. كامران بود. سلام رفيق
چطوري؟ گفتم سلام تو چطوري ؟ خانمت چطوره؟ عمدا اينطوري صحبت مي كردم كه كسي متوجه
نشه. گفت بدك نيستم . تو كه رفتي بعدش تصميم گرفتيم كه بريم بيرون. دم در نميدونم
چي شد پاش سر خورد و با سر خورد روي پله هاي جلو ساختمون. الان هم بيمارستان
بستريه! تنها كاري كه كرد تو اون احوال گفت بزار من يك اس ام اس بزنم ميدونم از
نگراني ديوونه ميشه! گفتم الان كجاست؟ گفت بيمارستان. آدرس روگرفتم و گفتم الان
ميام! اين كه نشد . من كلي آشنا دارم تو اين شهر. سريع جمع كردم و زدم بيرون. نيم
ساعتي كش كش ترافيك تا سعادت آباد . كلي كوچه پس كوچه زدم تا رسيدم و ماشين رو
پارك كردم و رفتم تو. گفتن وقت ملاقات نيست. كارت نظام پزشكي نشون دادم و رفتم
بالا. رسپشن رفتم اسم و فاميل دادم و اتاق رو پرسيدم. كامران يادش رفت شماره اتاق
رو بفرسته . اين پسره كلا سر به هوا بود. رفتم جلوي اتاق در زدم. صداي مليحي گفت
بفرمايين. در روباز كردم و سرم رو كردم تو. همزمان يك نفر در رو باز كرد يك خانم
هم سن سال حبيبه. با موهاي مش چشماي عسلي خيلي گيرا و صورتي خندان. خيلي دوستانه و
مودب سلام كرد و گفت بفرمايين تو. گفتم ببخشيد من فريبرز هستم . حيبيه خانم همين
اتاق هستن. گفت بله بفرمايين منتظرتون بوديم. كامران عذر خواهي كرد بايد ميرفت
سركار ولي گفت شما مياين. بفرمايين . رفتم تو ديدم چه وضعي. دختر مردم كلا در باند
پيچيده شده. رفتم جلو . دستش رو دراز كرد و دست داديم و همون موقع دستم رو كشيد
طرف خودش كه بوسم كنه من يكمي موذب شدم ولي ظاهرا مشكلي نبود چون اون خانم خيلي
طبيعي داشت ور ميرفت به گل هايي كه آورده بودم. رو بوسي كرديم و با صداي ضعيف گفت
مرسي كه اومدي. گفتم خيلي درد داري؟ گفت نميدونم مرفين زدن بهم. فكر كنم گردنم
شكسته. گفتم نه بابا! اين چه حرفيه . حالا ميرم عكس ها رو نگاه ميكنم. حالا چرا
همچين شدي!؟ گفت نميدونم يهو انگار زير پام خالي شد. گردنم خورد تيزي لب پله يك
درد شديد و بعد ديگه هيجي كلا فلج شدم. ترسيده بودم علايم عجيبي بود. دستم رو بردم
زير پتو انگشت پاش رو گرفتم گفتم حس ميكني چيزي گفت اره كمي. خيالم راحت شد كه
ضربه ديده. گفتم الان ميان. رفتم بخش و عكس ها رو خواستم و خوشبختانه بدون گير بهم
دادن. عكس ها طبيعي بود فقط اسپاسم شديد عضلات گردن ديده ميشد.
خوشبختانه مشكلي نبود. برگشتم و گفتم همه چيز خوبه اصلا نگران نباش.
چند روز استراحت كاملا رديف ميشي. با صداي نالون گفت راستي يادم رفت معرفي كنم اين
خانم خانما دوست صميمي و خيلي صميمي من مهسا خانم . گفتم خوشبختم. لبخندي زد و گفت
من هم . يك نگاه كردم به حبيبه حس كردم چشماش ميخنده. خوشحال شدم كه اومدم پيشش.
كار خاصي هم نداشتم. حبيبه به مهسا گفت ببين مسعود تنهاست. برو پيشش . فريبرز هست
. كامران هم مياد. تو روخدا تعارف نكن. مهسا خنديد و گفت خوب بگو برو تنهامون بزار
ديگه و زد زير خنده يكمي جا خورده بودم حبيبه با صداي ناللون گفت آره! تو روحت
برو. و زد زير خنده. مهسا خنديد و جمع و جور كرد و با من خدافظي كرد و گفت مراقب
اين دوست من باشين تو رو خدا خيلي خاطرش عزيزه ناخودآگاه گفتم مطمئن باشين كه پيش
من خيلي خيلي عزيزه گفت خوب خيالم راحت شد پس خوشتون باشه با شيطنت گفت و از اتاق
پريد بيرون. زن خيلي جذاب و شيطوني بود. ميشه گفت هم قد و قواره حبيبه بود كمي
قدبلندتر و پرتر و البته رنگ چشماش يك جور خاصي بود كه نه ميشد بهش نگاه كرد نه
ميشد بهش نگاه نكرد. آدمي بود كه فكر رو مشغول ميكرد. صندلي رو كشيدم جلو و نشستم
كنار تخت. گفت خوبه كه هستي. حس خوبيه. گفتم خوشحالم كه هستم. كامران كي ميياد.
گفت دروغ گفتم كامران امشب يك كار اساسي داره و نميتونه بياد حالا خودش زنگ ميزنه.
تو مي توني بموني؟ گفتم من نوكرتم . هستم پيشت. گفت پريروز خوش گذشت. گفتم نميتونم
برات توصيفش كنم. گفت بازم دلتميخواد؟ گفتم نيكي و پرسش. گفت شايد الان وضعيتم
درست نباشه ولي يك چيزي ميخواستم بهت بگم. من تو رو تنها ميخوام. بدون كامران.
گفتم مشكليه مگه؟ اون كه خودش داوطلب بود. گفت آره ولي دلم ميخواد يبار يواشكي
بيام پيشت . گفتم ميدوني كه من مشكلي ندارم. گفت گلي چطوره؟ گفتم ديروز با هم
بوديم همه روز. بيرون بوديم از كله صبح. جات خالي خوش گذشت. گفت همچين مجردي بدي
هم نداري. هي نق ميزني كه فلان و بهمان . خنديدم گفتم من كي نق زدم دخترجوون؟!
پرسيدم ساعت داروهات كيه؟ گفت پرستار تازه قبل از اين كه تو بياي دارو هام رو داد.
گفتم سعي كن بخوابي.برات خيلي لازمه. گفت باشه. چشماش رو بست. مسكن زيادي بهش زده
بودن. يواش يواش خوابش برد. اس ام اس اومد برام . ديدم كامرانه. نوشته بود دمت گرم
داداش. مرسي كه هواي ما رو داشتي. نوشتم كجايي رفيق؟ گفت سر كار. مهسا بهم گفت كه
تو موندي اونجا. نوشتم نگران نباش . حله. گفت ايشالله جبران كنيم. گفتم نزن اين
حرفا رو داداش.
يك هفته اين دختر توي بيمارستان بود و دو شب ديگه هم من پيشش موندم. دوشب خيلي بياد
موندني. شب آخر حالش خوب شده بود و مسكن هم نزده بود و تا خود صبح با هم صحبت
كرديم. از همه جاگفتيم از همه چيز حرف زديم. يك جورايي صميميت ما زيادتر شده بود
كه در نوع خودش ترسناك هم بود. دم دماي صبح بود ازم پرسيد من هنوز سر خواسته خودم
هستم و تو رو تنها ميخوام. منم گفتم نوكرتم هستم ولي يك جورايي حس بدي دارم كاش
دليلش رو بهم ميگفتي. گفت توان داري بشنوي؟ گفتم اره فكر ميكنم. گفت تو رابطه من و
كامران رو ديدي و اين سه شب هم خيلي برات تعريف كردم از خودم و رابطه ام. ميبيني
كه من و كامران هيچي رو از هم قايم نميكنيم يا لااقل فكر ميكردم كه قايم نمي كنيم
. سه هفته پيش فهميدم كه با كسي رابطه داره. ساكت شد و به سقف اتاق نگاه كرد. گفتم
نميتونم درك كنم. يعني الان تو ناراحتي؟ گفت بحث سكس نيست بحث دروغ و پنهان كاريه.
ما با هم قرار گذاشتيم كه هيچ كاري رو تنهايي نكنيم و هميشه جفتمون با هم باشيم.
مثل داستان تو رو با يك ذوج ديگه داشتيم و كامران حسابي از خجالت اون خانم در اومد
يعني اين كه برام اون مساله مهم نيست . ميخوام يكبار من هم امتحان كنم. گفتم
نميدونم چي بهت بگم. اگر مطميني من كه مشكلي ندارم. اميدوارم با خودت نگي عجب
نامرديه!گفت نه بابا اين چه حرفيه! پس خبر از من. گفتم باشه مشكلي نيست. حالا يكمي
بهتر بشو ببينيم چي پيش مياد.
يك هفته هم مرخصي استعلاجي رد كرد و خونه موند. اكثر روزها دوستاش پيشش بودن و يكي
دو بار اس ام اس ميزد و احوال پرسي و از اين داستان ها. يك جور غريبي دلم براش تنگ
شده بود. اون حس لعنتي دوباره اومده بود سراغم و اذيتم ميكرد. توي اين مدت گلي هم
ناپديد شده بود و اصلا هيچ خبري ازش نبود! موبايلش خاموش بود . نگران نبودم .
ميدونستم با حسين يك جايي ناپديد شده و مشغول عشق و حال است و كلا ديگه خدا رو هم
بنده نيست.
حوصلم سر رفته بود. هفته شلوغي بود و كلا دست تنها حسابي بهم فشار اومده بود.
چهارشنبه حدود ظهر كامران زنگ زد كه داداش كجايي؟ گفتم آزمايشگاه هستم تو كجايي
گفت تو راه خونه مياي ناهار با ما بخوري؟ گفتم الان كه نميتونم كار دارم ولي عصر
يك سري بهتون ميزنم. گفت باشه قدمت به چشم . منتظرتيم . كي مياي؟ گفتم حدود 7 .
ميرم خونه و از اونجا ميام. خدافظي كرد . ساعت 4:30 زدم بيرون. ترافيك كمتر بود.
دو روز هم تعطيل بودم. حسابي هم خسته شده بودم واقعا دلم يك دور همي مي خواست
.رفتم خونه دوش گرفتم يك صفايي دادم بالا و پايين رو. بلاخره اتفاقه ديگه آدم بايد
آماده باشه هميشه. سر ساعت 7 در محل حاضر بودم. زنگ زدم حبيبه جواب داد و در رو
باز كرد. يك جوري دلم ميخواست ببينمش كه برام بي سابقه بود. سريع رفتم بالا . مثل
بار قبل در باز بود اين بار خودش اومده بود استقبالم. با چشم با هم حرف ميزديم. يك
لبخندي گوشه لبش بود به همراه يك شيطنت مرموز و هميشگي. دستم رو دراز كردم دستم رو
گرفت كشيدمش طرف خودم كه ببوسمش مقاومت كرد و با سر اشاره كرد به داخل سريع متوجه
شدم كه كسي اونجا هست و خيلي زود همه چيز طبيعي شد. احوال پرسي و خوش و بش عادي و
رفتم تو . اينبار كامران نبود. مهسا از آشپزخونه اومد بيرون و گفت به به مستر
فريبرز ، يار و رفيق خوب و واقعي دوستان عزيز ما ! دست داديم با هم پرسيدم كامران
كجاست؟ مهسا گفت با مسعود رفتن روي تراس دارن كباب درست ميكنن. اگه ميخوايين دودي
بشين برين پيششون. گفتم يك سلام بكنم؟ گفتن خود داني. از پشت شيشه اشكال نداره!
حبيبه گفت مهسا يكمي به بوي دود حساسه و حالش بد ميشه اصولا. خلاصه رفتم كنار
پنجره تراس زدم به شيشه كامران منو ديد درو باز كرد كشيد منو بيرون در بست سريع .
دست داديم و روبوسي و من رو معرفي كرد. مسعود هم سن سال خودم بود با چشماي روشن
مثل همسرش و قد كمي كوتاه تر از من بدني پر . معلوم بود كه يك موقعي ورزش ميكرده.
بسيار خوش رو و خوش صحبت. كامران گفت عرق خرما گرفتم دواي هر درد بي درمونيه . اول
بيا برو لباست رو عوض كن دودي نشي. گفتم من با اجازت ميرم تو. گفت پس عرق رو همون
جا بهت ميدم ما هم زود كارمون تموم ميشه. فقط ميري تو قربونت به حبيب بگو اون سيخ
هاي جيگر رو بياره بزاره پشت در. سريع پريدم تو . حبيب اومد جلوي در اتاق خواب.
لبخند ميزد. گفتم مهسا كوش اشاره كرد كه توي دستشويي . گفتم من لباسم رو عوض كنم
بيام پيشتون. نميخوام دودي بشم. در ضمن كامران گفت اون سيخ هاي جيگر رو ببري براش.
جبيبه يك اخم مصنوعي كرد و اشاره كرد كه برو تو اتاق خواب . تراس توي اون يكي اتاق
بود كه يك جورايي اتاق مطالعه و كار طلقي ميشد. من رفتم سمت اتاق و با صداي بلند
پرسيدم من لباسم رو عوض ميكنم و ميام . رفتم تو اتاق يهو يقم رو گرفت كشيد كنار
كمد لباش رو گذاشت روي لبم. من مثل شكه ها نميدونستم چي كار بايد بكنم. ترسيده
بودم. سينه هاش رو چسبوند به سينم و لباش رو بيشتر فشار ميداد دستش رو برد و
كمربند رو باز كرد لبم رو جدا كردم و با استرس پرسيدم چي كار ميكني دييونه اينا
ميان الان!!! گفت خفه! مهسا رفته دوش بگيره زودتر از يك ربع ديگه نمياد اون دوتا
هم عرق رو خوردن و تا من نگم نميتونن از تراس بيان بيرون خيالت تخت! گفتم يعني چي
خيالت تخت؟!ديوونه شدي؟ گفت اره كاملا ديوونه شدم. يكمي نفسش بوي الكل بود معلوم
بود كه مشغول نوشيدن بودن از قبل . تا به خودم اومدم ديدم كه جلوم روي زمين زانو
زده. و كيرم رو كشيده بيرون و با لذت داره ميكنه تو دهنش. استرس داشت ميكشت منو.
من وقتي استرس ميگيرم اصولا نميتونم سكس داشته باشم ولي اين زن اينقدر معركه بود
كه هيچ جوري نميشد بهش نه گفت. سريع كيرم بلند شد و خيس شد. حبيبه دوباره بلند شد.
يك دامن بلند مشكلي راحت پوشيده بود با يك آستين كوتاه ساده يك نگاهي بيرون
انداخت. صداي دوش از حمام ميومد. مگفت دراز بكش. گفتم ديووونه كجا دراز بكشم گفت
همين جا . گفتم تو چارچوب در!!!! گفت آره از توي آينه ديد دارم به دو طرف گفتم خوب
اونا هم ديد دارن به ما گفت چراغ رو خاموش كن اون وقت ما ميبينيم اونا نميبينن! تو
دلم گفتم عجب جوونوري هستي تو. همه اين اتفاقات در سي ثانيه داشت رخ ميداد. شلوارم
رو در آورد گفتم ديووونه درش نيار با حشريت كامل گفت اخرش كه بايد شلوارك بپوشي .
بي مقدمه نشست روي كيرم. دامنش رو كاملا داد بالا. يك اهي كشيد و كيرم رفت توش.
زمان و مكانم گم شده بود. بدون هيچ ترسي سينه رو در آورد و گرفت جلوي دهنم و با يك
خشونت خوش آيندي گفت بخورش لامصب. ميخوامتتتت. و شروع كرد كوبيدن كس روي كيرم. هم
ترسيده بودم هم خوشم ميومد و استرس داشتم. يك لحظه مثل اين هايي كه جادو شدن عمل
مي كرد انگار نه انگار كه سه نفر ديگه توي خونه هستن. سرعتش رو زياد كرد و گفت
بخور ديگه چرا معطلي. كسش داغ و تنگ بود مثل دفعه قبل. كاندوم هم نداشتم و اين حسم
رو بيشتر كرده بود. سرعتش رو بيشتر كرد و گفت دارم ميام!گفتم به اين زودي؟ گفت
توي استرس خيلي خوشم مياد بهم ميچسبه. با يك صداي خماري اين ها رو ميگفت. حس كردم
داره ناخن هاش رو فرو ميكنه توي بدنم . ميدونستم كه داره مياد. من كيرم شق بود ولي
استرس اجازه لذت زياد نميداد. شروع كرد لرزيدن و حس كردم شد. گفت بيا زود باش گفتم
نميتونم حبيب. گفت خررررر بيا ميخوام آبت رو حس كنم بخاطر تو دارم قرص ميخورم.
گفتم باشه عزيز ميترسم به خدا. با يكيم دلخوري از روش بلند شد و سريع خودش رو مرتب
كرد و از اتاق پريد بيرون. من هنوز توي شوك بودم كلا سه دقيقا نشد همه
اين فرايند . اب كسش روي شكمم ريخته بود. چرخيدم و بلند شدم. يك لحظه احساس كردم
يكي داره نگاهم ميكنه. همه بدنم يخ كرد. از گوشه چشم نگاه كردم ديدم مهسا از لاي
در حمام داره نگاهم ميكنه . كاملا وحشت كرده بودم. حس بدي داشتم. مثل مجرمي كه گير
افتاده باشه! سريع خودم رو جمع كردم و شلوارك رو پوشيدم و رفتم به سمت در تراس.
كامران برگشت و اشاره كرد اين جيگر ها كو؟ صداي مهسا رو از پشت سر شنيدم كه با
شيطنت ميگفت جيگر تو راهه جيگر تو راهه. برو كنار جيگري نشي دكي! خيلي صميمي از
كنارم رد شد. سيني جگر رو گذاشت پشت در و زد به شيشه. برگشت به سمت من. خيلي عادي
نگام كرد . چشمام توي چشماش افتاد. سايز سينه هاش عالي بود . تاپ قهوه اي تنش بود
كه حلقه هاي آستينش خيلي باز بود و و وقتي چرخيد سوتين توري تيره رنگش از كنارش
معلوم بود. ناخودآگاه نگاش مي كردم خيلي زن تيز و باهوشي به نظرم رسيد.
همين طور كه ديد ميزدم نزديكم شد و گفت ديدنزن دكي . خوبيت نداره. حس كرد خجالت
زده شدم سريع درستش كرد گفت شوخي كردم باهات. جدي نگير و يك چشمك زد و رفت. كاملا
مطمين شدم كه همه سكس ما دو تا رو ديده.
حالا مگه ميشد حبيبه رو تنها گير آورد كه بهش گفت. مهسا يك لحظه تنهاش نميزاشت. بچه
ها كباب رو رديف كردن و اومدن تو. مهسا بلند شد با داد و بيداد كه تو نياين! يكي
يكي بياين. مسعود بيا برو تو حمام. كامران تو همون جا بمون تا مسعود بياد بيرون
بعد تو برو. كامران داد ميزد نميشه من با مسعود با هم بريم حمام. مهسا داد ميزد
عمرا! من خر مرده دست تو نميدم مسعود من رو ميخواي ببري حمام ؟!! عمرا! ميخنديدن
دور هم. يك لحظه مهسا رفت سراغ مسعود كه لباس بهش بده. رفتم توي آشپزخونه. حبيبه
برگشت نگام كرد و گفت چرا رنگت پريده ؟ چي شده؟ گفتم فكر كنم مهسا همه چي رو ديد!
حبيبه يك نگاهي كرد و گفت خوب ديده باشه! گفتم چي؟!!! برات مهم نيست؟ گفت نه! گفتم
چرا؟ گفت خوب ديده باشه. پيش مياد. حالا بعدا رديفش ميكنيم ولي چسبيد دمت گرم.
همون موقع مهسا دم در ظاهرا شد و گفت به به مادام اند موسيو و خلوت و اينا! حبيبه
گفت مهسا خداوكيلي همين بادمجون رو خودت ميدوني چي كار ميكنم. من يكمي قرمز شدم.
مهسا ميخنديد و موقع خنده سينه هاش تكون ميخورد. يهو دستم سوخت. حبيبه نشگون گرفته
بود گفت ديد نزن بچه! گفتم چشم. مهسا گفت چه حرف گوش كن هم هست بچمون. جفتشون زدن
زير خنده و منو در خماري ول كردن و رفتن.
دور ميز عسلي روي زمين نشسته بودم. مشغول خوردن عرق و كباب بوديم. سرم گرم شده
بود و بدجور دلم سكس ميخواست. دست خودم نبود ولي ظاهرا هيچ راهي نداشت.
نميشد كه بشه. چون مهسا و مسعود ظاهرا در اين بازي نبودن. فقط خيلي شوخي ميكردن.
كامران خيلي مشروب خورده بود و كاملا مست بود. هي دست به سر و گوش حبيبه ميكشيد و
حبيب هم گاهي در ميرفت و گاهي پا ميداد.مسعود و مهسا شوخي ميكردن. مهسا نگاه
سنگيني داشت با يك شيطنت خيلي خيلي مخصوص به خودش. جذابيتش زياد بود و
خيلي مرموز و در عين حال راحت. من وقتي مشروب ميخورم خوابم ميپره و حس
ميكنم جفت چشمام كاملا باز ميشه. خيلي غذا خورده بوديم همگي و كاملا سير و پر
بوديم. كامران رفت يك بالشت آورد و كنار تلويزيون ولو شد. گفت با اجازه همگي من
چند دقيقه چشمام رو ببندم. حبيبه گفت نكن كامران! خوب خوابت ميبره . كامران گفت
رفقا هستن من خيالم جمعه كه تو تنها نميموني. يك نگاه كردم ديدم مسعود هم اون طرف
دراز به دراز روي مبل خوابش بده و رسما داره خروپوف ميكنه.حبيبه روي زمين كنار من
نشسته بود و مهسا بالاي سرم روي مبل نشسته بود. مهسا دراز كشيد و سرش رو كذاشت به
دسته مبل و موبايلش رو دستش گرفت و مشغول شد. گفتم حبيب چشمات خوابه ها! گفت نه
بابا خودت خوابت مياد بيخود منو خواب نكن. صداي خورپف آقايون كاملا بلند شده بود.
مسها يكمي خودش رو تكون داد و كون وسوسه انگيزش رو به من نزديكتر كرد. يك نگاه
كردم بهش به روي خودش نيورد موبايلش رو خاموش كرد و انداخت روي ميز. گفت حوصلم سر
رفت يك فيلم ببينيم با هم؟ گفتم نيكي و پرسش؟ بلند شد . بوي تنش رو حس ميكردم. يك
جور عجيبي خوشبو بود. مشكوك خوشبو بود تنش. رفت سراغ لپتاپ كنار تلويزيون و شروع
كرد زير و رو كردن فيلم ها.من سرم داغ شده بود. فيلم برام مهم نبود. نگاه كردم
ديدم حبيبه داره نگاهم ميكنه و لبخند زده. آقايون بي هوش خر و پف ميكردن. مهسا رفت
طرف چراغ ها. همه رو خاموش و كرد و فقط يك آباژور ضعيف گوشه سالن روشن موند و نور
تلويزيون. شيشه مشروب تموم شده بود. عجب ظرفيتي داشتن اين دو تا زن. قرقر كنان رفت
طرف اتاق خواب و با يك شيشه در دست برگشت. گفتم چي كار ميكني دختر؟! خودكشي نكنيم
ديگه! گفت نگران نباش دكي. شراب رو باز كرد و براي هر سه تاييمون ريخت. و با صداي
بلند گفت سلامتي هرچي آدم بيداره و كون لق هرچي آدم خواب. خندم گرفته بود. گفتم
يواش بيدار ميشن ! گفت اين دوتا. نگاه كن. محكم زد زير كون كامران جوري كه من
پريدم بالا. انگار نه انگار . گفت اون شازده هم هميشه خوابه. جاي هيچ نگراني نيست.
منم بدجور خوابم گرفته. گفتم پس چرا فيلم گذاشتي. خم شد آروم گفت براي شما دو تا
كبوتر... يكمي مكث كرد !گفتم الان ميگه كبوتر عاشق! آماده بودم يك چيزي اينبار
بهش بگم كه گفت كبوتر چاهي و زد زير خنده!! و خودش رو انداخت روي مبل و سرش رو
چرخوند طرف وتلويزيون. سرش دقيقا بين من و حبيبه بود. حبيبه دراز كشيده بود. بي
ترس دستش رو دراز كرد و دستم روگرفت. اينقدر مست بودم كه ديگه مغزم درست فرمان
نميداد.مهسا گفت راحت باشين دوستان ،مجلس بي رياست. حبيبه گفت خفه شو مهسا و زد
زير خنده. مهسا گفت خوب كوفت! كوفتتون بشه جفتتون! من نگاش كردم و با يك حالتي كه
يعني هيچي نميدونم گفتم جانم؟!! چي كوفتمون بشه. با چشاي خمار برگشت گفت خودت رو
نزن به اون راه!برا منم فيلم بازي نكن. ديگه نميدونستم چي بگم. حبيبه ريز
ميخنديد. مشغول فيلم ديدن شديم ولي كيرم كاملا بلند شده بود. حبيبه با انگشتاي
دستم بازي ميكرد و سر كيرم قلنبه زده بود بيرون از زير شلوارك معلوم بود. يك نگاه
به مهسا كردم چشماش داشت بسته ميشد. بدجور وسوسه شده بودم. محيط كاملا سكسي بود.
شلوغي عجيبي بود. بابت كامران هيچ مشكلي نداشتم ولي مسعود و مهسا رو هيچ برآوردي
ازشون نداشتم. حس كردم مهسا اوكي باشه ولي در مورد مسعود هيچ ايده اي نبود. حس
كردم نوك انگشتم خيس شد. حبيبه نزديكتر شده بود و انگشتم رو كرده بود توي دهنش و
داشت زبون ميزد و خمار نگاهم ميكرد. اومد كنارم تكيه داد. سر مهسا دقيقا بين ما
بود. يك نگاه بهش كردم ظاهرا خواب بود ولي يك حسي به من ميگفت بيداره و فيلم كرده
منو. دستم رو گذاشتم روي پاي حبيبه. با خودم گفتم لااقل كسش رو ميمالم . شروع كردم
ماليدن رون هاش و رفتم بالا. كاملا حضور مهسا رو فراموش كرده بودم از طرفي حضورش يك
جورايي حشريم ميكرد. حس اين كه يك زن تماشات كنه وقتي داري دوستش رو ميمالي حس
جالبي بود حس كردم يكمي سرش رو عقب كشيد جوري كه در سايه قرار گرفت و ديگه نمي
تونستم ببينمش و كاملا فرضم درست بود كه داره نگاه ميكنه. دستم رو بردم بالاتر و
رسوندم به كس حبيبه. خيس خيس بود. با انگشتم لباي كسش رو باز كردم و اروم انگشتم
رو كردم تو سرش رو خم كرد به عقب و چشماش رو بست . سرم رو بردم زير گوشش و يكجوري
كه مهسا بشنوه گفتم ميخوام بخورمت. برگشت گفت بخور. گفتم مهسا رو چي كار كنم. گفت
اون خوبه نگران نباش. نكنه اونم ميخواي و دستش رو گذاشت رو كيرم و گفت ببين اون
عمرا پا بده فقط آزارت ميده و لذت ميبره. داشت ميماليد. دستش رو كرد تو
شلواركم.كيرم رو در آورد. حس كردم مهسا تكون خورد. حبيبه زير گوشم گفت بيا تو
اتاق. خودش بلند شد و رفت منم آروم بلند شدم و رفتم.
ادامه دارد
من و خاطرات تنهايي قسمت ششم:
گفتم ديوونه اينا اگه بيدار بشن خيلي بد ميشه!گفت خفه
شو بيا تو دارم ميميرم! تااومدم به خودم بجنبم دراز كشيد رو تخت. شورتشم در آورده
بود. گفتم دامنت رو در نيار دوست دارم سرمو بكنم توش. خنده ريزي كرد مثل هميشه.
پاهاش رو خم كرد لب تخت . نشستم بين پاهاش سرم رو بردم تو و لب هاي كسش رو بين
لبام گرفتم. مثل هميشه بوي گل ميداد. مشغول شدم. مست هم بودم و كلا اختيار از كفم
رفته بود. حبيبه سعي مي كرد زياد سر و صدا نكنه ولي بازم نميشد. سرم رو آوردم
بيرون و گفتم تو رو خدا يواش! بيدار ميشن! ممكنه مهسا بيدار بشه! يهو حس كردم يك
نفر داره نگاهم ميكنه . برگشتم ديدم ايستاده تو چارچوب در. به به ميبينم كه
مشغولين. يك لحظه جا خوردم. حبيبه گفت مهسا جوون هركي دوست داري گير نده بزار
كارمون رو بكنيم. مهسا گفت من كه گير ندادم! چشمهاي عسليش توي تاريكي ميدرخشيد و
موهاي مجعدش خيلي خوشگل دورش ريخته بود. من نمي دونستم بايد چي كار كنم. حبيبه يك
تشر زد كه بخور ديگه از دستت ميره ها. منم مشغول شدم. سعي كردم توجه نكنم. مهسا
اومد نشست لب تخت. حبيبه به خودش مي پيچيد. عجيب بود اين مهسا فقط لبخند ميزد.
هيچي نمي گفت. نمي تونستم دركش كنم. ميليسيدم حبيبه رو با سرعت. لب هاي كسش ورم
كرده بود بس كه مك زده بودم. پاهاش رو فشار ميداد به هم و من سرم مونده بود لاي
پاش. گفت بسه ديگه كيرت رو ميخوام. بلند شدم و شلواركم رو كشيدم پايين. يجوري اومد
طرفم كه ترسيدم. چشماش قرمز شده بود و شهورت ازش ميزد بود. اين زن ديوونه بود. من
انداخت رو تخت و اومد رووم پشتش رو كرد به من و نشست رو كيرم. آروم كيرم رفت تو
كسش. خيلي اروم . بعد صبر كرد و حركتش نداد. حس كردم داره شلش ميكنه دوباره سفتش
ميكنهو كيرم احساس خفگي ميكرد. يك لحظه نگاه كردم به مهسا ديدم داره نگاهمون ميكنه
. احساس ميكردم باور نميكنه چه اتفاقي داره مي افته. با چشماي خشوگلش نگاهم ميكرد.
يك جوري دلم خواست بهش دست بزنم دستم رو بردم جلو زد روي دستم و گفت صاحاب داره
كره خر دست درازي ممنوع. حبيبه گفت كاريش نداشته باش. كتك ميخوري! اونه كه تصميم
ميگيره چه اتفاقي بايد بي افته تو هيچ كاره اي اگر دلش بخواد ميكندت اگر نه تو
نميتني بهش دست بزني پس لطفا روي من تمركز كن جيگر عجيب دلم كيرت رو ميخواد. من
ديگه چيزي نگفتم چون فهميدم مسجد جاي اون كارها نيست و بايد خيلي مراقب اين قلم
باشم وگرنه ممكنه گرون تموم بشه. مهسا گفت برم يك سري به اين دو تا خواب آلود بزنم
ببينم در چه وضعيتي هستن بلند شد و رفت و من داشتم هيكل سكسيش رو تماشا ميكردم .
جبيبه به شدت كسش رو ميكوبيد و ناله ميكرد. گفتم حبيب انيجوري ميزني آبم مياد. گفت
بيخود! بايد من بشم بعد خودم ميارمت. گفتم باشه ببينم چي ميشه. روي كيرم چرخيد و
سينه هاش روگذاشت تو دهنم. من سيرنميشدم ازاين بدن. محكم مكوبيد. مهسا اومد تو. حس
كردم داره يك كارايي ميكنه . خم شد وبه حبيبه يك چيزي گفت. حبيب يكم از روي من
بلند شد. مهسا اومد روي تخت. بالا سرم ايستاد و گفت فقط اين يكبار اجازه داره مكش
بزني ولي واي به حالت اگه دست به من بزني. من چيزي نداشتم كه بگم. حس كردم داره
مياد پايين. شورت پاش بود با دستم كنار زدم شورتش رو. كس تپلي داشت. لبهاي گوشتي و
تپل كه خيلي دوست داشتم. نشست روي صورتم. حبيبه ميكوبيد كسش رو روي كيرم و مهسا
كسش رو روي دهنم فشار ميداد. مهسا اروم ميچرخوند و من شورتش رو زده بودم كنار و
كسش رو مك ميزدم همون طور كه گفته بود دست بهش نميزدم فقط ليس ميزدم چشماش رو بسته
بود و آروم كمرش رو ميچرخوند روي صورتم. سينه هاي درشتش خيلي خود نمايي ميكرد ولي
تي شرت تنش بود. احساس كردم داره خوشش مياد ولي كاملا معلوم بود كه نبايد بهش دست
بزنم. سرعت چرخش كسش رو زيادتر كرد . من حبيبه رو نميديدم فقط حس ميكردم داره با
سرعت كمرش رو ميچرخونه روي كيرم و مهسا هم با سرعت كسش رو روي دهنم ميچرخونه حس
كردم ناخن هاي تيزي توي پاهام فرو رفتم حس كردم شكمم خيس شد. فهميدم ك حيبيبه شده
و داره آخرين ضربه ها رو ميزنه. مهسا هنوز كسش رو ميچرخوند. نميدونستم چي كار كنم
با تمام قدرتم كسش رو مك ميزدم. حس كردم حبيبه از روم بلند شده و داره با كيرم
بازي ميكنه . مهسا يك نگاه به پايين انداخت و گفت برا امشب كافيه ! اين كاره نيستي
پسر. بلند شد از روي صورتم . و دامنش رو درست كرد و رفت. يكم گيج شده بودم. حبيبه
كنارم دراز كشيده بود ريز ميخنديد. گفت ديدي بهت گفتم! اون كار خودش رو ميكنه .
اجازه نميده كسي بهش دست بزنه .اونه كه تصميم ميگيره كي بايد چي كار كنه. يك نفر
هست كه از پسش بر مياد . هيچ كس نتونسه ارضاش كنه. وقتت رو طلف نكن. اين حرف ها رو
ميزد و كيرم رو آروم ميماليد. يك نگاه خوشگل تو چشمام كرد و گفت نميخواي
بياي؟تخمات ورم كرده. گفتم دلم ميخواد ولي استرس دارم. گفت الان درستش مي كنم. سرش
رو خم كرد و شروع به خوردن. دلم ميخواست تو كونش بيام. بهش گفتم ميشه از پشت
بزارم. گفت آره چرا نميشه. گفت اولش بايد بخوريش برام. ديگه صبر نكرد كونش رو
گذاشت رو دهنم و خودش رو كيرم خم شد. شروع كردم ليسيدن سوراخ كونش. ميليسيدم و
آروم انگشت ميكردم. دوباره حس كردم يكي داره نگاهم ميكنه. مهسا دم در ايستاده بود
و داشت نگاه ميكرد. چيزي نميتونستم بگم. خواستم روي حبيبه تمركز كنم. حس كردم
سوراخ كونش دل ميزنه گفتم آماده است. حبيبه كيرم رو ول كرد و برگشت روم و كونش رو
تنظيم كرد و سر كيرم رو گذاشت رو سوراخ كونش و اروم فشار داد. حس كردم كيرم داره
خفه ميشه ولي خيلي حال ميداد. يواش يواش رفت تو كشيدمش طرف خودم و سينه هاي خوشگلش
روكردم تو دهنم و شروع كردم مك زدم. آروم بالا پايين ميكرد و با احتياط تا كلاهك
كيرم ميكشيد بيرون بعد ميداد تو. حس كردم آبم داره مياد. گفتم داره مياد گفت بريز
همشو تو كونم دوس دارم داغي تنت رو حس كنم. برگشتم ديدم مهسا داره با لبخند نگاهم
ميكنه . تو كونش منفجر شدم و همه آبم رو اون تو خالي كردم. تخمام دل ميزد. خيلي
آروم درش آورد و دستمال گرفت و رفت طرف حمام. من با كير شق دراز كش رو تخت بودم
.مهسا دم در ايستاده بودو داشت نگام ميكرد. گفت ميبينم كه خوب با رفيق من حال
ميكني جوجه! پاشو برو خودت رو بشور ميخوام بخوابم. نميتونستم از جام تكون بخورم.
حبيبه سريع اومد بيرون و من رو فرستاد تو حمام . اب رو باز كردم. همش نگران بودم
نكنه صداي آب بيدارشون كنه ولي ظاهرا بدجور خواب بودن. اومدم بيرون جفتشون لباس
پوشيده بودن . شلوارك من رو داد و گفت برو پيش پسرها دراز بكش صداتم در نياد. من
مثل بچه هاي خوب بي سر و صدا رفتم پيش آقايون . ديدم برام يك پتو انداخته كه
بخوابم. نفهميدم چي شد و بيهوش شدم از خستگي.
حس كردم آفتاب افتاده توي صورتم. چشمام رو باز كردم. ساعت رو نگاه كردم. نزديك 8 بود.
يك نگاه انداختم ديدم همه خواب هستن. حس كردم خواب ديدم. ديشب رو. مستي از سرم
پريده بود. سرم درد ميكرد. طبيعي بود. با اون همه مشروبي كه من خورده بودم . دلم
ضعف ميرفت. گرسنم بود. بدنم درد ميكرد. حس كردم زير گلوم و روي سينم در ميكنه .
روي سينم رو نگاه كردم متوجه شدم مهسا وقتي روي صورتم بوده به شدت با انگشتاش چنگم
زده. بازم خوبه. ظاهرا با من كمي حال كرده. جاي اميدواري بود. بلند شدم نشستم. ملت
هنوز خواب بودن . من طبق عادت بيدار شده بودم. بلند شدم رفتم طرف آشپزخونه و كتري
و گذاشتم كه آب جوش بياد. پنجره آشپزخونه رو باز كردم. هواي خوبي بود. گذاشتم يكم
نسيم بياد. روي صندلي اپن نشستم و بيرون رو تماشا ميكردم. دوباره حس كردم دو تا
چشم دارن نگاهم ميكنن. برگشتم ديدم مهسا داره نگاهم ميكنه ولي لبخندي رو لباش نيست
و خيلي جدي و رسمي. سلام كردم و سلام كرد گفت خوب خوابيدي؟ گفتم آره شما چطور؟ گفت
خيلي خوب خوابيدم . حس كردم نه من بايد چيزي راجع به ديشب بگم نه اصلا اون دلش
ميخواد چيزي راجع به ديشب بشنوه. گفت چايي گذاشتي گفتم آره. ميخواهم صبحانه درست
كنم. بچه ها كه خواب هستن. گفت آره اونا تا دوساعت ديگه بيدار نميشن. منم اومدم آب
بخورم. گفتم بريزم براتون؟ گفت نه خودم ميريزم. نشست كنارم روي صندلي و شروع كرد
با ليوان آب بازي كردن.پرسيد:چند وقته حبيبه رو ميشناسي؟ گفتم چطور؟ گفت همين طوري
ميخوام بدونم. نديده بودم با كسي اين طوري راحت برخورد كنه. براش يك خلاصه اي
تعريف كردم. گفت ببين ديشب رو فراموش كن و لطفا هيچي از من نخواه يك اشتباه بود و
يك هوس . گفتم حتما همينه كه شما ميگين. من كلا چيزي يادم نمياد. گفت قول مردونه؟
دستش رو دراز كرد گفتم حرف من حرفه مطمين باشين. گفت پس من ميرم بخوابم. گفتم باشه
منم صبحانه رو رديف ميكنم. برام عجيب بود. نه به حالت هاي ديشبش و نه به صحبتهاي
امروزش. چيزي نداشتم بگم . بهتر بود بهش فكر نميكردم. نشسته بودم و داشتم با
موبايلم ور ميرفتم كه صداي حبيبه اومد . به به در چه حالي؟ نگاش كردم . مثل هميشه
خوشگل و سكسي . رنگش باز تر شده بود. لبخند زدم گفتم هيچي داشتم صبحانه درست ميكردم.
گفت باريكلا به شما. چي درست ميكيني برامون گفتم املت. به شرطي كه بيدار بشن چون
از دهن مي افته. گفت بيدارشون ميكنم و مثل ديوونه ها پريد رو سر وكله پسرها! با
چشماي خمار و خواب آلود بيدارشون كرد. منم داشتم املت درست ميكردم. چايي دم كشيده
بود . چاي تازه دم با املت و پنير بعد از اون شب طولاني وسكسي خيلي ميچسبيد.
نشستيم دور هم. انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده بود. خيلي ريلكس و صميمي داشتيم
صبحانه ميخورديم و تعريف ميكرديم. كامران هنوز يكمي گيج بود از مشروب. گفتم پايه
هستين بريم باشگاه انقلاب ؟ امروز هوا خيلي خوبه و اساسي ميچسبه. مهسا گفت آره چرا
كه نه . همه موافقت كردن. گفتم ناهار همه مهمون من. اول گفتن نه و آره و نه و آخرش
گفتم خفه هرچي بزرگتر ميگه. خلاصه قبول كردن. كامران گفت الان كه تازه صبحونه
خورديم پايه هستين بريم استخر؟ گفتم من كه پايه هستم خانم ها رو نميدونم. مهسا گفت
خفه شو! همه زدن زير خنده . حبيبه گفت شما برين استخر ما هم جمع جور ميكنيم حدود
ساعت 2 ميريم باشگاه. من زياد حوصله استخر نداشتم ولي كامران ميگفت كه بريم. گفتم
باشه من فقط مايو ندارم . كامران گفت ميريم اونجا من برات ميخرم. ديگه چيزي نداشتم
كه بگم و حبيبه هم با چشم اشاره كرد كه برو باهاشون.
سوار ماشين من شديم و سه تايي رفتيم استخر . يك استخر خوب اون نزديك ها بود با
سونا ترو خشك. رفتيم تو لخت شديم. كامران گفت بريم جكوزي. خيلي هم خلوت بود.
نشستيم توي جكوزي. آب داغ داشت همه سلول هاي بدنم رو نوازش ميكرد. مسعود گفت من
ميرم سونا بخار مياين؟ كامران گفت تو برو ما هم مياييم. حس كردم كامران ميخواد
باهام حرف بزنه. منم گفتم اره داداش تو برو ما ميايم. كامران گفت در چه حالي رفيق؟
گفتم توپ . دمت گرم بابت ديشب و امروز صبح گفت قابل نداره داداش. يك چيزي بهت بگم
بين خودمون ميمونه! تو دلم گفتم اي داد بيداد! داستان شروع شد. الان اين ميخواد
رازش رو بگه و من مي مونم و حبيبه كه ازم سوال ميكنه و من بايد جواب بدم. گفتم
مخلصيم اگه سخت نباشه گوش ميدم. گفت نه سخت نيست. دلم ميخواد فردا كه
جمعه است يك جا باهات وعده كنم بياي. گفتم چه جايي؟ گفت يك جايي كه مطمئنم بهت بد
نميگذره به شرط اين كه دهنت چفت پاشه . اصلا دلم نميخواد حبيبه بفهمه! گفتم باشه
ولي چي هست؟ گفت يك كلام مياي يا نه؟ گفتم تو بگي ميام. گفت دمت گرم . فردا ساعت
11 ميام دنبالت. تو به حبيب بگو كه با من ميخواي بري تنيس. گفتم دمت گرم پس من
بايد تو رو استتار كنم ديگه؟! گفت رفاقتي! مرامي! مطمئن باش بد نميگذره . گفتم
باشه. ببينيم چي ميشه. گفت نه ديگه ! ببينيم چي ميشه نداريم. قول دادي. روت حساب
ميكنم.گفتم باشه رفيق.
ته دلم آشوب شده بود. نميدونستم چي كار بايد بكنم . از يك طرف حبيبه گوشي رو داده
بود دستم از طرف ديگه كامران ميخواست كه مراقبش باشم و بپوشونمش. مونده بودم چي
كار كنم ولي هرچي فكر ميكردم ميديدم نميشه به حبيبه نگم.
استخر رو دور همي طي كرديم با كلي كسشعر و چرت و پرت
و كامران يك بار ديگه تاكيد كرد كه يادم نره. ذهنم درگير بود و نمي دونستم واقعا
چي كار بايد بكنم و چه كاري درسته و چه كاري اشتباه. سعي كردم بي خيالي طي كنم و
اجازه بدم زمان تصميم بگيره در اين مورد برگشتيم خونه و حبيبه و مهسا آماده بودن
كه بريم با هم باشگاه. مهسا يك جور عجيبي سنگين و رسمي برخورد مي كردو توي دلم حس
ميكردم نكنه دلخورش كردم ولي خوب نمي تونستم عكس العملي نشون بدم تا وقتش بشه.
رسيديم باشگاه و قرار شد كه يك دور بزنيم و بعدش ناهار رو بزنيم هرچند من به شدت
بعد از استخر خسته بودم ولي به خواست بچه ها مشغول پياده روي شديم . هم
دلم ميخواست با حبيب راه برم هم نميشد زياد كامران و مسعود رو تنها گذاشت. خلاصه
اين وسط سعي ميكردم تعادل رو حفظ كنم. كم محلي مهسا من رو كلافه كرده بود و تازه
داشتم ميفهميدم كه عجب آدم حشري شدم من و وقتي كم محلي ميبينم چقدر جدي ميشم و دلم
ميخوادكه ته داستان رو در بيارم. يك دور زديم و رسيديم فوت كورت . با
هر بدبختي بود همه رو راضي كردم كه ناهار مهمون من فقط سفارش بدن كه دادن و رفتيم
بالا نشستيم. ملت هميشه در صحنه هم مشغول بودن و يك جورايي سگ صاحابش رو
نميشناخت.موقع ناهار به ذهنم رسيد كه همه رو دعوت كنم خونه براي شام و
مشروب و با خودم گفتم تهش اينه كه دور هميم اونا هم يك فكري برا خودشون ميكنن.
آخرهاي ناهار بود كه پيشنهاد دادم بريم خونه من . مهسا به شدت مخالفت كرد و گفت
كلي كار دارم ولي حبيب و كامران موافق بودن خلاصه با هر دردسري بود مهسا راضي شد
كه چند ساعتي دور هم باشيم. بعد از ناهار كه ميشه گفت نزديك عصر شده بود رفتيم به
سمت خونه من. توي راه بودم كه گلي زنگ زد . سلام نفله! نفله خودتي نبايد يك سراغي
از من بگيري؟! گفت چرا بايد بگيرم ؟تو كه با رفقا مشغولي و اصلا ما رو يادت هم
نمياد! گفتم حالا نه تو خيلي منو تحويل ميگيري؟ گفت حالا ولش چه خبرا ؟ امشب چي
كاره اي ؟داستان رو براش تعريف كردم و گفت خوب تو كه مهمون داري قرارمون باشه يك
وقت ديگه منم زياد پا پيچش نشدم.
رسيدم خونه من همه دور هم نشسته بوديم كه كامران يهو گفت راستي فريبرز فردا مياي
بريم تنيس؟ يك لحظه موندم چي بگم و ناخودآگاه چشم تو چشم شدم با جبيب و مهسا كه
داشتن به من نگاه ميكردن! نميدونستم چي كار كنم. حبيب از توي چشمام خوند و خيلي
سريع گفتم فريبرز شنيدم خوب بازي ميكني. برو باهاش خيلي وقته دنبال همبازي ميگرده!
مهسا هم با نگاهش فقط منو دنبال ميكرد. گفتم با من من ... باشه ميام . مشكلي نيست.
گفت ساعت 2 پس ميام دنبالت كه با هم بريم. چيزي نگفتم و فقط نگاه معني دار حبيب رو
ديدم كه در سكوت نگاهم ميكرد و كاملا فهميدم كه ميدونه . بساط مشروب رو آماده كردم
و همه دور هم نشستيم سر ميز. يخ مهسا يكمي باز شده بود و گاهي شوخي ميكرد. آقايون
دوباره خر خوري رو شروع كرده بودن و من سعي ميكردم آروم باشم و زياد دنبالش نرم كه
گير مي افتادم. كامران يك نفس داشت پيك پيك ميرفت بالا ولي حبيب فقط با گيلاسش
بازي ميكرد و حس كردم جو كمي سنگينه. منم سعي ميكردم زياد به روي خودم بيارم.
هرچند زياد مهم نبود و به من اصلا ربطي نداشت . يك لحظه ديدم مهسا پاشو انداخته
روي پاش و دامنش كمي رفته بالا. به انگشتاي پاش دقت نكرده بودم. لاك خوشرنگ سرخ
آبي زده بود. سفيدي پاهاش عجيب توي چشم ميزد. سرش كمي گرم بود و من ناخودآگاه ديد
ميزدم حبيب خيلي توي خودش بود و يهو بلندشد و گفت ما ديگه ميريم! من جا خوردم.
پرسيدم چيزي شده ؟ گفت نه يكمي سرم درد ميكنه و رو به كامران كرد و گفت بلند شو
.كامران كه مست بود گفت آخه! حبيب گفت آخه نداره ميدوني كه سرم كه در بگيره
نميتونم از پسش بر بيام. من و مهسا هم با تعجب نگاه ميكرديم. من گفتم باشه هر طور
كه راحتي. و خيلي سريع خدافظي كردن و رفتن بيرون. حس كردم كامران بد گندي زده و
شايد اصلا به اونجا ها نرسه كه بخواهيم بريم تنيس! برگشتم داخل ديدم مسعود با
گيلاسش مشغوله وتا من رو ديد گفت خوب ديگه ما هم بريم يواش يواش. گفتم
بابا عصر پنجشنبه است! كجا ميرين؟ منم تنها. نگاهي به مهسا انداختم ديدم خالفتي
نكرد و قرار شد با هم يك سريال بينيم . يك شلوارك دادم به مسعود و خودم هم از روي
شيطنت رفتم تو اتاق شرتم رو در آوردم و لوارك بدون شورت پوشيدم و برگشتم . مهسا
روي مبل نشسته بود و من نشستم زير پاش. شيطنت به شكل غريبي همه وجودم رو گرفته
بود. نميدونستم چي ميشه. الكل هم به سرعت داشت اثر ميكرد و من رو كاملا در خودش
گرفته بود. يك گيلاس ديگه براي مهسا ريختم. نگاش كردم . يكمي از خشونتش كم شده بود
و مسعود هم مشغول سريال بود و با گيلاسش ور ميرفت. بازم همون حس ديوانه كننده
اومده بود و نميدنستم بايد چي كار كنم. موبايل رو برداشتم و يك تكست براي مهسا
فرستادم. بي تفاوت نگاهي به موبايلش كرد و و رداشت و سايلتنش كرد. مسعود گفت اس ام
اس اومد! كي بود؟ گفت حبيب بود مي خواد بدونه كجاييم. مسعود گفت آها بهش بگو كه
دور هميم. مهسا موبايل رو سايلنت كرد. يك تكست برام اومد. "چشمات رو درويش
كن" نوشتم "چشم ولي خوب كار آسونيي نيست!" كمي سكوت و
" اينكاره نيستي بايد تمرين كني" نوشتم " خوب بلاخره هر
كسي بايد ياد بگيره" نوشت" درسته ولي به اين سادگي هم نيست" نوشتم
" اوكي من تسليمم تو بردي " نوشت خيلي دست رو زود ميري تو" نوشتم
" اعتراف ميكنم كم آوردم" نوشت"يك شانس بهت ميدم ولي فقط يكي اونم
با شرايط من" نوشتم "نوكرتم" سكوت برقرار شد. پنج دقيقه ديگه
موبايل مسعود زنگ زد و گ رفت تو اتاق كه جواب بده. سكوت برقرار بود. مسعود برگشت و
گفت داداش بايد بريم من بايد برم يك كار فوري پيدا شده. گفتم خيره! مهسا بلند شد و
رفت تو اتاق لباسش رو پوشيد . خدافظي كرد و رفتن.
يك تكست زدم به حبيب و نوشتم" خوبي؟ همه چي روبراهه؟" جوابي نيومد. شروع
كردم به جمع كردن بشقاب ها و جمع جور كردن خونه كه تكست اومد" نيم
ساعت ديگه به اين آدرس بيا . دير نكني . در رو باز نمي كنم اگه دير شد" مهسا
بود. با تعجب نگاه ميكردم. بدون معطلي لباس پوشيدم و راه افتادم . تا اون آدرس توي
رسالت قطعا نيم ساعت راه بود! گازش رو گرفتم. يك تكست اومدكه نخوندم. فكر مي كنم
كلا مشاعرم قاطي كرده بود يك حس ديوانه كننده اي من رو ميبرد به سمتش . هشدار داده
بود حبيبه كه نزديك اين زن نشو. اين مي تونه كلا نابودت كنه و مبتلا ميشي ولي كو
گوش شنوا.
ادامه دارد...
من و خاطرات تنهايي قسمت هفتم:
مسیر رو با سرعت طی میکردم و اصلا نمیفهمیدم که دارم چیکار میکنم. به خودم
مطمین نبودم دیگه. رسیدم به آدرس و به سختی جای پارک پیدا کردم.به سمت مجتمع رفتم
و زنگ رو پیدا کردم. به موقع بود. بدون هیچ سوالی در باز شد و رفتم داخل. با توجه
به شماره واحد رفتم به طبقه ششم و واحد رو پیدا کردم.در باز بود. یکمی استرس داشتم
آروم در رو باز کردم و گفتم سلام من اومدم. یک صدای مردانه ای از داخل خانه گفت ای
بابا بیا داخل دیگه چقدر معطل میکنی! کلی کار داریم.یکمی جا خوردم و رفتم داخل.
کلا واحد در حال بازسازی بود و کلی سیمان و شن کف سالن ریخته بودن یک آقای سرامیک
کار هم مشغول بود که با دیدن من گفت پس کو؟ گفتم چی کو؟! گفت گرفتی ما رو! من نیم
ساعت اینجا معطل هستم! خانم گفتن سرامیک های جدید رو میاری مگه تو از فروشگاه
نمیایی! من گفتم نه فکر کنم اشتباهی شده! خیلی حس غربی بود! بدجور بازی خورده
بودم. هم عصبانی بودم هم خنده ام گرفته بود هم به خودم فوحش میدادم که چطوری
بازیچه دستش شدم! برگشتم بیرون و یادم افتاد مبایل رو توی ماشین جاگذاشتم. اصلا
مثل دیوانه ها رفتار میکردم. برگشتم و نشستم پشت فرمان و موبایلم رو چک کردم.
حبیبه تکست داده بود میخواد باهام صحبت کنه و هیچ خبری از مهسا نبود. تکست قبلیش
رو پیدا کردم و نوشتم من به موقع رسیدم و در باز شد و سرامیک ها رو هم تحویل دادم.
جای نگرانی نیست! کلا داشت این بازی به شکل مسخره ای پیچیده میشد.یکمی نشستم و یک
سیگار روشن کردم و شروع کردم به فکر کردن. چی بود و چی شد؟ چطوری به اینجا رسیدم.
این فکر کردن نتیجه خاصی نداشت و فقط من رو بیشتر به درونم سوق میداد و داستانم رو
سختتر میکرد. به حبیبه تکست دادم که هروقت میخوای زنگ بزن من تنهام. بلافاصله زنگ
زد. پرسیدم چی شد دختر چرا قاطی کردی؟ گفت همون که بهت گفتم. کامران داره زیر آبی
میره و من به شدت شاکی هستم از این داستان! این داستان تنیس همش یک بازی هستش برای
این که پوشش درست کنه و من نمیفهمم چرا داره این کار رو میکنه و میخوام که بفهمم.
گفتم حبیبه جان این مساله یکم داره پیچیده میشه و من نمیدونم چطوری میتونم کمک کنم!
گفت فقط باهاش همراهی کن و در ضمن من میخوام تنها ببینمت! گفتم باشه مشکلی نیست
اگر اینقدر مطمین هستی. گفت کی وقت داری؟ گفتم من همیشه برای تو وقت دارم تو کی
میخوای بیای؟ گفت تا دو ساعت دیگه! گفتم باشه پس من میرم خونه. گفت میتونی بیای
دنبالم؟ گفتم آره چرا که نه حتما! گفت دلم میخواد قبلش بریم یک جایی با هم حرف
بزنیم اصلا شاید نیام خونه همون بیرون بهتره! گفتم باشه هرچی که تو بگی. میام
دنبالت حدود دو ساعت دیگه.تشکر کرد و مکالمه تمام شد. مونده بودم در این دو ساعت
چیکار کنم. با خودم گفتم میرم نزدیک خونه اش یک جایی منتظر میشم که خبر بده. در
افکارم شناور بودم و علامت سوال بود که جلوی هر کدومش قرار میگرفت.نتیجه ای نمیگرفتم
از هیچکدوم. گفتم بزار یک زنگ به گلی بزنم. طبق معمول مبایلش خاموش بود. حس سردرگمی
عجیبی داشتم و از مهسا هم هیچ خبری نبود. البته تقصیر خودم بود و زیاد جو گیر شدم
باید حدودم رو رعایت میکردم! یک کوچه پایین تر پارک کردم
بهش تکست زدم که منتظرم و بیا به آدرس. جوابی نیومد. نیم ساعت گذشت باز هم
خبری نشد و قطعا بیشتر از دو ساعت شده بود. تلفنم زنگ خورد و کامران بود. سلام
داداش مخلصم چطوری؟ گفتم خوبم ممنون تو چطوری؟ چی شده چه خبر؟ گفت حبیب بهم خبر
داد که بهت بگم منتظرش نباشی و برنامه عوض شده! سعی کردم طبیعی عمل کنم و هیچی
نگم. گفتم باشه دمت گرم که خبر دادی. کجایی الان؟ گفت دارم میرم خونه، رفتم یکم
خرید کردم تو راه هستم! گفتم باشه داداش! دمت گرم که گفتی. گفت راستی تنیس رو
فراموش نکنی! گفتم باشه حتما!
دیگه کاملا گیج شده بودم! نمیفهمیدم چه اتفاقی داره می افته، گلی که کلا ناپدید
شد مهسا سرکارم گذاشت و حبیبه هم بی خبر با واسطه کنسل کرد! اصلا درک نمیکردم!
یکمی حالم بد بود و حس خالی بودن بهم دست
داده بود. حس میکردم بازی دارم میخورم از همه طرف و یک جورایی از رو راستیم
و بیخیالیم داره سو استفاده میشه! سعی کردم بر خودم مسلط باشم و انگار که اصلا
اتفاقی نیوفتاده.اومدم یک سیگار روشن کنم دیدم سیگار ندارم! واقعا کفری شده بودم.
سر راه از دکه روزنامه فروشی یک پاکت همیشگی رو خریدم و یک نخ روشن کردم. با خودم
گفتم بهتره منم یکمی سنگین تر برخورد کنم و این داستان احترام بیش از حد رو کنار
بذارم! تصمیم گرفتم موبایلم رو خاموش کنم ببینم چه اتفاقی می افته! موبایل رو
خاموش کردم و یک نفسی کشیدم. گرسنه ام شده بود و فردا هم شنبه روز کار بود. با
خودم گفتم میرم میدان بهمن یک جگرکی حسابی و کلا بیخیال رفق میشم این یکی دو روز
رو! بعد یادم افتاد قول دادم به کامران باید باهاش برم! با خودم گفتم حالا تا فردا
میبینم چی پیش میاد. سر خر رو کج کردم و انداختم نواب به سمت میدان بهمن! من حال و
هوای شب های اینجا رو خیلی دوست داشتم. آدم های خاکی بی ریا راحت و دوست داشتنی.
رفتم سروقت حسین جیگرکی و مثل همیشه با روی باز تحویل گرفت و هی دکتر دکتر به کون
ما بست! حسین خیلی بچه باحالی بود و به مشتری هاش حال اساسی میداد. گفت دکتر جون
برات دنبلان میزنم،نوشابه رو هم میسازم مخصوص وقتی صدات زدم فقط بگو نوشابه من
کو! رضا میدونه کدوم قوطی رو بده بهت خیلی چاکریم! گفتم دمت گرم.خیلی با مرامی.
پرسید گلی خانم نیستش باهات! یهو حس کردم دلم براش تنگ شده کثافت! گفتم نه کار داشت
باید فردا زود میرفت سر کار خودم تنها اومدم گفت در هر صورت قدم شما روی جفت چشمهای
ماست. دستور بدین! گفتن آقایی. نشستم روی صندلی پلاستیکی کثیف کنار پیاده رو تا
غذا آماده بشه. سه ساعتی از اون داستان و کش کش گذشته بود و موبایل من همچنان
خاموش بود. دوست داشتم به گلی زنگ بزنم. با خودم گفتم بزار این غذا رو فعلا با
آرامش بزنم ببینم بعد چی میشه. دنبلان و خوش گوشت و جیگر و دل و قلوه بقدری زیاد
بود که نمیدونستم باید چیکارشون کنم. تشکر کردم و حساب کردم! بازهم پول نمیگیرفت و
به سختی پولش رو دادم و یک نوشابه داد بهم نصفش رو با الکل گندم پر کرده بود! یعنی
یک وضعیتی! نشستم اروم آروم به خوردن و نوشیدین! هیچ کس فکرشم نمیکنه که بتونی
تهران کنار خیابان مشروب بخوری و اب از آب تکون نخره! بدجور وسوسه شده بودم که موبایل
رو روشن کنم ولی این کار رو نمیکردم! کلی غذا مونده بود و واقعا سیر شده بودم یهو
دیدم حسین داره صدام میزنه که دکتر تلفن داری!!!! من رو میگی! یعنی اصلا انتظارش
رو نداشتم! گفتم حسین کیه؟ گفت گلی خانم هستن! میگن موبایلتون ظاهرا در دسترس نیست
نگران شدن! یعنی این دخترک دیوانه حتی میتونست مسیر حرکت من در شهر رو رسد کنه و
پیدام کنه! گفتم دارم میام! هنوز نمیخواستم موبایل رو روشن کنم! گوشی رو گرفتم
گفتم الو! گفت الو و کوفت! الو و مرض! مرتیکه کجایی؟! فکر نمیکنی نگرانت میشم؟!
گفتم این مهسا و حیبیبه سرت رو زیر آب کردن دیوث! گفتم حالا کوتاه بیا! کجایی؟ گفت
تو کجایی؟ گفتم خره الان همین جاییم که زنگ زدی! گفت خاک تو اون سرت! چرا موبایلت
رو خامش کردی؟! گفتم داستانش طولانیه! گفت سهم غذای من اونجاست؟ گفتم آره میخوای
بیای یا بیارم برات! گفت بیار برام! گفتم کجا؟ گفت سر عشرت آباد منتظرتم! یعنی ته دلم
یک چیزی تکون خورد! چقدر این دختر عجیب بود! خوب بود! وقتی من تنهایی داشتم با
خودم کلنجار میرفتم اون پیدام میکرد و به دادم میرسید! به حسین گفتم چند تا سیخ
اضافه کنه و قبلی ها رو هم ببند که میبرم! گفت رو چشم.
سرم به شدت گرم شده بود و ته دلم خوشحال بودم که یکی من رو واقعا میخواد و
دنبالم گشته! غذا رو گذاشتم عقب و به سمت عشرت آباد حرکت کردم. هنوز موبایل خاموش
بود و این حس لج بازی درونم باهام بازی
میکرد اساسی و تصمیمی هم نداشتم که روشنش کنم. توی راه به همه سناریو ها فکر میکردم
و آخرش با خودم میگفتم بلاخره که حبیبه باید برگرده سرکار! بعدش میگفتم نکنه کلا
دیگه نیاد! و یک حس خالی شدن بهم دست میداد! ولی بازهم کنار میومدم باهاش. مستی
یکیم زیاد بود و خصوصا این که جگر و دنبلان الکل رو جذب میکنن و کم کم وارد خون
میکنن ! و تو تا ساعتها حس مستی باهات میمونه! رسیدم میدون عشرت آباد و دیدم کنار
بستنی فروشی ایستاده! چقدر تو ماهی دختر! از دور من رو دید و و اومد کنار میدان و
سوار شد! گفت بریم که خطری شده اوضاع! گفتم چرا؟!!! گفت حسین دنبالم اومد و مشکوک
شده! گفتم دستش درد نکنه دیگه بعد از اون همه گند زدن! الان مشکوک شده! گفت
توروخدا گیر نده! زود برو تا اتفاقی نیوفتاده! گفتم چشم ! در ضمن شامت رو صندلی
عقب هستش! گفت آرههه؟ گشنمه! گفتم بریم خونه من اونجا با هم میزنیم. گفت باشه و در
ضمن امشب میمونم پیشت! گفتم ای ولله! چی شده؟! گفت با مامان دعوام شده و بهش گفتم
میرم از این خونه! گفتم قدمت به چشم یعنی میخوای بیای پیش من؟! ته دلم یهو خوشحال
شدم! خیلی خوشحال! گفت نه بابا! تو که یک سر داری هزار سودا! میرم اپارتمان خودم و
حسین! گفتم واقعا؟؟؟ بعد از این همه داستان؟! گفت آره چاره ای نیست! باز هم
نمیفهمیدم چی میگه!گفت چی شد داستان تو؟ از خودت بگو! گفتم هیجی کلا سر کار بودم امروز
و آخرش موبایل رو خاموش کردم چون عصبیم کرده بودن! نمیفهمم چیکار میکنن و چی می
خوان! گفت فریبرز تو رو خدا مراقب باش! تو نمیدونی این ها کی هستن و دنبال چی
هستن! نمیدونی چه اتفاقی داره می افته! گفتم مثلا چه اتفاقی ممکنه بیوفته؟! گفت
نمیدونم ولی میبینم که داری اذیت میشی! دیگه اون فریبرز بی خیال چند هفته پیش
نیستی! شایدم راست میگفت! نمیدونم! رسیدیم خونه و با بدبختی ماشین رو پارک کردم و
گلی میخندید بهم! میگفت تکرار تاریخ هر روز با تو فقط! و بازم میخندید! رفتیم بالا
و میز وسط رو براش چیدم. گفت برم یک دوش بگیرم. گفتم برو که حسابی بو اسپرم میدی و
زدم زیر خنده! گفت کثافت اتفاقا بر عکس! پریود شدم و اصلا دوست ندارم هیچ خری نزدیکم
بشه! گفتم اینم شانس تخمی من و خندیدم! غذا رو گرم کردم و مشروب رو براش گذاشتم
رومیز و منتظرش شدم! باز هم وسوسه روشن کردن موبایل رو داشتم ولی این کار رو
نکردم. گلی از حمام اومد بیرون و یکی از تی شرت های من رو پوشیده بود و موهای فرفری
خیسش رو کرده بود توی کلاه حوله و شورت پاچه دار من رو هم از کشو برداشته بود!
گفتم خسته نباشی؟ چیزی لازم نداری؟ گفت نه فری جون! عالی! همه چی بود! نشستیم به
گپ زدن! وای چقدر این دختر شیرین بود! چقدر من حس خوبی باهاش داشتم! یهو از زبونم
پرید! گفتم گلی من دوستت دارم! لقمه توی دهنش موند! یکم نگاهم کرد گفت دیگه از این
قرارها نداشتیم ها! گفتم من حسم رو بهت گفتم! گفت دستت درد نکنه ولی قرار شد هر
کدوم ما بریم دنبال کار خودمون! اگر میخوای از این بازی ها امشب در بیاری من برم؟!
گفتم نه نه! گوه خوردم! بیخیال! گفت حالا شد! یک لیوان آب بخور بشوره ببره! و زد
زیر خنده!شامش رو خورد و گفت من باید صبح زود بیدار بشم بیا بریم بخوابیم فقط
خداییش ور نرو بهم! میدونم دلت میخواد ولی من خیلی بدنم درد میکنه! گفتم چرا؟ مگه
پریود نیستی! گفت حسین پریود مریود حالیش نیست! میزنه توش! یکمی دلم گرفت براش! یک
جوری بود داستان! گفتم باشه بیا بریم بخوابیم. رفتیم توی اتاق و خزید زیر پتو و
پشتش رو کرد به من . دستم رو انداختم دورش و کشیدمش طرف خودم! گفت میبینم که داره
وول میزنه اون پایین! گفتم تو خیالت راحت بخواب! کاری با تو نداره. ریز خندید و حس
کردم داره خوابش میبره. شروع کردم فر موهاش رو با انگشتام باز کردن و با موهاش بازی
کردن. صدای نفس های آرومش توی اتاق پیچید و خوابش برد و من داشتم صورتش رو نگاه
میکردم و افسوس میخوردم!
من و خاطرات تنهايي قسمت هشتم:
صبح با صدای زنگ ساعت
پریدم.گلی نبود ولی صداش میومد. کارهاش رو کرده بود و اومد توی اتاق و گفت برات
صبحانه درست کردم. حتما بخور بعد برو آزمایشگاه. بهت زنگ میزنم جیگر! در ضمن جیگر
های دیشب عالی بود! دمت گرم که اینقدر هوام رو داری من تو رو نداشتم چیکار میکردم؟!
گفتم گمشو بابا! بهترین کاری که میتونی بکنی این که حسین رو ول کنی بیای پیش من!
قول میدم دربست در خدمتت باشم! گفت میدونی که نمیشه! گفتم نمیفهمم ولی باشه!
گلی رفت و من بلند شدم رفتم سرگاز دیدم املت درست کرده و نان هم گرم کرده و روی
میز آماده است! به قول استاد شهیار قنبری عطر خوش زن در خانه پیچیده بود!با خودم
فکر میکردم چقدر من خودم رو گیر این داستان ها انداخته ام؟! بیخیال! روز شروع شده
است! باید رفت!
سریع صبحانه را خوردم و لباس پوشیدم و زدم بیرون. ترافیک صبحگاهی مثل همیشه دیوانه
کننده بود! ولی خوب بخش بزرگ زندگی روزانه من بود و کاری نمیشد کرد. موبایل هنوز
خاموش بود و حس بدی هم نبود. انگار برگشته بودم به گذشته و خبری از کسی نبود بجز گلی.
لعنتی! فکر کنم عاشق شده ام آن هم عاشق یک دیوانه که خودش دیوانه است!
سکوت غریبی در آزمایشگاه برقرار بود. ظاهرا بعد از مدتها
اولین نفر رسیده بودم! ولی اشتباه میکردم! حبیبه قبل از من رسیده بود! سلام کرد
انگار نه انگار که دیروز صحبت کرده بودیم. من هم سعی میکردم که چیزی نگویم و اصلا
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است و من سرکار بوده ام! نمیفهمیدمش!
سعی
می کردم کاملا طبیعی رفتار کنم ولی اصلا راه نداشت! یک چیزی درونم صدا میکرد.
حبیبه یک جورایی دوری می کرد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد! من در سکوت
داشتم ادامه میدادم و به قول شاعر ادامه بده به لبخند به سکوت به اشک! ولی خوب شعر
فایده نداشت و زندگی واقعی تفاوت داشت با شعر و تخیل! موبایلم رو روشن کردم که ببینم
بلاخره چی شده! سیل پیام بود که داشت میرسید! خیلی زیاد بود! یک جورایی حس خوبی
داشتم! انگار که حس میکردم برای کسی یا کسانی مهم هستم! شروع کردم به مرور کردن
پیام ها و کلا کار رو فراموش کردم. اکثرا گلی بود که داشت دنبالم میگشت. یک پیام
از ناشناس داشتم که با اسم خودم نوشته بود که خیلی باحالی و بیا ببینمت! کمی مشکوک
میزد! یکی از مهسا بود که خندیده بود و نوشته بود دستت درد نکنه که سرامیک ها رو
رسوندی! چیزی از حبیبه نبود! انگار منتظر بودم! یک حس غریبی درونم میگفت چرا؟! از
دور نگاهش کردم! انگار نه انگار! کاملا مشغول کارش بود واصلا حضور من رو احساس
نمیکرد نمیفهمیدم چطوری ممکنه یک آدم این قدر بتونه نقش عوض بکنه! نمیفهمیدم! حدود
عصر بود که بلاخره تلسم رو شکست و اومد پیشم با چایی! گفت سلام! گفتم درود بر شما!
چطوری؟ بهتر شدی؟ گفت قرار تنیست سرجاش هست؟ گفتم فعلا هیچی معلوم نیست و منتظرم
خبر بده بهم! گفت قطعا خبر میده نگران نباش! بدجور گیره! گفتم تو خوبی؟ گفت
نمیدونم نپرس! گفتم باشه! ولی فکر نمیکنی من رو بدجور کاشتی؟ گفت شرمنده چاره ای نبود!
گفتم باشه من که سوالی نمیکنم ولی در عالم رفاقت بد نبود خودت بهم خبر میدادی! گفت
تو از هیچی خبر نداری! گفتم باشه همون که تو میگی! گفت یکی از دوستام امشب قراره
بیاد خونه ما شام تو هم میای؟ گفتم داستان رو برام شفاف کن اون مهسا بدجور من رو
سرگار گذاشت! خندید و گفت حقت همینه ! من که گفتم اون بهت پا نمیده!!! تخصصش ضایع
کردن آدم های کیر شقی مثل تو هستش! پرسیدم واقعا من رو در اون دسته قرار میدی؟ گفت
شک داری؟! تو همش سیخی! مهم نیست کی باشه! یک چیزی ته دلم تکون خورد! انگار بهم
برخورد! من در مورد خودم این شکلی فکر نمیکردم! واقعا باید یک کمی برمیگشتم عقب!
پرسیدم تو فکر میکنی چرا این اتفاقات افتاد؟گفت خوب کاملا مشخصه تو کاملا مستعد
بودی و هستی و من هم طلب بودم! پرسیدم بودی؟ گفت نگفتم نیستم ولی بودم! دیدم
داستان داره از کنترل خارج میشه و اصلا دلم نمیخواست وارد این بحث بشم و هنوز براش
احترام قایل بودم. بدون این که چیزی اضافه کنم مشغول شدم به کار. کار زیاد بود من
البته ذهن مشغول شده بود به دیدگاهی که در مورد خودم شنیده بودم! فکر میکردم یکم
بی انصافی باشه ولی خوب گویا حقیقت بود. بدون این که متوجه بشم زمان چطوری میگذره
یک هو دیدم عصر شد. حبیبه اومد دفترم و در زد و گفت امشب میای؟ منتظرتم. سرم رو
بالا گرفتم و دقیق نگاهش کردم. یک جور بی تفاوتی توی صورتش دیدم. یک جور بی خیالی.
بعد اضافه کرد امشب بهت خوش خواهد گذشت اگه بیای. یک چیزی بهم میگفت یک جای این
کار میلنگه و نمیدونی که کجا داری میری. بدون این که جواب بدم سرم رو انداختم
پایین. گفت داره دیر میشه، کامران میاد دنبالم در ضمن لطفا قرار تنیس رو فراموش
نکن من روی کمکت حساب میکنم. باز هم سکوت کردم و صدای دور شدن قدم هاش رو شنیدم.
یک حسی بهم میگفت برو یک حس دیگه میگفت کلا بیخیال این داستان بشو و نرو! یهو با
خودم گفتم اصلا اگر بخوام برم گلی رو با خودم میبرم اگر هم گفت نه میزنم تو سرش و
بزور میبرمش. ذر افکار خودم بودم که حبیبه دوباره در زد و گفت کامران اومده دنبالش
و داره میره. من سرم پایین بود و گفتم باشه به سلامت میبینمت فردا! گفت واقعا امشب
نمیایی. سرم رو گرفتم بالا و برق چشماش رو دیدم یکجور حس غریبی توی چشماش بود و انگار
داشت میگفت که اگه نیای چیزی رو از دست میدی! به خودم جسارت دادم و پرسیدم چرا من
رو کاشتی دو ساعت؟ گفت متاسفم ولی چاره ای نداشتم. ازت معذرت میخوام. گفتم حداقل
میتونستی خودت زنگ بزنی و بهم بگی نه این که به کامران بگی! گفت به کامران گفتم
همه چیز رو و اون منکر شد و بهش گفتم که میخواستم با تو بخوابم یواشکی و بهش گفتم
که تو قبول کردی! یک لحظه احساس کردم این بازی داره یکجورایی خطرناک میشه و به
خودم گفتم بهتره این مکالمه رو کش ندم و همین جا تمومش کنم. گفتم ممنونم که بهم
گفتی. سعی میکنم بیام ولی قول نمیدم. یکمی آشفته شدم. همه چی در هم پیچیده شده! دیدم
داره به سرعت میاد سمت میزم! یکم جا خوردم و رفتم عقب! حس میکردم همه دارن نگاهم
میکنن، رسید کنار میز و خم شد و گفت غیر از من و تو کسی اینجا نیست و همه رفتن.
کامران یک ساعت دیگه میاد. دستش رو زد زیر چونه ام و گفت من تو رو تنها میخوام!
میفهمی؟! یا اینقدر بی شعوری که کوس مهسا دیونه ات کرده! تااومدم به خودم بیام از
اتاق رفته بود بیرون و دیدم داره از در میره بیرون! دویدم پشت سرش ولی دیر شده بود
و اون سمت خیابان سوار تاکسی شده بود. برگشتم تلفنم رو برداشتم و بهش زنگ زد. خیلی
سرد جواب داد، چی میخوای؟ پرسیدم دعوت امشبت سرجاش هست؟ خیلی سرد گفت نه دیگه!
نمیخوام بیای! لطفا نیا! و قطع کرد! یعنی کلا به هم ریختم! این زن خود شیطان بود!
داشت با من بازی می کرد. داشت من رو میکشید با خودش به هر جایی که میخواست. تصمیم
گرفتم ته این داستان رو در بیارم. زنگ زدم به کامران و زنگ اول جواب داد. چاکر
داداش! چطوری دکی؟ گفتم قربانت من خوبم. میگم امشب چی کاره ای؟ گفت مهمون دارم مگه
نمیدونی؟ قرار بود تو هم بیای. نگفت بهت حبیبه؟ گفتم یک چیزایی گفت ولی مطمین
نبودم منم دعوتم! گفت این حرفها چیه؟! چرا چرت و پرت میگی! اصلا تو نباشی نمیشه!
گفتم باشه بزار ببینم چی کار باید بکنم فعلا آزمایشگاه هستم. گفت بازی در نیار منتظریم.
گفتم خبر میدم و قطع کردم. زنگ زدم به حبیبه و جواب نداد! اعصابم رو کاملا خورد
کرده بود و داشت با ذهنم بازی میکرد. نمیفهمیدم. تکست زدم بهش که میخوام باهات
صحبت کنم. کامران ازم خواسته که امشب بیام. تو اول میگی بیا بعد میگی نیا لطفا اگر
قرار نیست بیام خودت به کامران بگو که تو گفتی یا من بهش میگم. جواب اومد الان این
یک تهدیده؟ گفتم نه اصلا خواستم فقط بدونی. من یکمی از این قایم موشک بازی خسته
شده ام! فکر میکنم میتونیم مثل دو تا انسان بالغ با هم صحبت کنیم. جواب داد نه تو
بالغ هستی نه من! ما گرفتاریم جفتمون! نوشتم میشه لطفا تلفنت رو جواب بدی؟ نوشت
الان تو تاکسی هستم نمیتونم صحبت کنم. شب بیا پیش ما حتما صحبت میکنیم. یک حس آرامشی
بهم دست داد که عجیب بود. نوشتم حتما و میبینمت. بعدش دیگه جوابی نیومد و سکوت بود.
حس کردم باری از رو شونه هام برداشته شده. به سمت خونه رفتم. نیاز داشتم یک دوش
بگیرم و کمی استراحت کنم. از گلی باز هم خبری نبود. گفتم بزار تنهاش بزارم و این
عشق بی سرانجام رو ادامه ندیم در این لحظه. رسیدم خونه و یک دوش گرفتم. دیدم کامران
تکست زده که اگر مشروب داری میتونی یک بطری برام بیاری؟ نوشتم دو تا میارم یکی کم
میاد! نوشت دمت گرم. نیگی و پرسش؟!تصمیم گرفتم یکم شیطنت کنم. شورت نپوشیدم و یک
شلوار لی تنگ داشتم که به سختی دور کمرش بسته میشد! همون رو پوشیدم و مشروب ها رو
گذاشتم توی کیف دستیم و زدم بیرون. داشتم سوار ماشین میشدم که گلی زنگ زد! به به
سالم، چطوری فری؟ گفتم خوبم عزیزم تو چطوری؟ گفت دیگه ما شدیم عزیزم؟! یک شب بهت
رو دادم ها! و زد زیر خنده! گفتم باشه همون که تو میگی! گفت چه میکنی؟ داستان رو
براش کامل گفتم. گفت من حس خوبی ندارم فری! نمیدونم دارن باهات چیکار میکنن ولی
یکم مراقب باش! گفتم میای تو با هم بریم؟ گفت نه من خیلی امشب کار دارم و کلی کار
عقب افتاده هست که با مامان باید تموم کنم. منم اصراری نکردم و گفتم باشه عزیزم
وقتت بخیر! اونم گفت عزیزم عمه ات میباشد! خدافظ و زد زیر خنده!یکمی در خماری
مونده بودم ولی اشکالی نداشت. رسیدم و ماشین رو یک جای خوب پارک کردم و رفتم و در
زدم. کامران بی مقدمه پشت آیفون گفت چارکم امانتی رو یادت نرفته؟! گفتم نه داداش
فعلا در رو باز کن بیام تو! دمت گرم! در باز شد و من رفتم به سمت اسانسور. پشت سر
من دوباره در باز شد و من توجهی نکردم. رسیدم به اسانسور و دکمه رو زدم برگشتم
دیدم یک ذوج پشت سرم منتظر آسانسور هستن. در رو باز کردم و بهشون تعارف کردم که
بفرمایید. اونها هم تشکر کردن و رفتن داخل منم پشت سرشون رفتم داخل. گفتم طبقه
چند؟ گفتن ششم. گفتم چه عالی همسفریم. رسیدیم طبقه ششم و همه با هم پیاده شدیم و
به یک سمت. کامران دم در ظاهر شد و گفت به به چه باحال که با هم رسیدین. همه با هم
همزمان به هم نگاه کردیم و من خودم رو معرفی کردم و دستم رو دراز کردم و خانم با
من دست داد و خودش رو تهمینه معرفی کرد و آقا بعدش با من دست داد و خودش رو محمد
رضا معرفی کرد. وارد شدیم و شیشه ها رو
دادم به کامران و گفتم این امانتی دست شما داداش! گفت خیلی مخلصیم! حبیبه از اتاق
اومد بیرون و انگار نه انگار که با هم بحثی داشتیم و من رو بوسید و زد سر شونه ام
و گفت مرسی که اومدی. بعدش با تهمینه روبوسی کرد و با محمد رضا دست داد و دعوت کرد
بشینیم. این ذوج جدید بودن و من اصلا نمیشناختمشون. تهمینه سینه های بزرگی داشت.
راحت میشد گفت 90 ولی کمر باریکی داشت و قد نسبتا بلندی. محمد یکمی چاق بود و شکم
داشت. مثل دفعه قبل نشستیم دور میز کوچک و حبیبه همه چیز رو آماده کرده بود و نشست
پیش من و بی مقدمه دستش رو گذاشت روی پام! یکمی جا خوردم ولی سعی کردم طبیعی باشم.
کامران با یک بطری عرق دست سازی که آورده بودم و سینی مزه برگشت و نشست پیشمون.
گفت این همه دست آورد فریبرز عزیز! میزنیم بره جایی که غم نباشه! زدیم به سلامتی و
همه گفتن اووووه این چیه دیگه؟!! گفتم این دست ساز ویژه است و بالای هشتاد درصد
اگر کبریت بزنین روشن میشه! گفتن الکی میگی!!! گفتم امتحان کنین! حبیب گفت من
میخوام تست کنم و فندک رو برداشت گفتم بزار من یک نعلبکی بیارم. رفتم آشپزخونه داد
زدم این نعلبکی کجاست و حبیبه گفت الان میام. اومد پیشم و انگار نه انگار که بحث داشتیم.
اومد کنارم و گفت اون بالاست و آروم گفت این تهمینه یک کوسی داره که اگه ببینی
دیگه هیچی نمیخوای!! من یهو جا خوردم و برگشتم سوال کنم که دیدم سریع رفت بیرون!نعلبکی
رو برداشتم و برگشتم. عرق رو ریختم داخلش و فندک زدم! نگو این ها در این فاصله دو
شات رفته بودن بالا! و گرفته بود و خیره نکاه میکردن. فندک رو زدم و روشن شد و همه
هورا کشیدن! گفتن یالله دو تا عقبی! گفتم عجله ای نیست میرسم بهتون. شروع کردیم به
عرق خوری و مزه خوری کنارش و داشتم میدیدم که همشون دارن مست میشن. تهمینه یک وری
افتاده بود و دستش رو پای کامران بود و محمد رضا چشماش خمار شده بود. حبیبه هنوز
هوشیار بود ولی معلوم بود که کمتر خورده و من که عقب بودم و میدونستم این عرق چه
بلایی میاره سر آدم کلا مراعات میکردم که بهم نریزم!کفتم کی پایه است شات بعدی رو
بریم دیدم همه پایه!! خندم گرفته بود! یکی یک شات ریختم ولی برای محمد و تهمینه
چرب تر! یهو حس کردم یک دست روی پام هستش و سعی کردم طبیعیش کنم و وقتی عرق رو
براشون ریختم نگاه کردم دست حبیبه است روی پام خیلی عادی! ظاهرا عرق ها کار خودش
رو کرده بود و همشون به شکلی عجیبی گیج بودن! کامران تلو تلو خوران بلند شد و گفت
من میرم سیگار پیچم رو بیارم و به سختی رد شد و پاش رفت وسط پای تهمینه و جفتشون
زدن زیر خنده و یهو گفت ای وای ببخشید کوست پایی شد! و همه زدن زیر خنده! من هم
خندیدم و فهمیدم این داستان سر دراز داره!سعی کردم کاملا هوشیار باشم و دلم
نمیخواست دوباره در حالت مستی اتفاقی برام بیوفته و خیل دقیق حواسم بود که دیگه
شات نزنم و فقط وانمود کنم که دارم میزنم. کامران با دستگاه و تشکیلاتش برکشت و
نشست کنار تهمینه و حبیبه به سمت من ولو شد و تکیه داد. محمد کاملا مست بود و
میخندید. تهمینه بدتر از اون لپ هاش گل انداخته بود. کامران یک سیگار پیچید و گفت
اول کی؟ تهمینه گفت من من! کامران گفت زود نیست بزاریش لای لبات! همه خندیدن! من
هم سعی کردم بخندم که یعنی باهاتون همراهم ولی خیلی حواسم جمع بود که ببینم چی پیش
میاد! کامران سیگار رو پیچید و داد به تهمینه و روشنش کرد اونم یک کام عمیق گرفت و
یک آهی کشید! دیدم دست کامران روی ران تهمینه است. حبیبه اروم سرش رو اورد کنارم و
گفت تماشا کن چی میشه الان! گفتم چی میشه؟ گفت تماشا کن و قول بده شلوغش نکنی! میخوام
دو تایی بیشتر تماشا کنیم و من رو آروم کشید کنار و گفت بیا اینجا عقبتر کنار مبل
بشینیم. من با این که هوشیار بودم ولی مثل مست ها قبول کردم و رفتیم کمی عقبتر به
مبل تکیه دادیم. حبیبه دستم رو گرفت و به شونه ام تکیه داد. کامران یک پوک میزد و
میداد تهمینه یک پک بزنه بعد میداد محمد یک پک بزنه. تهمینه چشماش قرمز شده بود و
خمار و محمد کاملا بی تفاوت و بی حس نشسته بود! معلوم بود اصلا به مشروب تا این حد
قوی عادت نداشتن.کامران داشت به تهمینه و سیگار کشیدنش میخندید. حبیبه زیر گوشم
گفت ببین کیرش بلند شده! دقت کن محمد هم کیرش بلند شده! گفتم اره دارم میبینم الان
من باید چیکار کنم؟ گفت هیچی فعلا فقط تماشا کن! شدم تماشا چی. در آرامش و حبیبه
تکیه کرد به شونه هام. تهمینه کاملا بیخود شده بود. و سرش روی شونه محمد بود و کامران داشت ساق پاهاش رو میمیالید.
انگار نه انگار که کس دیگه اونجاست. کامران داشت ماساژ میداد و یواش یواش میرفت
بالا! تهمینه شروع کرد به بوسیدن لبهای محمد و کلا ما رو فراموش کرده بود. کامران دستش
رو برده بود بالا و داشت رون های تهمینه رو میمالید. برگشت یک نگاهی به ما دو تا
کرد و بی خیال دوباره به کارش مشغول شد! حبیبه زیر گوشم گفت تا به حال تماشاچی
بود؟ گفتم نه! ولی بدم نمیاد تماشاچی باشم! گفت قول میدی شلوارت رو در نیاری و زیپت
رو هم باز نکنی؟ گفتم یعنی چی؟! گفت همین که گفتم! گفتم باشه سعی میکنم! گفت کی زدی؟ گفتم قبل از این که بیام
اینجا! گفت اوکی پس آب تازه نداری؟! گفتم اتفاقا تازه است!خندید و ساکت شد و شروع
کرد به لمس کردن گردنم. کامران شروع کرده بود به لیسیدن پاهای تهمینه و داشت رون
های سفیدش رو میلیسید و محمددستش رو برده بود داخل یقه تهمینه و داشت سینه های
بزرگش رو میمالید. کامران داشت بالاتر میرفت و تهمینه داشت از همه طرف مالیده میشد!حبیبه
داشت با انگشتهای دست من بازی میکرد و تماشا میکردیم. من هنوز خیلی راه تا مستی
داشتم چون کم خورده بودم ولی بقیه ظاهرا به شدت مست بودن! حبیبه دستش رو اورد
پایین و زیپم رو باز کرد و آروم کیرم رو کشید بیرون و شروع کرد به مالیدن . گفتم
قرار بود زیپ من باز نشه! گفت قرار بود تو زیپت رو باز نکنی ولی من میتونم! گفتم
باشه هر چی تو بگی. دیدم کامران داره دامن تهمینه رو از پاش در میاره و محمد داره
تی شرت رو در میاره. کامران شلوارش رو کنده بود و کیرش آویزون و داشت از کنار شورت
کوس تهمینه رو میلیسید. حبیبه گفت میخوای کوسش رو ببینی؟ یالله پاشو! من آروم خودم
رو کشیدم سمتشون. و از وسط پاهای تهمینه نگاه کردم. کوسش از اندازه ای که تا به
حال دیده بودم بزرگتر بود و لبهای بزرگی داشت خیلی بزرگ. کامران گفت ببین وقتی
میلیسم چطوری میپیچه دور زبونم این کوس! و زد زیر خنده و خودش رو انداخت روی کوس
تهمینه! محمد بالا رو کلا لخت کرده بود با شدت داشت سینه های بزرگ تهمینه رو مک
میزد و تهمینه پاهاش باز بود برای کامران و من و حبیبه داشتین تماشا میکردیم!
لبهای کوس تهمینه ورم کرده بود بس که کامران مک زده بود بهشون . حبیبه من رو ول
کرد و رفت سمت کامران شلوارش رو از پاش در اورد و خوابید زیر کیرش! همش رو با هم
کرد تو دهنش! به من نگاهی کرده و اشاره کرد و من رفتم وسط پاهای حبیبه و استرچش رو
در آوردم و در کنار شورت کوسش رو به دهن گرفتم!الان همه مشغول خوردن بودیمو یک
زنجیر شده بودیم و محمد در انتها داشت سینه های تهمینه رو مک میزد و تهمینه کیر
محمد رو توی دهنش داشت. حبیبه کیر کامران رو ول کرد و برگشت به سمت من و گفت
بخواب! من دراز کشیدم روی زمین و اون کسش رو گذاشت روی صورتم! صدای ناله های
تهمینه بلند شده بود! دلم خواست تماشا کنم. به سختی از زیر حبیبه اومدم بیرون و
نشستم و به حبیبه گفتم دوست دارم تماشا کنم. گفت تکیه بده به مبل من قول میدم ابت
نیاد! سریع رفت طرف اتاق! کامران به پشت حوابید و تهمینه بلند شد شورتش رو در آورد
و پرت کرد به محمد و گفت حال میکنی چطوری برات میدم! محمد زد زیر خنده و گفت آره
عشقم! میخوام که بدی!پشتش رو کرد به هر دو شون و کیر کامران رو کرد تو کوسش و یک
آه عمیقی کشید و دقیقا چشماش توی چشمام بود! سینه های بزرگش جلوی صورتم و ملتمسانه
دلشون میخواست کسی بخوردشون! خم شدم و گرفتمشون توی دستم و شروع کردم به زبون زدن!
کامران تا دسته کرده بود توش و دیدم محمد داره میاد جلو! کیر کوچیکی داشت ولی شق
بود حسابی! تهمینه داشت بالا پایین میکرد ومن داشتم سینه هاش رو میمالیدم. حبیبه
برگشت با یک اسپری و دیدم داره میزنه به کیر من و بلافاصله حس کردم دارم بی حس
میشم!بروی خودم نیاوردم و به بوسیدن لبهای تهمینه ادامه دادم و همزمان کامران داشت
میکرد تو کوس تهمینه و من داشتم از تهمینه لب میگرفتم و حبیبه با کیر من مشغول شد!
محمد بلند شد و اومد بالای سر کامران جوری که کیرش دقیقا روی سوراخ کون تهمینه
بود! سینه ها تهمینه داشت جلوی چشمم تاب میخورد و بعدش حس کردم تهمینه صورتش جمع
شد و یک آهی کشید!محمد کیرش رو کرده بود تو کون تهمینه و کیر کامران تو کوس تهمینه
بود و صورت تهمینه روبروی من و داشتم سینه هاش رو میخوردم و همزمان کیر من تو دهن
حبیبه بود! کامران و محمد به سرعت داشتم سوراخ های تهمینه رو پر میکردن و لبهای
کوس تهمینه دور کیر کامران رو کاملا گرفته بودن! تهمینه یکمی جا به جا شد و کیر محمد
در اومد!محمد بلند شد و اومد این طرف میز. حبیبه کونش رو داد بالا و محمد از پشت فرو
کرد توی کوس حبیبه! یک آه بلندی کشید و کامران سرعت گاییدن کس تهمینه رو بیشتر کرد
. تهمینه با دستش سر من رو فشار داد به سمت کوسش! و کفت بخور کوسم رو! من جام رو
عوض کردم و دیدم نمیتونم! دراز کشیدم به پشت و کامران تهمینه رو به حالت سگی در آورد
و تهیمنه اومد روی شکم من و من زیر کوسش! حس کردم دو تا زبون و لب دارن کیر و
تخممام رو میشکافن یک نکاه کردن دیدم محمد داره میزنه تو کون حبیبه با شدت و
تهمینه و حبیبه دارن کیر من رو میمکن! کیر کامران رو از زیر میدیدم که داره میره
تو کوس تهمینه و لبهای کوس تهمینه به سمت دهنم آویزون بود و معطلش نکردم و شروع
کردم به مکیدن لبهای کوس تهمینه و همزمان کیر کامران درحال ورود و خروج بود...
من و خاطرات تنهايي قسمت نهم:
کامران همچنان داشت میکوبید و من هم مست شده بودم و کیرم در حال لیسیده شدن
بود! تجربه عجیبی بود! صدای ناله حبیبه و تهمینه پیچیده بود توی خونه و بدون وقفه
ادامه داشت! حس کردم دارم میام ولی این بار بیخیال شدم که بیام! کامران آبش رو
ریخت تو کوس تهمینه و ادامه داد و من آبم رو پاشیدم روی صورت حبیبه و تهمینه! و
همزمان محمد همه آبش رو توی کون حبیبه خالی کرد و بی حال افتاد! من سعی کردم خودم
رو از اون زیر بکشم بیرون ولی بدجوری در هم پیچیده شده بودیم! و کمی صبر کردم که
تهمینه بره کنار! کامران رفته بود عقب ولی کس تهمینه لباش هنوز آویزان بود روی
دهنم! یک لیس زدم بهش و حس کردم کیرم داره دل میزنه! دوباره یک لیس دیگه زدم! و حس
کردم داره کوسش راه میوفته با وجود این که کلی آب توش ریخته شده بود! حس غریبی بود و داشت ادامه پیدا میکرد. یک جوری حس و
حال بی خیالی و بلاتکلیفی! حس کردم الکل و سکس بدجوری داره همه چیز رو به هم
میپیچه! ولی خوب ادامه داشت و از کنترل خارج شده بود.
خسته شده بودم و یکمی احساس کلافگی داشتم. نمیفهمیدم چه اتفاقی داره برام می افته
و خودم رو به دست سرنوشت سپرده بودم و اصلا فکر هم نمیکردم.خستگی رو در تک تک سلول
هام حس میکردم و حس میکردم که باید کمی استراحت کنم و حس میکردم که زیاده روی کردم،
چیزی که کمتر برای من پیش میومد و کمتر خودم رو در شرایط بی خیالی و بی قیدی قرار
میدادم! کلا معمای آدم ها که حل میشد من یک قدم به جلو میرفتم و کمتر به قبل برمیگشتم.
واقعا چرا؟ من داشتم وسط این همه آدم دنبال چی میگشتم و داشتم چی کار میکردم؟! این
ها سوالاتی بود که در یک لحظه از ذهنم عبور می کرد. عبور بی وقفه سوال و جواب! کجا
بودی؟ چرا بودی؟ کجا میری؟ حال خودت رو میفهمی و و و ! یک لحظه احساس کردم دارم
بالا میارم! بلند شدم و رفتم سمت توالت! ولی چیزی نبود! اومدم بیرون! لخت بودم! هر
کسی یک گوشه ای افتاده بود و من خسته از این همه تن برهنه! بی صدا لباس هام رو
پوشیدم و احساس کردم هیچ اصلا نمیبینه من رو! رفتم صورتم رو شستم وهنوز مست بودم!
زمان و مکان رو گم کرده بودم. حس میکردم حتی لحظاتم رو هم گم کردم. این همه شهوت
یک جا دیگه داشت توانم رو از بین میبرد. به هیچی فکر نمیکردم و کلی سوال بی جواب
دیگه داشتم که نمیدونستم باید چیکارشون کنم! بدون هیچ جوابی سوار ماشین شدم و راه
افتادم ولی واقعا نمی خواستم برم به سمت خونه. کسی منتظرم نبود. یک نگاه به موبایل
انداختم و سکوت مطلق بود. حرکت کردم و بی هدف میروندم! انداختم یادگار امام به سمت
غرب! بی هدف! موبایلم صدا کرد! نگاه کردم شماره رو نمیشناختم!الو! سلام کره خر!
بفرمایید شما؟ گفت کثافت دیگه من رو نمیشناسی؟ صدا آشنا بود ولی مطمین نبودم! گفتم
نه راستش! گفت همون که سرامیک بردی براش! گفتم تو روحت مهسا! زد زیر خنده! گفت
کجایی گفتم یادگار غرب! گفت کوی فراز بپیچ بالا! گفتم یعنی چی؟! گفت تو بپیچ! گفتم
قطع نکن الان دارم میپیچم! گفت چه پسر حرف گوش کنی! گفتم بعدش؟ گفت قطع کن بهت
میگنم وقتی رسیدی بالا! دو دقیقه بعد زنگ زد گفت بپیچ نگین فراز! پیچیدم! و گفت
پارک کن و بیا دم در دارم میام پایین! بازم این دختر من رو گیج کرد کامل! رسیدم و
پارک کردم و رفتم جلوی در ورودی دیدم از دور داره میاد! چشمای عسلی و قد بلندش قند
تو دل هر کسی آب میکرد. کلا بمب سکس بود این دختر! کاش میشد ولی کلا میدونستم
نمیشه و باز هم میخواد من رو اذیت کنه! از دور دست تکون داد و بلخند زد و وقتی
رسید گفت بیا دنبالم و سوال نکن! گفتم چشم. رفتم و رسیدیم به اسانسور و گفت من اول
میرم بالا بعد تو بیا ظبقه پنجم و من منتظرت میمونم جلوی آسانسور! بی هیچ اعتراض و
کلامی اطاعت کردم! چشم های زیباش و فرم بدنش کلا تخیل انسان رو به باد میداد! و من
احساس میکردم جادو شدم! وای چه بد! جادوی عجیبی بود! رفت و من منتظر شدم. آسانسور
رسید و من تنها رفتم ظبقه پنجم و دیدم جلوی در منتظرم ایستاده. لبخند همیشگیش با
چشمهای زیباش مخلوط شده بود و کلا من رو تسلیم میکرد. گفت تو یک دیوانه کامل هستی
که دنبال من میای و میدونی که من بهت چیزی نخواهم داد؟ گفتم میدونم مطمین باش ولی
معتاد شدم بهت بی دلیل! زد زیر خنده و گفت میتونی تا تهش بیای؟ گفتم سعی میکنم!
گفت پس بیا دنبالم! رفتم دنباش. آپارتمان قشنگی بود. با نور زیاد و کلدان های
زیباتر و پنجره ای بزرگ به سمت یادگار امام! و ماشین هایی که رد میشدن و من داشتم
تماشا میکردم. گفت من مهمون برام میاد و دلم میخواد تو تماشا کنی و ببینی وقتی
دستت به من نمیرسه چه حالی داره! پرسیدم وافعا؟ چرا این کار رو با من میکنی؟ گفت
برا این که واقعا دوست داری این کار رو باهات بکنم! خیلی درست میگفت! یک حسی داشتم
عجیب! دلم میخواست ازارم بده! و داشت میداد ومن دیوانه بودم! نشست کنار مبل و گفت
بیا جلو! پاهاش و باز کرد و گفت اجازه داری کوسم رو بمالی و انگشت کنی فقط همین! نه
میتونی لخت بشی و نه میتونی به جای دیگه دست بزنی! من مثل مسخ شده ها اطاعت میکردم!
واقعا مسخ شده بودم!نمیفهمیدم چی کار دارم میکنم! پرسیدم میتونم زبون بزنم؟ گفت
فقط انگشت و زبون اگر به جای دیگه دست زدی میندازمت بیرون! کلا مست بودم و مست تر
شده بودم! گفتم باشه! نشست روی مبل و گفت بقیش با تو! رفتم جلو با ترس! این دختر
ترسناک بود و من ازش میترسیدم! چشماش بسته بود کاملا ! نشستم روی زمین جلوی مبل و
سرم رو بردم جلو و یک نگاه به بالا انداختم و چشمای زیبای خمارش رو دیدم که از من
پنهانشون میکرد و من میخواستم تماشا کنم ! با دستش سرم به سمت کسش هدایت کرد و گفت
بخورش! میدونم که خوب کوس میخوری. خنده ام گرفته بود و در ضمن به شدت دلم میخواست
بخورمش! شورت توری سفید داشت شورت رو زدم
کنار و بدون این که دست بزنم زبونم رو گذاشتم روی لبهای کوسش و شروع کردم به مک زدن!
کوسش توی دهنم باد کرد دستش رو گذاشت روی سرم و فشار داد و گفت بخور لعنتی! منم بی
صدا شروع کردم به لیسیدن کوسش! خوشمزه بود ومن عجیب دلم میخواست توی چشمای عسلیش
نگاه کنم و کوسش رو مک بزنم! ولی اجازه نمیداد. خیلی عجیب بود! نمیتوستم بفهمم
دنبال چی داره میگرده! شروع کردم به لیسیدن و انکشتم رو هم اضافه کردم. بدن زیباش
داشت به هم میپیچید و سینه هاش رو داشت میمالید خودش! آروم گفت بخورش کثافت! و من
شروع کردم به خوردن وخوردن! حس میکردم داره میاد ولی فقط نزدیک میشد نه بیشتر! زبونم
رو میکردم تو کوس خیس و تمیزش و میکشیدم بیرون. جرات کردم و با دستام لاس کوسش رو
باز کردم و زبونم رو بیشتر کردم تو و مک میزدم و همزمان چوچولش رو میمالیدم و با
دست دیگه ام سوراخ کونش رو ماساژ میدادم بدجور کیرم شق شده بود با این وجود
میترسیدم دست بزنم بهش. میترسیدم عصبانی بشه.پاهاش رو انداخت رو گردنم و قفل کرد
من رو به کوسش و توی چشمام نگاه کرد. رنگ چشماش ترسناک زیبا بود. یک جور خاصی بود.
رنگ عوض میکرد و بدجوری من رو میکشید توی خودش. میلیسیدم و نگاهش میکردم و لبهاش
رو گار میگرفت. گفت بخور این کوس خوشمزه من رو آماده اش کن برای کیر. دلم میخواد
کیر بره توش و لبهاش رو گاز میگرفت و سرش رو به عقب خم میکرد. بیشتر من رو با
پاهاش به خودش نزدیک میکرد سفیدی پوستش و تمیزی کوسش کلا عقلم رو پرونده بود داشتم
میخوردم که صدای زنگ در اومد سریع از جاش پرید مثل برق گرفته ها! گفت اومدش و باید
قایم بشی! فکر کردم داره شوخی میکنه گفتم منظورت چیه؟! گفت خفه شو برو توی اون کمد
کنار رختخواب ها و در رو ببند. البته اگه خواستی ببنی میتونی از لای در نگاه کنی
فقط صدات در نیاد! من هنوز باور نمیکردم که گفت زودباش برو میخوام در رو باز کنم.
رفتم توی کمد و در رو بستم جای زیادی نبود و نمیتونستم درست تکون بخورم.لای در رو
کمی باز گذاشتم جوری که بتونم ببینم بیرون رو. صدای مردونه ای اومد و صدای خنده مهسا
. اومدن توی اتاق و تونستم ببینمش. مردی بود با موهای کمی مجعد ورزیده شلوار سفید
و پیراهن نخی سفید داشت. چشمهای تیره و کمی ته ریش. روی هم رفته مرد جذابی بود با
صدای دو رگه. مهسا یک جوری خوشحال بود که من قبلا ندیده بودم. مرد گفت چی کار
میکردی؟ مهسا گفت داشتم آماده میشدم بیای! گفت راستش رو بگو چرا در رو دیر باز
کردی؟ مهسا گفت نه به خدا داشتم آماده میشدم دستشویی بودم. مرد باز هم راضی نشد و
یک نگاهی به اطراف انداخت و مهسا خونسرد جوری ایستاد که پشتش به من بود. مرد رفت
سمت دستشویی نگاهی انداخت مهسا گفت دیوونه ای به خدا! کلی وقته منتظرت بودم الان بازی
در نیار دیگه! انگار راضی شده باشه. اومد طرف مهسا و با کمی خشونت کشیدش طرف خودش
و شروع کرد به خوردن لباهاش. شل شدن مهسا رو میدیدم از پشت. به سمت پایین فشار داد
و مهسا روی دو زانو نشست جلو پاهاش و زیپ شلوار رو باز کرد و کیر نیمه شق رو کشید
بیرون و با لذت زیادی کردش تو دهنش. مرد چشماش رو بست و با دست سر مهسا رو به سمت
کیرش فشار داد و آهی کشید . معلوم بود مهسا از خوردن این کیر حسابی داره لذت میبره.
من هم از دیدن این صحنه حسابی برانگیخته شده بودم . کیر نسبتا تیره در میان شلوار
سفید منظره جالبی ایجاد میکرد. مهسا جوری چرخید که من بتونم از نیم رخ ببنمش و کیر
توی دهنش بزرگ شده بود و به جرات دو برابر کیر من. کلفت جوری که مهسا به سختی میکردش
توی دهنش ولی چمشاش پر بود از لذت. مرد نشست لب تخت و و مهسا رو کشید روی خودش و
لختش کرد سریع. خودش هنوز با لباس بود. مهسا شورت سفیدش هنوز تنش بود مرد دراز
کشید و مهسا 69 شد باهاش روبروی من. مرد سرش پایین بود و من دیگه رو کمد دید نداشت
و مهسا صورتش به سمت من بود و داشت کیر بزرگ رو تا ته میکرد توی دهنش و کونش رو
روی صورت مرد میچرخوند و با شیطنت خاصی به من نگاه میکرد. کیر رو در آورد رو به من
گفت دوست داری؟! جوون ببین چی دارم! مرد فکر کرد که داره با اون حرف میزنه و گفت
کیرم رو بخور فعلا! مهسا پایه کیر رو گرفته بود توی دستش و به من نگاه میکرد و با
شیطنت تخمهای مرد رو مک میزد و گاهی دستش رو به سوراخ کون مرد مکشید. با لذت و دقت
رگ زیر کیر رو لیس میزد و دونه دونه تخم های مرد رو مک میزد و اب کیر رو در میاورد
و با لذت کلاهک کیر رو مک میزد در حالی که توی چشمای من نگاه میکرد. کاملا معلوم
بود از این کار داره لذت میبره و خوب من هم داشتم لذت میبردم. کیرم رو در آورده
بودم و داشتم میمالیدم ولی بی صدا. توی تاریکی کمد. مهسا داشت میلرزید و ظاهرا
خیلی مرد انگشتش رو کرده بود توی کوس و داشت میچرخوند و همزمان میلیسد. مهسا خودش
رو کشید بالا و به سمت کیر و مرد هنوز دراز کشیده بود . سینه های بسیار قشنگی داشت
و سفیدی پوستش با نیپل های صورتی قشنگی عجیبی ایجاد میکردن. دوباره مستقیم به من نگاه
کرد و پرسید دوست داری بکنمش تو کونم مرد گفت نه اول بکن تو کوست یکمی خیستر بشه.
مهسا روی دو تا پاهاش کمی بلند شد و با دستش کیر بزرگ مرد رو تنظیم کرد جوری که
روش به طرف من بود هنوز و پشتش به طرف مرد. سانت سانت کیر رو هدایت کرد توی کوسش.
به نظر خیلی تنگ میومد چون پوست کیر کشیده میشد پایین و مهسا با کمی تکون همش رو
داد تو یک اه بلند کشید و گفت اوووف پاره شدم! و شروع کرد آروم بالا و پایین شدن!
و لبخند شیطانی از صورتش پاک نمیشد مرد گفت چقدر امروز تنگ شدی چی کار کردی؟ مهسا
گفت همیشه تنگم برات عزیزم تو گلفت شدی امروز! و سرعتش رو کمی بیشتر کرد. و در
همون حال با یک دست سینه هاش رو میمالید و با دست دیگش چوچلش رو و از اونجا دستش
رو میبرد روی تخمهای مرد و ماساژ میداد.چون کیر بلند و کلفتی بود کاملا دیده میشد
که طول میکشه که بره تا ته تو بیاد بیرون و مهسا با هنرمندی این کار رو به آرومی انجام
میداد و گاهی بیخ کیر رو میگرفت و میمالید وقتی سر کر توی کسش بود و به من نگاه
میکرد و اشاره میکرد که ببین چی توی من میره! و لبخند میزد باز و چشماش خمار تر
میشد. سرعتش رو بیشتر کرد. گفت خسته شد بیا روم و بلند شد و کنار مرد دراز کشید. مرد
بلند شو نشست بین پاهاش و اونا رو اورد روی شونه های هنوز لباس تنش بود و مهسا گفت
لخت شو دیگه! مرد لباس هاش رو در آورد بدن ورزیده ای داشت و کمی پر موو زنگ سبزه
پوست مرد با سفیدی مهسا ترکیب جالبی درست میکرد. مهسا پاهاش رو انداخت روی شونه
های مرد و من از پشت میدیدم دقیقا چیکار داره میکنه . کیر دوباره سانت به سانت
میرفت تو و مرد این بار خیلی محکم و آروم تلنبه میزد و یکنواخت. صدای مهسا بلند
شده بود! من میترسدیم همسایه ها بشنون! ولی گویا اصلا مهم نبود براش.کیر مرد داشت
میترکید و میکشید بیرون دوباره محکم میزد تو جوری که مهسا تکون های شدید میخورد.
مرد در آورد و شروع کرد به خوردن مهسا و مهسا دستهاش توی موهای مرد بود و یک جوری
عاشقانه باهاش حرف میزد که من کمی جا خوردم! معلوم بود دوستش داره و واقعا داره با
لذت و عشق سکس میکنه! کاملا معلوم بود بقیه کارهاش فقط از روی شطنت بوده. من کیرم در
در آورده بودم داشتم میمالیدمش و مهسا با ناله هاش من رو بیشتر کلافه می کرد.مهسا
مدل داگی شد و مرد سر کیرش رو روی کون مهسا تنطیم کرد و خیلی آروم کلاهک رو داد
تو! مهسا گفت یکم آرون دیوونه پاره شدم! مرد اروم اروم تنه کیر رو میداد تو مهسا
ملافه رو توی دستاش مشت میکرد و چیزی نمیگفت. باور نکردنی بود که کیر به اون کلفتی
چطور میره توی اون کون خیلی تنگ. مرد کمی صبر کرد و روی پاهاش بلند شد جوری که مسلط
باشه و کمی از بالا بزنه توی کون. من دید کافی از پشت داشتم و میدیدم که کمر باریک
مهسا رو چطوری کرفته توی دستاش و کیر رو چطوری با زاویه از بالا میکنه تو کون مهسا.
خیلی اروم میزد و با صبر میکشیدش بیرون دوباره میکرد تو! مهسا با دستش داشت کوسش
رو میمالید همزمان و دوباره شهوت زیاد شد و مرد با سرعت بیشتری شروع کرد به تلنبه
زدن! مهسا گفت بزن دارم میام! بزن دارم میام! بزن دارم میام! مرد محکم میزد و مها
کسش رو محکم میمالید که تکون های مهسا و صدای فریادش بلند شد! مرد هنوز داشت میزد
و من نمیتونستم تجسم کنم چطوری میتونه نیاد توی اون کون تنگ! مهسا شروع کرد هماهنگ
با مرد تلنبه زدن و مرد بیشتر کمرش رو فشار میداد با دستهاش و ضربان زیر تخم های
مرد مشخص بود که با فریادی همه آبش رو توی کون مهسا خالی کرد. کمی صبر کرد کیرش رو
کشید بیرون. هنوز شق بود و کلفت و اب سفید از کون مهسا داشت بیرون میومد! خیلی
صحنه عجیبی بود و من هنوز داشتم خودم رو میمالیدم ولی میترسیدم. مهسا میخندید. مرد
خم شد روش و لبهاش رو بوسید و سینه هاش رو لیسید. مهسا گفت برو یک دوش بگیر باهات
کار دارم هنوز. مرد گفت میدونی که باید برگردم شرکت و خندید. گفت یک برنامه جور
میکنیم سه تایی میریم شمال و من دوباره تو ماشین کوست رو میمالم برات و خندید.
مهسا گفت خیلی خری! دیوونه اگه دیده بود چی؟! گفت میدونی که نمیبینه و میدونی که
من میدونم چطوری بمالش جلوی اون که اب از اب تکون نخوره! مهسا یکمی مسخره بازی در
آورد و مرد لباساش رو پوشید و لبهای مهسا رو بوسید و از در رفت بیرون. من هنوز با
کیر راست توی کمد بودم. انگار نه انگار که من اونجام چند دقیقه ای گذشت که مهسا
اومد توی اتاق سمت کمد و در رو باز کرد و من رو با اون وضعیت دید! زد زیر خنده و
گفت جمع کن اون هسته خرما رو! این زن کلا دوست داشت من رو آزار بده! به سختی کیر
رو جا کردم و اومدن بیرون. گفت یک چایی بریزم با هم بخوریم؟ انگار نه انگار که
داشت ده دقیقه پیش اون شکلی زیر کیر به اون کلفتی بال بال میزد! گفتم باشه دستت درد
نکنه! نشستیم و چایی آورد و شروع کردیم به حرف زدن. یک جورایی انگار که اصلا
اتفاقی نیوفتاده یهو گفت دوست دارم اومدن آبت رو ببینم! گفتم چی؟ یعنی چی؟ گفت بزن
جلوم میخوام ببینم چطوری میای؟ و برگشت سمتم و دستش رو برد سمت کیرم. یکمی ترسیدم!
ولی خوب اجازه دادم کارش رو بکنه. زیپم رو باز کرد و گفت درش بیار. من درش آوردم
خودش یکمی رفت عقب و دامنش رو داد بالا و کوسش رو نشونم داد. گفت به من نگاه کن و
بزن. من اطاعت کردم. لبهای کوسش رو باز میکرد برام و میمالید. و من کیرم رو
میمالیدم و میزدم. گفتم میشه بخورمت؟ کفت بیا جلو بخور ولی فقط بخور وقتی هم ابت
نزدیک شد میخوام ببینم چطوری اب میدی. گفتم پس یک لطفی بکن بشین روی صورتم. گفت
این لطف رو بهت میکنم! و رفتیم توی اتاق من به پشت دراز کشید و نشست روی صورتم
جوری که که به سمت کیرم باشه و ببینه. لخت شد و کوسش رو گذاشت روی دهنم و معلوم
بود داره به کیرم نگاه میکنه و کوسش رو میمالید روی دهنم و من میخوردم و میزدم
سرعتش رو زیاد تر کرد و کوسش باز خیس شد. چقدر قوی بود این زن و میچرخید روی دهنم
حس کردم دارم میام به سرعت محکمتر مک میزدم و آبم پاشید خیلی هم پاشید یک اهی گفت
فکر کردم شدولی ظاهرا نشده بود. گفت بزار تا تهش بیاد و من بی حال شده بودم. از
روی صورتم بلند شد و گفت حالا برو!
ادامه دارد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر