۱۳۹۹ بهمن ۱۱, شنبه
و چنین گقت
و لحظه هایی باز میگردی به عقب و سعی مکنی که یادت بیاید گذشته ای دور که از آن عبور کرده ای! ما تک تک خاطراتی بیش نیستیم، در هم و بر هم ! بی هدف
۱۳۹۹ بهمن ۴, شنبه
سالها بعد
وقتی فکرمیکنی تنهایی!
تراپیستم گفت، یکیاز تنهاترین آدم هایی که در زندگی دیدم تو هستی.
به حس و حالت نگاه کن.
دقیقا چی میبینی؟
دارم فکرمیکنم!
دقیقا چی میبینم؟
دقیقا چیزی نمیبینم
دقیقا هیچحسی ندارم
دقیقا سکوت میبینم
دقیقا سکون
دقیقا نمیتوانم حس را ترسیم کنم
دقیقا درد قفسه سینه و تنگی نفس
گاهی هم لرزش ناخودآگاه پنجه های پا
دقیقا نمیتوانم توضیح بیشتری بدهم
دقیقا دوست دارم به حرفم گوش بدهی
دقیقا دوست دارم دستکاری نکنی ذهنم را
دقیقا و دقیقا میخواهم که خودم باشم
آن من تنها، خیلی تنها
خوشحالم باز مسافرم
باز در سفرم
بزودی
در راه
تراپیستم گفت، یکیاز تنهاترین آدم هایی که در زندگی دیدم تو هستی.
به حس و حالت نگاه کن.
دقیقا چی میبینی؟
دارم فکرمیکنم!
دقیقا چی میبینم؟
دقیقا چیزی نمیبینم
دقیقا هیچحسی ندارم
دقیقا سکوت میبینم
دقیقا سکون
دقیقا نمیتوانم حس را ترسیم کنم
دقیقا درد قفسه سینه و تنگی نفس
گاهی هم لرزش ناخودآگاه پنجه های پا
دقیقا نمیتوانم توضیح بیشتری بدهم
دقیقا دوست دارم به حرفم گوش بدهی
دقیقا دوست دارم دستکاری نکنی ذهنم را
دقیقا و دقیقا میخواهم که خودم باشم
آن من تنها، خیلی تنها
خوشحالم باز مسافرم
باز در سفرم
بزودی
در راه
۱۳۹۹ دی ۲۷, شنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...