۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

سفر نامه چند خطی

ظهر که رسیدیم اینقدر توی راه برایم حرف زده بود که دهنش خشک شده بود.طفلک هرچقدر آب می خورد بازهم آب می خواست.بلافاصله ناهار خوردیم و اینقدر بازیگوشی می کرد که اصلا نفهمیدیم چه خوردیم و من تمام وقت باید لقمه دهنش می گذاشتم و چقدر کیف دارد این کار.در طول مسیر اصلا کمربندش را باز نکرد و از همان صندلی عقب میوه ها را به من می رساند با کلی کش و قوس چون کمرند اجازه نمی داد زیاد نزدیک شود و هزاران سوال نپرسیده را پرسید و من تک تک را جواب دادم و هر سوال پیش نویس سوال بعدی بود و دست آخر اینقدر سوالها فلسفی شده بود که خدا خدا می کردم زودتر برسیم که من از این سوالاتی که جوابشان را نمی دانم خلاص شوم.ظهر پیش من دراز کشیده بود و قصه می خواست و من هم در حالت نیمه بیدار یک چیزهایی می گفتم و او هی میگفت نه اشتباه است درستش این است یکدفعه گفت بابا چرا چرت و پرت می گی و من کلی خندیدم و حسابی فشارش دادم چشمهایم تازه سنگین شده بود که دیدم به شدت تکانم می دهد و می گوید بابا خروپف نکن!ولی چند دقیقه بعد من از صدای نفس هایش کنار گوشم بیدار شدم و هیچ حسی را در دنیا با این حس نمی توانم عوض کنم.همین طور که دراز کشیده بودم داشتم فکر می کردم من می توانم تنهایی از پس همه کارهایم بربیایم سالها بدون همسر زندگی کنم و حتی یک لحظه هم فکر یک "زن" را نکنم ولی بدون این موجود نازنین فکر نمی کنم زیاد دوام بیاورم.همه تعجب می کنند که چطور دخترکی به این سن و سال به این راحتی با تو همه جا می آید از کوه گرفته تا مسافرت راه خیلی دور با هواپیما رانندگی های طولانی و حتی یکبار هم اعتراضی نمی کند و همیشه هم منتظر سفر بعدی است.
در حال عکس گرفتن بودم و داشتم سه پایه را تنظیم می کردم که یک عکس دو نفره با هم بگیرم.دوربینم را دست کسی نمی دهم و این هم از این بیماریهای خاص من است یکجوری برایم عزیزاست و نمی توانم از خودم دورش کنم و تجربه هم نشان داده هروقت کس دیگری عکسی گرفته اصولا عکس خراب شده!از ویزو نگاه می کردم دیدم چه ژستهایی میگیرد نیم وجبی و چند عکس تصادفی گرفتم که واقعا دوست داشتنی شدند و دست آخر سه پایه تنظیم شد و چند عکس دیگر به آلبوم مسافرتهای ما دو نفر اضافه شد.
هوا خیلی گرم بود ولی خوش گذشت حسابی پارک رفتیم و بازی کریم و حسابی خسته شدیم ولی نمیشد حمام آخر شبش را تعطیل کرد و با همه خواب آلودگی شستمش و خواباندمش و هنوز سرش به بالشت نرسیده بود که خواب خواب بود.
بازهم من ماندم و کلی فکر و کلی نقشه و کلی حرفهای نگفته و کلی چیزهای دیگر!

۵ نظر:

آبان گفت...

دخترت چیزی بهت نمیگه چون تو تموم دنیای کوچولوشی...
موفق یاشی.
راستی: سلام

مريم گفت...

وااااااااااااااااي خدا! چقدر مردم پز دخترشونو ميدن!!!

ماني مسيحا گفت...

چه حس خوبي...انقدر دلم ميخواست يكبار با مسيح دوتايي بريم مسافرت!!!!!ولي هيچوقت نشد!!!!

مانی مسیحا گفت...

نمیشه پدر جان...باباش نمیذاره!!!!

آبان گفت...

ما آمدیم!
بعد شما نبودید!
عبنداره.
فکر کنم سفری.
موق باشی

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...