۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

مرد

عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.مرد حس می کند همه راه های برگشت و اصلاح بسته است.مرد حس می کند باید کاری کند.مرد همه کارها را قبلا کرده است.مرد منتظر نتیجه است.مرد منتظر رهایی است.مرد منتظر آزادی است

۱ نظر:

مريم گفت...

... و وقتي مرد رها شد، مي پندارد چه زنجيري بود اين پندار رهايي بر انديشه اش...

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...