۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

پنجشنبه شب

امشب باز هم تنهایم لیوان ودکا کنارم است و لپ تاپ باز هم باز است و من چرت می نویسم.این سیگار برگ لعنتی تمام نمی شود آن هم برای من که سیگاری نیستم!فکر می کنم خیلی عمیق خلسه ایجاد می کند.باز می خوانم خط خطی هایی که از کتاب های مختلف یادداشت برداشته ام.امروز با دخترک باز هم تنها بودیم بدون مامان دخترک.بازی می کرد و من "قدرت" را می خواندم برای چندمین بار.نمی دانم چرا "برتراند راسل" اینقدر عمیق این منطق را کشف کرده بود.مهم نیست!الان دخترک با مادرش خوابیده است و من بازهم دارم افکار درهم و برهم را زیر و رو می کنم به پایان هستی فکر می کنم و زن لوندی که توی سنگکی بی دلیل لبخندی زد و من هم بی دلیل رویم با برگرداندم.لیوان ودکای روسی با یخ عجیب آرامش می دهد و عجیب فراموشی می آورد و من تنهایی خودم را با نوشته هایم پر می کنم و با دود سیگار و گاهی تک سرفه های عصبی.دخترک دارد بزرگ می شود و تو هنوز نمی دانی کی هستی!در نیاز دست و پا میزنم و خودم را سرکوب می کنم.همین روزها می پرم و میشکنم حصارم را و تعهدم را!

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

مجردی

امروزداشتم فکر می کردم اگر مجرد بودم چی کار می کردم.خیلی فکر کردم و دیدم که خیلی کارها می کردم!
یکی از کارهایی که می کردم این بود که حتما "دون ژوان" می شدم!وای چه حالی داره!

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

هوای سرد

اینجا که من هستم هوا به شدت سرد است.کوه ها پراست از برف . برف سفید و تمیز و تماشا کردن این منظره حس غریبی به من می دهد.سوز شدیدی از این کوه ها به دامنه می آید که همه چیز یخ می زند. در فاصله کمتر از یک هفته اصلا فکر نمی کردم که اینقدر هوا سرد شود که من احساس سرما کنم.قدم زنان به سمت دامنه حرکت کردم هرچند فاصله تا حاشیه برف ها زیاد بود ولی سوز برف خیلی دلچسب است و هوای پاکی توی ریه های آدم می رود یک حس آزادی به من می دهد.حس تنهایی توی این هوا و زمین گل آلود و خرگوش هایی که گاهی از نزدیکت فرار می کنند باعث می شوند که کلا فراموش کنی کجا بودی و به کجا باید برگردی.اصلا این شانس بزرگی است که من مجبور هستم هر هفته دو سه بار کلی از این شهر لجن فاصله بگیرم و به دل کوه های پر برف البرز بروم.برنامه بعدی الموت است که از دور چشمک می زند و عجب هوایی دارد و عجب منظره ای!
علم کوه را هم دوست دارم خصوصا زمستان که کلا تماشایی است و سرد و مرگبار.
تنهایی اینجا جور دیگری است حس سبکی می کنی و اصلا فراموش می کنی که بودی و که هستی یا اینکه که قراربود باشی.اینجا هدف ها معنی ندارد اینجا دورنما بی فایده است.اینجا باید خودت باشی باید کمی به زمین برگردی باید از نردبان تکامل پایین بیایی و پایت را روی گل تازه قراردهی تا بفهمی من چه می گویم.
اینجا که هستم همه حواس پنجگانه ام بهتر کار می کند.بوها را بهتر حس می کنم نیاز را بیشتر حس می کنم کشش را و درد را.اینجا خودم هستم.اینجا می شود فریاد زد بدون اینکه نگران نگاه سنگین باشی.اینجا اینقدر تنهایی که می توانی با زن مورد علاقه ات بخوابی بدون ترس از حکومت لجاره بدون ترس از سنگسار بدون ترس از قضاوت.اینجا اینقدر سرد است که روحت هم کرخ می شود ولی دلت می خواهد لباسهایت را بکنی و لخت مادر زاد پوستت هوای تازه بخورد و آفتاب رنگ پریده زمستانی سلولهایت را لمس کند.پایات را روی لبه برف و گل فشار دهی.جایی که مرز سفیدی است و تمام شدن سفیدی.جایی که از زیرش آبی روان است و می توانی دستت را فقط چند ثانیه در این آب نگه داری.
هوا اینقدر اینجا سرد و مطبوع است که دلت نمی خواهد هیچ جا بروی.فقط به سمت بالا حرکت می کنی و فقط قله را می بینی نه بیشتر.درختان تنک که شاخه های برف گرفته آنها خیلی تماشایی است و یک شیطنت بچه گانه وادارت می کند که برف ها را پائین بریزی.
سه شنبه باز اینجا خواهم بود

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

امشب

ساعت 6:15 است هنوز پشت میزم نشسته ام.حوصله بیرون رفتن توی این ترافیک سنگین رو ندارم.کاش میشد شب همین جا بمونم!دیروز با وجودی که دلم نمی خواست از اون محل رویایی برگردم مجبور شدم برگردم و امشب دارم فکر اونجا را می کنم.
موفق شدم یک شیشه شراب ناب شیراز پیدا کنم و امشب یک حال اساسی به خودم می دهم با یک نخ سیگار برگ "هاوانا"!هیچی که ندارم که نه زنی که دورو ورم باشه(یعنی هستا حالشو نداره دورو ور من باشه!) نه تفریحی نه سکسی نه وقتی و نه و نه ونه!ولی خوب همین هم خودش خوبه !چند ساعتی مستی و گوش کردن به موزیک و خواندن چند بیت دیوان شمس و بعدش هم ورق زدن دوباره فاوست و چشم به هم بزنی نزدیک صبح شده و من هنوز بیدارم فردا هم که مراسم بچه داری (الهی قربونش برم) که بهترین روز هفته من رو تشکیل میده برگزار میشه!قراره فردا ظهر با هم بریم پیتزا بخوریم شب هم بریم پاستا با سس سفید بخوریم و بعدشم ببرمش قاچاقی با خودم استخر(موهاشو کوتاه کردم که بشه بردش استخر)تواین مملکت خراب شده فکر می کنن دختر 3 ساله هم باید حجاب داشته باشه !ای خواهر همتونو گائیدم با این فرهنگ مسخرتون!
مادر قهبه ها نه خودشون منحرفن فکر می کنن همه انحراف جنسی دارن!آخه یکی نیست بگه خواهر فولان تو که خودت بچگیت مفعول بودی و توی حوزه کون می دادی حالا برا ما شدی مدرس اخلاق!
خلاصه این هم برنامه امشب و فردا شب و شب های دگر
کار هم که خدا رو شکر به گه نشسته و همه چی قاطی پاطی شده و نمی دنم از این کلاف سردر گم چی بیرون بکشم!پرسنل گیج می زنن!تا زه امروز فهمیدم که آقای مدیر تدارکات با کارمندش ریخته رو هم !حالا من چی باید بگم بهش!زنگ زدم می گم فلانی اگه شوهرش فهمید من هیچی نمی دونم و میدمت دست خودش که ترتیبتو بده!میگه اینا شایعه است!حالا من چیکار کنم!
این هم دست پخت فرهنگی ما ملت!
نه معلومه تعهد چیه مه معلوم عشق چیه !نه می دونیم روشنفکر کیه و نه و نه و نه!
خلاصه حلال کنین نکردینم نکنین مهم نیست!

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

هوای خوب

هوای کمی ابری ،دور از پایتخت لجن مال ایران اسلامی ،باد ملایم با بوی خوب رطوبت،قدم زدن در کنار مزرعه هندوانه،حس کردن نسیم روی پوست آفتاب خورده صورت،نگاه کردن به دختران کشاورز که در حال کار کردن هستند و خیلی یواشکی نگاهت می کنند وقتی داری قدم میزنی کنار جالیز،سردی سوزناک هوا وقتی هنوز تهران از دود له له میزنی !
همه اینا یه حس خیلی عجیبی به من میده که چند روزی اینجا بمون

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

آنفولانزا

در باب آنفولانزای خوکی باید بگم که علمای قم (نه قوم) بنا بر استعلام وزیر محترم بهداشت نظرات متفاوتی از خودشان در کردند:
1-آیت اله ایکس گفته اگه فکر می کنید که بیمار میشین و جانتون در خطر است رفتن حرام است
2-آیت اله وای گفته اگه حتی جونتونم در خطره باید برین و رفتن واجب است
3-آیت اله زد هم گفته هر طور که دوست دارین!!!!
حالا یکی نیست بگه ای مادر به خطا ها این چه دینیه که سه تا عالمش در یک مورد اینقدر اختلاف دارن
یاد داستان جماع افتادم و صواب جماع بالای کوهان شتر!!!من که نفهمیدم چجوری میشه پشت شتر این کار رو کرد
خداییش اینا هم مارو گرفتن!

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

جذابیت

نمی دونم تا بحال دقت کردین بعضی از زن ها با وجود اینکه صورت معمولی دارن ولی وقتی نگاشون می کنی یا تصادفا از کنارت رد میشن یک حس غریبی بهت دست میده!یجور کشش!اصلا وقتی راه میرن و تو از پشت نگاهشون می کنی قند تو دلت آب میشه!نمی دونم این چه سریه بخاطر اینکه وقتی به صورتش نگاه می کنی میبینی چیز خاصی نداره در بعضی از مواقع هم اصلا چیزی نداره که حتی بهش بگی معمولی ولی وقتی نزدیکت میشن حس می کنی که اگه پنج دقیقه دیگه باهاش تنها باشی حتما کار دست خودت و خودش می دی جالب تر اینکه خد انکنه مزدوج باشن این جور زنا!! اصلا دیگه اون پنج دقیقه هم نمی شه صبر کرد.
توصیه ایمنی این که کلا با این نوع از خانم های محترم تنها نشین چون ممکنه کتک بخورین!

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

شروع

قرار برای خودم اینجا بنویسم.کاملا ناشناس.قصد برقراری هیچ ارتباطی را هم ندارم وحرفهایی که اینجا نوشته میشه نظرات شخصی منه و وابستگی به هیچ فرقه و دسته و مذهب و .... ندارم و نخواهم داشت.
لطفا قضاوت نکنید فقط اگر خواستید نظر بدهید.
مطالبی که خواهم نوشت سیاسی اقتصادی انتقادی س ک س ی و... خواهند بود
برایم مهم نیست کسی خوشش بیاید یا بدش بیاید یعنی اصلا برای دلخواه کسی نمی نویسم و فقط برای خودم است که می نویسم.

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...