اینجا که من هستم هوا به شدت سرد است.کوه ها پراست از برف . برف سفید و تمیز و تماشا کردن این منظره حس غریبی به من می دهد.سوز شدیدی از این کوه ها به دامنه می آید که همه چیز یخ می زند. در فاصله کمتر از یک هفته اصلا فکر نمی کردم که اینقدر هوا سرد شود که من احساس سرما کنم.قدم زنان به سمت دامنه حرکت کردم هرچند فاصله تا حاشیه برف ها زیاد بود ولی سوز برف خیلی دلچسب است و هوای پاکی توی ریه های آدم می رود یک حس آزادی به من می دهد.حس تنهایی توی این هوا و زمین گل آلود و خرگوش هایی که گاهی از نزدیکت فرار می کنند باعث می شوند که کلا فراموش کنی کجا بودی و به کجا باید برگردی.اصلا این شانس بزرگی است که من مجبور هستم هر هفته دو سه بار کلی از این شهر لجن فاصله بگیرم و به دل کوه های پر برف البرز بروم.برنامه بعدی الموت است که از دور چشمک می زند و عجب هوایی دارد و عجب منظره ای!
علم کوه را هم دوست دارم خصوصا زمستان که کلا تماشایی است و سرد و مرگبار.
تنهایی اینجا جور دیگری است حس سبکی می کنی و اصلا فراموش می کنی که بودی و که هستی یا اینکه که قراربود باشی.اینجا هدف ها معنی ندارد اینجا دورنما بی فایده است.اینجا باید خودت باشی باید کمی به زمین برگردی باید از نردبان تکامل پایین بیایی و پایت را روی گل تازه قراردهی تا بفهمی من چه می گویم.
اینجا که هستم همه حواس پنجگانه ام بهتر کار می کند.بوها را بهتر حس می کنم نیاز را بیشتر حس می کنم کشش را و درد را.اینجا خودم هستم.اینجا می شود فریاد زد بدون اینکه نگران نگاه سنگین باشی.اینجا اینقدر تنهایی که می توانی با زن مورد علاقه ات بخوابی بدون ترس از حکومت لجاره بدون ترس از سنگسار بدون ترس از قضاوت.اینجا اینقدر سرد است که روحت هم کرخ می شود ولی دلت می خواهد لباسهایت را بکنی و لخت مادر زاد پوستت هوای تازه بخورد و آفتاب رنگ پریده زمستانی سلولهایت را لمس کند.پایات را روی لبه برف و گل فشار دهی.جایی که مرز سفیدی است و تمام شدن سفیدی.جایی که از زیرش آبی روان است و می توانی دستت را فقط چند ثانیه در این آب نگه داری.
هوا اینقدر اینجا سرد و مطبوع است که دلت نمی خواهد هیچ جا بروی.فقط به سمت بالا حرکت می کنی و فقط قله را می بینی نه بیشتر.درختان تنک که شاخه های برف گرفته آنها خیلی تماشایی است و یک شیطنت بچه گانه وادارت می کند که برف ها را پائین بریزی.
سه شنبه باز اینجا خواهم بود
۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر