بعضی وقتا از خودم و رفتارام بدم میاد اینقدر جلو میرم بعدش یکهو زیر پاهام خالی میشه و احساس می کنم در ارتفاع زیاد معلق شدم الان دقیقا حسم همینه
۱۳۸۹ شهریور ۹, سهشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
موجودات ساده
بعضی چیزها توضیح دادنی نیست حس کردنی و لمس کردنیه خیلی از قوانین ننوشته که یکجورایی به عنوان اصل در زندگی ما آدم ها خصوصا آدم های ایرانی قبول شده به نظر من سراسر خرافات و اشتباهه.
میگه من باید عاشق بشم تا بتونم ارتباط صحیح برقرار کنم باید جونم در بره برای طرف و باید حس کنم که قلبش برای من متپه راستش خیلی به این چند جمله فکر کردم ولی خواستم یکسری حقیقتهای تلخ رو برای خودم یادآوری کنم متاسفانه بر عکس ذهنیت موجود در بین خانم ها مردها اصلا موجودات پیچیده ای نیستند بلکه به نظر من بسیار موجودات سطحی هستند و خیلی ساده می شه فهمید پشت این همه قربونت برم فدات بشم هایی که ردیف می کنن و این بانوان دوست داشتنی و عزیز ما دلشون ضعف مبره برای شنیدنش یک هدف اصلی وجود داره و این هدف اصلی همانا بر زمین زدن آن بانو بوده و لا غیر!شاید کمی رک گویی در این مورد چندش آور به نظر برسه ولی واقعیت اینه مردا از این که یک زن لباس سک س بپوشه خششون میاد از این که مانتوی تنگ ببینن خوششون میاد از اینکه لاس بزنن لذت می برن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره استثنا بردار هم نیست این یک واقعیته که مرد اصولا در برخوردهای اولش شیفته اخلاقیات زن مقابلش نمیشه هرچند زن مقابل خیلی به خودش تلقین کنه نه اینجوی نیست این مرد آرزوهای منه این مرد خیلی باشعوره این مرد فلانش بهمانه و و و ولی واقیعت اینه که همین مرد فلان شما زیر چشمی نگاه می کنه زیباییها رو و لذت میبره از این دیدن باید قبول کنیم که این درونیه دست کسی نیست و هر چی بیشتر کنترلش کنیم بدتر میشه.همه ملت ها با هر فرهنگی با هر سطحی از آزادی که فکرشو بکنین این خصوصیت رو دارن ربطی به این نداره که مملکت ما رشد نیافته است مرداش ندید بدیدن زن ندیده هستن و بقیه ماجرا.
واقعیت اینه که مردا موجوداتی هستند که میشه به راحتی گولشون زد میشه به راحتی اونا رو به هر طرفی که زن بخواد کشوندشون اصلا موجوداتی نیستند که فکر کنی در این روابط میشه روشون حساب کرد حالا این مرد میخواد در نقش یک شوهر باشه میخواد در نقش یک پارتنر باشه دوست پسر باشه یا حتی یک دوست ساده باشه.اگه توی مهمونی های مجردی مردا رفته باشین خیلی راحت راجع به سینه های فلان زن یا ساق پای فلان هنرپیشه و یا خیلی چیزای دیگه صحبت می کنن و تازه گاهی هم آرزو می کنن میشه نیم ساعت این هلو رو بدن دست من که پوستشو بکنم بخورمش!!!!خیلی خیلی داستان ساده است.حالا در این بین زنان نازنین ما میشینن تجسم میکنن یک مرد رویایی رو که خیلی جنتلمنه و خیلی خوشتیچه و یک جورایی به جورج کلونی میگه زکی برو کنار باد بیاد و در ضمن خیلی هم وفاداره و اصلا نمی دونه تفاوت درخت با دختر چیه و تنها زنی که تو زندگیشه همین یک دانه است و لا غیر و تازه خلافشم برای بقیه بارها ثابت شده ولی این زنان نازنین ما میگن اوا نه شوهر من جواهره اصلا نگاه نمکنه به کسی!نه آبجی جونم!نگاه می کنه خوبم نگاه میکنه نه تنها نگاه میکنه بلکه میکنههههه!! چی فکر کردی!؟خلاصه اینکه مرد جماعت ساده است زیاد نیازی به تحلیل نداره.البته گاهی هم تک و توک پیدا میشن مردایی که خوب تجربه ای داشتن و ....ولی تهش مردن و تهش از دیدن یک برجستگی به نام سینه دهانشان آب می افته و کافیه یکمی یقه باز باشه تا اون قهوه ای نوک ممه ای رو نبینن ول نمی کنن که !یا همچین از پشت به زنه نگاه می کنن و خط شورتشو تجسم می کنن که گویا الانه یا علی مدد!
باید به دنیای مردا مردونه نگاه کرد نه این که مرد بود باید دنیای مردا رو لمس کرد دنیای جالبیه و جذابه باید کمی خیلی چیزا رو فراموش کرد.
مردا موجودات خیلی خیلی ساده ای هستن
میگه من باید عاشق بشم تا بتونم ارتباط صحیح برقرار کنم باید جونم در بره برای طرف و باید حس کنم که قلبش برای من متپه راستش خیلی به این چند جمله فکر کردم ولی خواستم یکسری حقیقتهای تلخ رو برای خودم یادآوری کنم متاسفانه بر عکس ذهنیت موجود در بین خانم ها مردها اصلا موجودات پیچیده ای نیستند بلکه به نظر من بسیار موجودات سطحی هستند و خیلی ساده می شه فهمید پشت این همه قربونت برم فدات بشم هایی که ردیف می کنن و این بانوان دوست داشتنی و عزیز ما دلشون ضعف مبره برای شنیدنش یک هدف اصلی وجود داره و این هدف اصلی همانا بر زمین زدن آن بانو بوده و لا غیر!شاید کمی رک گویی در این مورد چندش آور به نظر برسه ولی واقعیت اینه مردا از این که یک زن لباس سک س بپوشه خششون میاد از این که مانتوی تنگ ببینن خوششون میاد از اینکه لاس بزنن لذت می برن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره استثنا بردار هم نیست این یک واقعیته که مرد اصولا در برخوردهای اولش شیفته اخلاقیات زن مقابلش نمیشه هرچند زن مقابل خیلی به خودش تلقین کنه نه اینجوی نیست این مرد آرزوهای منه این مرد خیلی باشعوره این مرد فلانش بهمانه و و و ولی واقیعت اینه که همین مرد فلان شما زیر چشمی نگاه می کنه زیباییها رو و لذت میبره از این دیدن باید قبول کنیم که این درونیه دست کسی نیست و هر چی بیشتر کنترلش کنیم بدتر میشه.همه ملت ها با هر فرهنگی با هر سطحی از آزادی که فکرشو بکنین این خصوصیت رو دارن ربطی به این نداره که مملکت ما رشد نیافته است مرداش ندید بدیدن زن ندیده هستن و بقیه ماجرا.
واقعیت اینه که مردا موجوداتی هستند که میشه به راحتی گولشون زد میشه به راحتی اونا رو به هر طرفی که زن بخواد کشوندشون اصلا موجوداتی نیستند که فکر کنی در این روابط میشه روشون حساب کرد حالا این مرد میخواد در نقش یک شوهر باشه میخواد در نقش یک پارتنر باشه دوست پسر باشه یا حتی یک دوست ساده باشه.اگه توی مهمونی های مجردی مردا رفته باشین خیلی راحت راجع به سینه های فلان زن یا ساق پای فلان هنرپیشه و یا خیلی چیزای دیگه صحبت می کنن و تازه گاهی هم آرزو می کنن میشه نیم ساعت این هلو رو بدن دست من که پوستشو بکنم بخورمش!!!!خیلی خیلی داستان ساده است.حالا در این بین زنان نازنین ما میشینن تجسم میکنن یک مرد رویایی رو که خیلی جنتلمنه و خیلی خوشتیچه و یک جورایی به جورج کلونی میگه زکی برو کنار باد بیاد و در ضمن خیلی هم وفاداره و اصلا نمی دونه تفاوت درخت با دختر چیه و تنها زنی که تو زندگیشه همین یک دانه است و لا غیر و تازه خلافشم برای بقیه بارها ثابت شده ولی این زنان نازنین ما میگن اوا نه شوهر من جواهره اصلا نگاه نمکنه به کسی!نه آبجی جونم!نگاه می کنه خوبم نگاه میکنه نه تنها نگاه میکنه بلکه میکنههههه!! چی فکر کردی!؟خلاصه اینکه مرد جماعت ساده است زیاد نیازی به تحلیل نداره.البته گاهی هم تک و توک پیدا میشن مردایی که خوب تجربه ای داشتن و ....ولی تهش مردن و تهش از دیدن یک برجستگی به نام سینه دهانشان آب می افته و کافیه یکمی یقه باز باشه تا اون قهوه ای نوک ممه ای رو نبینن ول نمی کنن که !یا همچین از پشت به زنه نگاه می کنن و خط شورتشو تجسم می کنن که گویا الانه یا علی مدد!
باید به دنیای مردا مردونه نگاه کرد نه این که مرد بود باید دنیای مردا رو لمس کرد دنیای جالبیه و جذابه باید کمی خیلی چیزا رو فراموش کرد.
مردا موجودات خیلی خیلی ساده ای هستن
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
میگم میگه
میگه به به کجا بودی نبودی ؟آقای پدر ظاهرا گرفتار بودی!
میگم آره یک مدتی یعنی چند وقتی ذهنمان پرواز می کرد
میگه باریکلا پرواز هم بلده؟!
میگم پرواز که نه ولی گاهی دلش می خواد پرپر بزنه
میگه خوب حالا پرپر زد؟!
میگم نه پرپر شد!
میگه الان در چه حالی؟
میگم در حال بی حالی یکجورایی سر خطم دوباره
میگه به سلامتی پس دوباره می نویسی
میگم مگه قبلا نمی نوشتم؟!
میگه نوشتن داریم تا نوشتن!یک نوشتنی از سر تکلیفه که خدا رو شکر این چند روز ایجا اونم ننوشتی!راستی چند روزی شد که نبودی کلا !
میگم آره گرم صحبت بودم
میگه جدی؟ به سلامتی گرم چیز دیگه که نبودی
میگم نه والا فقط حرف میزدم و حرف
میگه یاد اون حرفت افتاده بودم که می گفتی باید انتخاب شد و در زمان انتخاب شدن انتخاب کرد
میگم اون حرفا رو ول کن دنیا داره عوض میشه حرفای من دیگه یک ریال هم نمی ارزه اصلا کلا فراموشش کن
میگه اه مگه میشه من کلی کار بر اساس اون حرف انجام دادم
میگم دچار خود بزرگ بینی و خود با سواد بینی و خود توانمند بینی شده بودم و با اعتماد به نفس کامل کس شعر تفت می دادم
میگه حالا گل واژه می گفتی یا نمی گفتی به من ربطی نداره!حالا اینجا و جاهای دیگه بازم می نویسی؟
میگم آره بازم مینویسم یک وبلاگ دیگه هم دیروز ایجاد کردم
میگه اووووووه میرسی همش رو بنویسی؟!برا هرکدوم هم یک مطلب جدا می نویسی زیاد وقت نمی گیره؟
میگم شبا مطالب رو دسته بندی می کنم و روزا هر وقت فرصت کنم می نویسم
میگه چندتا خواننده داری؟
میگم نمی دونم شاید دیگه برام مهم نباشه که بخونن منو یا تاییدم کنن!
میگه ندیدم کسی اینجا یا جای دیگه تاییدت کنه؟!
میگم حس می کردم حضور نشانه تاییده
میگه خیلی وقتا مثل خل ها ظاهر میشی!این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟!ریشات بلند شده!
میگم حوصله نداشتم وقتشم نداشتم خیلی گرفتار بودم
میگه چه ربطی داره؟!حالا چایتو بخور بلند شو بریم
میگم اوضاع خونه در چه حاله؟
میگه داغون طوفان جنگ بیخیال زندگی رو بچسب !اوضاع تو در چه حاله
میگم خوب آرام مصفا
میگه جدی؟!چه خوب!پس همه چیز ردیفه
میگم آره خوبه همه چیز ردیفه یک چیزایی رو در مورد خودم نمی دونستم الان می دونم این باعث شد که اوضاع بهتر بشه
میگه خوب بگو منم بدونم
میگم شاید وقتی دیگر
میگم آره یک مدتی یعنی چند وقتی ذهنمان پرواز می کرد
میگه باریکلا پرواز هم بلده؟!
میگم پرواز که نه ولی گاهی دلش می خواد پرپر بزنه
میگه خوب حالا پرپر زد؟!
میگم نه پرپر شد!
میگه الان در چه حالی؟
میگم در حال بی حالی یکجورایی سر خطم دوباره
میگه به سلامتی پس دوباره می نویسی
میگم مگه قبلا نمی نوشتم؟!
میگه نوشتن داریم تا نوشتن!یک نوشتنی از سر تکلیفه که خدا رو شکر این چند روز ایجا اونم ننوشتی!راستی چند روزی شد که نبودی کلا !
میگم آره گرم صحبت بودم
میگه جدی؟ به سلامتی گرم چیز دیگه که نبودی
میگم نه والا فقط حرف میزدم و حرف
میگه یاد اون حرفت افتاده بودم که می گفتی باید انتخاب شد و در زمان انتخاب شدن انتخاب کرد
میگم اون حرفا رو ول کن دنیا داره عوض میشه حرفای من دیگه یک ریال هم نمی ارزه اصلا کلا فراموشش کن
میگه اه مگه میشه من کلی کار بر اساس اون حرف انجام دادم
میگم دچار خود بزرگ بینی و خود با سواد بینی و خود توانمند بینی شده بودم و با اعتماد به نفس کامل کس شعر تفت می دادم
میگه حالا گل واژه می گفتی یا نمی گفتی به من ربطی نداره!حالا اینجا و جاهای دیگه بازم می نویسی؟
میگم آره بازم مینویسم یک وبلاگ دیگه هم دیروز ایجاد کردم
میگه اووووووه میرسی همش رو بنویسی؟!برا هرکدوم هم یک مطلب جدا می نویسی زیاد وقت نمی گیره؟
میگم شبا مطالب رو دسته بندی می کنم و روزا هر وقت فرصت کنم می نویسم
میگه چندتا خواننده داری؟
میگم نمی دونم شاید دیگه برام مهم نباشه که بخونن منو یا تاییدم کنن!
میگه ندیدم کسی اینجا یا جای دیگه تاییدت کنه؟!
میگم حس می کردم حضور نشانه تاییده
میگه خیلی وقتا مثل خل ها ظاهر میشی!این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟!ریشات بلند شده!
میگم حوصله نداشتم وقتشم نداشتم خیلی گرفتار بودم
میگه چه ربطی داره؟!حالا چایتو بخور بلند شو بریم
میگم اوضاع خونه در چه حاله؟
میگه داغون طوفان جنگ بیخیال زندگی رو بچسب !اوضاع تو در چه حاله
میگم خوب آرام مصفا
میگه جدی؟!چه خوب!پس همه چیز ردیفه
میگم آره خوبه همه چیز ردیفه یک چیزایی رو در مورد خودم نمی دونستم الان می دونم این باعث شد که اوضاع بهتر بشه
میگه خوب بگو منم بدونم
میگم شاید وقتی دیگر
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
بازی زندگی
در زندگی همه ما آدم ها لحظات خوشی هست لحظات غم و ناراحتی هست لحظاتی هست که یک عمر تو رو یاد خودشون می ندازن لحظاتی هست که ثانیه به ثانیه همه سلول های بدنت رو تکون میدن و مو به تنت سیخ میکنن زندگی ما آدم ها بدون در نظر گرفتن جنسیتمون شکل و شمایل خاصی داره که خیلی وقتا هم به شدت شبیه به هم میشه شاید بشه گفت تعداد محدودی از اشکال زندگی وجود داره که ما آدم ها با انتخاب یا به اجبار در اون شمایل زندگی می کنیم نقاب می زنیم بازی می کنیم و باز هم بازی می کنیم نقاب بازی در نقش دوست خوب بازی در نقش پدر و مادر خوب بازی در نقش عاشق خوب بازی در نقش س-ک0س پارتنر خوب بازی در نقش همسر فداکار بازی در نقش فرزند خوب بازی در نقش وبلاگ نویش بازی در نقش هم صحبت و و و ....و در همه این ها حس می کنیم که یکجورایی بهترین هستیم و بازی رو خیلی خوب بلدیم بدون اینکه نگاه کنیم که سایر بازی گران از بازی ما ناراضی هستند و شاید داریم بازی اونا رو خراب می کنیم.
ما همه هنرپیشه هایی هستیم که عادت کردیم فقط بازی کنیم و نقاب بزنیم و باز هم بازی کنیم در ظاهر خیلی هم ژست روشنفکری در بازی می گیریم ولی همه ما اسیر یکسری عقاید و تعصبات هستیم و بعضی هامون هم دوست داریم رنج بکشیم و بعضی دوست داریم رنج بدیم بعضی دوست داریم انتقاد کنیم و در انتقاد انتقام بگیریم بعضی دوست داریم انتقاد بشنویم و ازمون انتقام گرفته بشه بعضی دوست داریم بشینیم سایر بازیگران رو تماشا کنیم و کمتر در این بازی شرکت کنیم ولی داستان نوشته شده و باید یکجورایی بازی رو ادامه داد.
منم بازی خودم رو می کنم سعی می کنم بازی دیگران برام مهم نباشه سعی می کنم به همون شکل نگاه کنم که خودم دوست دارم سعی می کنم خودم رو در نقش دیگری تصور نکنم سعی می کنم تکرار کنم که به من ربطی نداره و به راه خودم ادامه بدم سعی می کنم که نقش آدم سعی کننده رو بازی کنم تا ببینم به کجا میرسم
ما همه هنرپیشه هایی هستیم که عادت کردیم فقط بازی کنیم و نقاب بزنیم و باز هم بازی کنیم در ظاهر خیلی هم ژست روشنفکری در بازی می گیریم ولی همه ما اسیر یکسری عقاید و تعصبات هستیم و بعضی هامون هم دوست داریم رنج بکشیم و بعضی دوست داریم رنج بدیم بعضی دوست داریم انتقاد کنیم و در انتقاد انتقام بگیریم بعضی دوست داریم انتقاد بشنویم و ازمون انتقام گرفته بشه بعضی دوست داریم بشینیم سایر بازیگران رو تماشا کنیم و کمتر در این بازی شرکت کنیم ولی داستان نوشته شده و باید یکجورایی بازی رو ادامه داد.
منم بازی خودم رو می کنم سعی می کنم بازی دیگران برام مهم نباشه سعی می کنم به همون شکل نگاه کنم که خودم دوست دارم سعی می کنم خودم رو در نقش دیگری تصور نکنم سعی می کنم تکرار کنم که به من ربطی نداره و به راه خودم ادامه بدم سعی می کنم که نقش آدم سعی کننده رو بازی کنم تا ببینم به کجا میرسم
اشتراک در:
نظرات (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...