در زندگی همه ما آدم ها لحظات خوشی هست لحظات غم و ناراحتی هست لحظاتی هست که یک عمر تو رو یاد خودشون می ندازن لحظاتی هست که ثانیه به ثانیه همه سلول های بدنت رو تکون میدن و مو به تنت سیخ میکنن زندگی ما آدم ها بدون در نظر گرفتن جنسیتمون شکل و شمایل خاصی داره که خیلی وقتا هم به شدت شبیه به هم میشه شاید بشه گفت تعداد محدودی از اشکال زندگی وجود داره که ما آدم ها با انتخاب یا به اجبار در اون شمایل زندگی می کنیم نقاب می زنیم بازی می کنیم و باز هم بازی می کنیم نقاب بازی در نقش دوست خوب بازی در نقش پدر و مادر خوب بازی در نقش عاشق خوب بازی در نقش س-ک0س پارتنر خوب بازی در نقش همسر فداکار بازی در نقش فرزند خوب بازی در نقش وبلاگ نویش بازی در نقش هم صحبت و و و ....و در همه این ها حس می کنیم که یکجورایی بهترین هستیم و بازی رو خیلی خوب بلدیم بدون اینکه نگاه کنیم که سایر بازی گران از بازی ما ناراضی هستند و شاید داریم بازی اونا رو خراب می کنیم.
ما همه هنرپیشه هایی هستیم که عادت کردیم فقط بازی کنیم و نقاب بزنیم و باز هم بازی کنیم در ظاهر خیلی هم ژست روشنفکری در بازی می گیریم ولی همه ما اسیر یکسری عقاید و تعصبات هستیم و بعضی هامون هم دوست داریم رنج بکشیم و بعضی دوست داریم رنج بدیم بعضی دوست داریم انتقاد کنیم و در انتقاد انتقام بگیریم بعضی دوست داریم انتقاد بشنویم و ازمون انتقام گرفته بشه بعضی دوست داریم بشینیم سایر بازیگران رو تماشا کنیم و کمتر در این بازی شرکت کنیم ولی داستان نوشته شده و باید یکجورایی بازی رو ادامه داد.
منم بازی خودم رو می کنم سعی می کنم بازی دیگران برام مهم نباشه سعی می کنم به همون شکل نگاه کنم که خودم دوست دارم سعی می کنم خودم رو در نقش دیگری تصور نکنم سعی می کنم تکرار کنم که به من ربطی نداره و به راه خودم ادامه بدم سعی می کنم که نقش آدم سعی کننده رو بازی کنم تا ببینم به کجا میرسم
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...
۱ نظر:
حيف... گاهي آدم ها حتي براي خودشون هم نقش بازي مي كنند و حتي يادشون ميره جلوي آينه، نقاب رو از صورتشون بردارند...
ارسال یک نظر