۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

واقع بینی و حقیقت بینی و هیچ نبینی

میتونی نشسته باشی و فکر کنی خیلی خوشبختی و فکر کنی هر چیزی که می خواهی داری.می تونی فکر کنی که خیلی کارت درسته و خیلی همه چیز در کنترلته و هیچی نیست که تو ازش خبر نداشته باشی و میتونی فکر کنی که چقدر کارت درسته که همه چیز به این سرعت بر وفق مرادت میشه ولی در بین این همه فکر به این فکر می کنم که واقعا هیچ کدوم از اینها نیست واقعا اینطوری نیست.خوشبختی یک تعریف نسبیه از شرایطی که دوست داری توش باشی و مقایسه اون شرایط با چیزی که الان هست پس نمیشه روی این تعریف زیاد تکیه کرد.
خیلی وقتا مجبوری خودت رو گول بزنی که آدم واقع بینی هستی و واقع بینانه با مسائل برخورد میکنی و نگرشت جوریه که سعی می کنی بدون اینکه گربه شاخت بزنه از کنار ماجراها عبور کنی و و و ولی داستان واقعی چیز دیگه ایه.
هفته های خیلی خیلی شلوغی رو سپری می کنم و این هفته ها داره شلوغتر میشه.مملکت کاملا خوابیده ولی کار من بدجوری داره شلوغ میشه!این میره اون میاد از این جلسه به اون جلسه و این وسط تنها تویی که باید همه هیکلت رو با همه وزنش خستگیش و سنگینیش بکشی تا خونه و مثل گونی سیب زمینی ولو بشی توی رختخواب که فردا دوباره شروع کنی
میگن اونجایی که می خوایی بری جای زندگی نیست که اونجا سرده یخبندونه آدماش یخبدنونن کوچه هاش شب است زبونشون رو نمی فهمی احساس ندارن درکت نمی کنن
نمی دونم آیا آدمایی که اینجا هستن گرمن آفتابین رفیقن یا؟!
روزهای شلوغی داره میگذره زندگی شلوغتر داره میشه ولی وقتی حس کنی درونت کاملا تنهایی می تونی با خودت کنار بیایی و قبول کنی که همه تنهان !دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره

۱ نظر:

abaan گفت...

سلام!

دیگه خوب مارو یادتون رفتا...

من که به یادتون هستم.
یا حق.

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...