داشتم با خودم فکر می کردم و فکر می کردم.
راجع به چی؟
داشتم با خودم فکر می کردم که آیا این روشی که من شخصا در برخورد با مشکلات دوستانم یا آشنایانم دارم درست است یا نه.
اصولا آدمی هستم که درد دوستانم به نوعی تبدیل به درد من میشود و اگر هم درد نشود مشغولیت ذهنی حتما می شود و به همین دلیل حتما و حتما پیگیر حال آن دوست خواهم شد حتما تا اطلاع از این که در شرایط بهتری قرار گرفته است یا نه ، پرس و جو را ادامه خواهم داد و بعد از اطمینان ممکن است که یک مدتی اصلا نباشم به دست و پایش هم نپیچم و اصولا همه دوستانم این اخلاق من را می دانند
چیزی که برایم جالب است این است که این چند روزی که حالم خوش نبود و به شکر خدا این روزها بهتر هستم از نظر جسمی ، هیچ کس دقیقا هیچکس حتی حالی نپرسید و حتی سلامی هم نکرد.منظورم از هیچکس شامل همسر گرامی هم میشود.
نمی دانم مشکل از من است مشکل در رفتار من است یا اینکه من آدم خود بزرگ بین و متوقعی هستم و انتظار بیجایی دارم!؟
البته شاید من نباید در این حجم مشکلات و گرفتاریها انتظار از کسی داشته باشم که با یک سلام حالت چطور است سراغی از یک دوست بگیرد.کاری که خیلی وقتها انجام می دهم
این روزها واقعا به این نتیجه رسیده ام که حجم شعار خیلی خیلی بیشتر از عمل است و این قربان صدقه ها و فدایت بشوم ها و عزیزم ها فقط و فقط در سطح تعارف است!
این ها شاید درد دل های خودم با خودم باشد ولی واقعا برایم سوال شده است که آدمی با این همه دوست دیده و ندیده در طول 4 روز که واقعا جسما و روحا دچار مشکل بوده است حتی یک نفر نپرسید که امروز چطوری!
شاید اصلا مهم نباشد شاید باید من هم مثل بقیه در گرفتاریهای خودم شناور شوم و شاید باید بی تفاوت باشم نسبت به همه و همه کس.
وقتی همسر آدم در بلند پروازی های خودش شناور است و از صبح تا شب فقط راجع به کارش صحبت می کند و فقط راجع به نگرانی های کاری بحث می کند و و و چه انتظاری از دیگران است
این حرفها را جدی نگیر
این ها فقط درد دلهایی بود که گاهی آدم های تنهایی مثل من برای دل خودشان یک گوشه ای مینوسیند و میروند پی کارشان
ما هم خدایی داریم
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه
حال این روزهای ما
نمی دانم تا بحال دقت کرده ای که "حس خوشی" در ما به صورت یک چرخه حرکت می کند؟ می آید چند ساعتی "خوشی" بعد یواش یواش دور می شود و تو اول حس می کنی چیزی دارد کم میشود و بعد جایش را یک حس خالی بودن پر می کند و بعدش حس می کنی در تاریکی داری فرو می روی. این روزها حال و روز خوشی ندارم این روزها نگرانم و نگرانی تا ته تک تک سلول های خاکستری مغزم فرو می رود. این روزها نمی دانم چه خواهد شد چند روز بعد یا چند ثانیه بعد حتی! این روزها حس می کنم مثل یک جسد شناوری شده ام در وسط دریایی سیاه که این جسد در حال پوسیدن است و نه به عمق می رود و نه به سطح آب می آید فقط با حرکت امواج به این سو و آن سو حرکت می کند.
این روزها حتی به رفتن هم دیگر فکر نمی کنم به ماندن هم که مدتهاست فکر نمی کنم. عصرها به دخترک نگاه می کنم که چه شاد و خندان بازی می کند و دل می برد و صبح ها با چه علاقه ای و عشقی در چشمهای من نگاه می کند و موقع خداحافظی چگونه دستان کوچکش را تکان می دهد و آن لبخند جادویی را نمایش می دهد.
می گوید ایمان نداری می گوید ایمان داشته باش حتی به سنگ سیاه! اصلا مهم نیست چه باشد مهم این است که کور سوی امیدی در دورنت چشمک بزند و تو را گرم نگه دارد. می گوید باید باور کنی که خیلی چیزها در کنترل تو نیست باید قبول کنی که در این شرایط داری زندگی می کنی و تو که داری تمام تلاشت را می کنی و همه کار کرده ای و الان به انتظار نشسته ای
می گویم همه این حرف ها را می دانم و می شناسم و خودم بارها این حرفها را به افرادی که بر لبه پرتگاهی ایستاده بودند گفته ام ولی شاید فقط یک حرف بوده است بدون باور بدون ایمان!
می گوید نوجوان که بودی باور داشتی جوان که بودی باور داشتی بازهم تا همین چند وقت پیش هم باور داشتی ولی این روزها دیگر آن برق اطمینان را در چشمانت نمی بینم دیگر خودت را هم در آینه نگاه نمی کنی! دیده ای ریشهایت سفید شده است؟ دیده ای گوشه چشمانت چروک شده است از بس که خط لبانت رو به پائین بوده است؟ یادت می آید روزهایی را که صدای خنده تو در دانشکده می پیچید و همه می گفتند فلانی آمد!؟ یادت می آید آنروز که ما در خوابگاه دختران جزوه ها را می سوزاندیم و تو آن بیرون شیپور می زدی و فریاد می زدی و می خندیدی و وقتی معاون دانشجویی آن مردک سادیسمی بیمار با آن چشمان خون گرفته سینه در سینه تو ایستاده بود با صدای بلند می گفتی مگر چه می کنم دارم زندگی می کنم! آه یادش بخیر آن روزها! یادت می آید کمیته انضباطی را که چقدر خندیدیم و تو سرت پائین بود و زیر چشمی چشم چرانی می کردی و باز هم میخندیدی و آن مردک فریاد می زد و تو باز هم می خندیدی و بس که خندیدی او هم آخرش خسته شد و خندید و همه با هم خندیدم!یادت می آید آمدی و گفتی مسئولیت این آتش بازی با من شما با این خانم ها کاری نداشته باشید در اثر شیپور زدن من تحریک شدند که این آتش را به پا کنند مردک می گفت آخر من نمی فهمم تو چطور به خودت جرات دادی بیای در محوطه خوابگاه دختران شیپور بزنی و این همه دختر همه با هم شروع کنند به سوت زدن! بروید خجالت بکشید آخر شما قرار است مادر شوید و تو گفتی چه ربطی دارد حاج آقا! یادش بخیر چقدر آن روزها انرژی داشتی و چقدر امید داشتی و چقدر می جنگیدی و می جنگیدی و برای هر چیزی که می خواستی بدست بیاوری می جنگدیدی و می خندیدی!
یادم می آید ولی همه خاطراتی است مال گذشته!الان چه؟ با تنی مریض ،روحی خسته سکوتی کامل یک گوشه نشسته ام منتظر تمام شدن منتظر انتها! نگو که بریده ای نگو که افسرده ای و خیلی چیزهای دیگر را نگو!
آدم بعضی وقتا می رسد به آنجایی که من رسیده ام می رسید به پوچی میرسد به این که پشه ای بیش نیست!
بازهم بگو تو ایمان نداری
این روزها حتی به رفتن هم دیگر فکر نمی کنم به ماندن هم که مدتهاست فکر نمی کنم. عصرها به دخترک نگاه می کنم که چه شاد و خندان بازی می کند و دل می برد و صبح ها با چه علاقه ای و عشقی در چشمهای من نگاه می کند و موقع خداحافظی چگونه دستان کوچکش را تکان می دهد و آن لبخند جادویی را نمایش می دهد.
می گوید ایمان نداری می گوید ایمان داشته باش حتی به سنگ سیاه! اصلا مهم نیست چه باشد مهم این است که کور سوی امیدی در دورنت چشمک بزند و تو را گرم نگه دارد. می گوید باید باور کنی که خیلی چیزها در کنترل تو نیست باید قبول کنی که در این شرایط داری زندگی می کنی و تو که داری تمام تلاشت را می کنی و همه کار کرده ای و الان به انتظار نشسته ای
می گویم همه این حرف ها را می دانم و می شناسم و خودم بارها این حرفها را به افرادی که بر لبه پرتگاهی ایستاده بودند گفته ام ولی شاید فقط یک حرف بوده است بدون باور بدون ایمان!
می گوید نوجوان که بودی باور داشتی جوان که بودی باور داشتی بازهم تا همین چند وقت پیش هم باور داشتی ولی این روزها دیگر آن برق اطمینان را در چشمانت نمی بینم دیگر خودت را هم در آینه نگاه نمی کنی! دیده ای ریشهایت سفید شده است؟ دیده ای گوشه چشمانت چروک شده است از بس که خط لبانت رو به پائین بوده است؟ یادت می آید روزهایی را که صدای خنده تو در دانشکده می پیچید و همه می گفتند فلانی آمد!؟ یادت می آید آنروز که ما در خوابگاه دختران جزوه ها را می سوزاندیم و تو آن بیرون شیپور می زدی و فریاد می زدی و می خندیدی و وقتی معاون دانشجویی آن مردک سادیسمی بیمار با آن چشمان خون گرفته سینه در سینه تو ایستاده بود با صدای بلند می گفتی مگر چه می کنم دارم زندگی می کنم! آه یادش بخیر آن روزها! یادت می آید کمیته انضباطی را که چقدر خندیدیم و تو سرت پائین بود و زیر چشمی چشم چرانی می کردی و باز هم میخندیدی و آن مردک فریاد می زد و تو باز هم می خندیدی و بس که خندیدی او هم آخرش خسته شد و خندید و همه با هم خندیدم!یادت می آید آمدی و گفتی مسئولیت این آتش بازی با من شما با این خانم ها کاری نداشته باشید در اثر شیپور زدن من تحریک شدند که این آتش را به پا کنند مردک می گفت آخر من نمی فهمم تو چطور به خودت جرات دادی بیای در محوطه خوابگاه دختران شیپور بزنی و این همه دختر همه با هم شروع کنند به سوت زدن! بروید خجالت بکشید آخر شما قرار است مادر شوید و تو گفتی چه ربطی دارد حاج آقا! یادش بخیر چقدر آن روزها انرژی داشتی و چقدر امید داشتی و چقدر می جنگیدی و می جنگیدی و برای هر چیزی که می خواستی بدست بیاوری می جنگدیدی و می خندیدی!
یادم می آید ولی همه خاطراتی است مال گذشته!الان چه؟ با تنی مریض ،روحی خسته سکوتی کامل یک گوشه نشسته ام منتظر تمام شدن منتظر انتها! نگو که بریده ای نگو که افسرده ای و خیلی چیزهای دیگر را نگو!
آدم بعضی وقتا می رسد به آنجایی که من رسیده ام می رسید به پوچی میرسد به این که پشه ای بیش نیست!
بازهم بگو تو ایمان نداری
۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه
ثانیه هایی برای من
باید نوشت.باید نوشت تا فهمید کجای این ذهن تاریک پنهان شده است.باید نوشت تا فهمید خواسته های انباشته شده کجای این سلول های خاکستری لانه کرده اند که دائم همه هورمون های بدن را به همدیگر می ریزند و از درونش حسی بیرون می کشند که تو را وادار می کند که صحنه ای ، کسی ، اندامی ، منظره ای و و ونگاه کنی و ته دلت بخواهی بگویی چقدر زیباست و وقتی ته دلت گفتی با صدای بلند بگویی چقدر زیبایی چقدر خواستنی هستی چقدر جذابی و این گفتن ها تعهدی برایت ایجاد نکند و ذهنیتی بر مالکیت بر تو ایجاد نکند و تو فقط گفته باشی که بگویی حست را در آن چند ثانیه.
شاید که تو هرزه انگاشته شوی و شاید که تو چشم چران باشی از نظر دیگران شاید که تو نیاز داشته باشی در آغوش بگیری و بفشاری و بعد رها کنی و بروی و این در آغوش کشیدن دلیل بر همخوابگی نیست و دلیل بر در آغوش کشیدن دوباره ای نیست.دلت می خواهد عبور کنی تماشا کنی و باز هم عبور کنی و چقدر ساده و راحت مارک می خوری به بیوفایی و بی بندباری و هرزگی و رذالت!
چرا نمی توانیم دوست داشته باشیم بدون اینکه عاشق شویم؟چرا نمی توانیم عاشق شویم بدون اینکه مالکیتی ایجاد کنیم و چرا نمی توانیم عشق بازی کنیم بدون اینکه عاشق شویم؟شاید هم تعریف ما از عشق اشتباه است! اصلا چرا باید همه چیز را در چارچوب این چند روز و قوانین این ثانیه ها دید و درک و انتقال داد؟!
چر ا و چرا و چرا!
چراهایی که فقط اینجا می شود فریادشان زد و چراهایی که فقط ایجا می ماند و با من به جایی نمی رود!
در خیابان که راه می روی باید آدمی معقول باشی آدمی محترم آدمی قابل اعتماد و و و و تو نمی توانی برای لحظه ای ثانیه ای آن چیزی باشی که دلت می خواهد!
شاید دلت می خواهد که یک هیولا باشی یک درنده باشی یک هرزه باشی یک چشمچران کثیف باشی ولی چیزی باشی که در ان لحظه دلت می خواهد باشی!
نمی توانیم چون نباید بتوانیم
وه که من چقدر دلم می خواهد این روزها هیولا باشم چقدر دلم می خواهد کل نظام هستی را به چالش بکشم چقدر دلم می خواهد این روزها فریاد بزنم که من آنچیزی نیستم که شما فکر می کنید و من آنچیزی نیستم که شما برنامه ریزی کردید که باشم
وه که این روزها عجب حس پردین دارم
شاید که تو هرزه انگاشته شوی و شاید که تو چشم چران باشی از نظر دیگران شاید که تو نیاز داشته باشی در آغوش بگیری و بفشاری و بعد رها کنی و بروی و این در آغوش کشیدن دلیل بر همخوابگی نیست و دلیل بر در آغوش کشیدن دوباره ای نیست.دلت می خواهد عبور کنی تماشا کنی و باز هم عبور کنی و چقدر ساده و راحت مارک می خوری به بیوفایی و بی بندباری و هرزگی و رذالت!
چرا نمی توانیم دوست داشته باشیم بدون اینکه عاشق شویم؟چرا نمی توانیم عاشق شویم بدون اینکه مالکیتی ایجاد کنیم و چرا نمی توانیم عشق بازی کنیم بدون اینکه عاشق شویم؟شاید هم تعریف ما از عشق اشتباه است! اصلا چرا باید همه چیز را در چارچوب این چند روز و قوانین این ثانیه ها دید و درک و انتقال داد؟!
چر ا و چرا و چرا!
چراهایی که فقط اینجا می شود فریادشان زد و چراهایی که فقط ایجا می ماند و با من به جایی نمی رود!
در خیابان که راه می روی باید آدمی معقول باشی آدمی محترم آدمی قابل اعتماد و و و و تو نمی توانی برای لحظه ای ثانیه ای آن چیزی باشی که دلت می خواهد!
شاید دلت می خواهد که یک هیولا باشی یک درنده باشی یک هرزه باشی یک چشمچران کثیف باشی ولی چیزی باشی که در ان لحظه دلت می خواهد باشی!
نمی توانیم چون نباید بتوانیم
وه که من چقدر دلم می خواهد این روزها هیولا باشم چقدر دلم می خواهد کل نظام هستی را به چالش بکشم چقدر دلم می خواهد این روزها فریاد بزنم که من آنچیزی نیستم که شما فکر می کنید و من آنچیزی نیستم که شما برنامه ریزی کردید که باشم
وه که این روزها عجب حس پردین دارم
۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه
گفتی
این عبارت گاز زدن به سرخ ترین سیب حوا عجب حسی در آدم ایجاد می کند!
این جمله را از کجا گفتی؟
می شود ساعت ها به آن فکر کرد و فکر کرد و جمله ساخت و خیال پردازی کرد.بعضی جمله ها اصلا ناب است و تکرار نشدنی
این جمله را از کجا گفتی؟
می شود ساعت ها به آن فکر کرد و فکر کرد و جمله ساخت و خیال پردازی کرد.بعضی جمله ها اصلا ناب است و تکرار نشدنی
اشتراک در:
نظرات (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...