۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

درد دل با خودم

داشتم با خودم فکر می کردم و فکر می کردم.
راجع به چی؟
داشتم با خودم فکر می کردم که آیا این روشی که من شخصا در برخورد با مشکلات دوستانم یا آشنایانم دارم درست است یا نه.
اصولا آدمی هستم که درد دوستانم به نوعی تبدیل به درد من میشود و اگر هم درد نشود مشغولیت ذهنی حتما می شود و به همین دلیل حتما و حتما پیگیر حال آن دوست خواهم شد حتما تا اطلاع از این که در شرایط بهتری قرار گرفته است یا نه ، پرس و جو را ادامه خواهم داد و بعد از اطمینان ممکن است که یک مدتی اصلا نباشم به دست و پایش هم نپیچم و اصولا همه دوستانم این اخلاق من را می دانند
چیزی که برایم جالب است این است که این چند روزی که حالم خوش نبود و به شکر خدا این روزها بهتر هستم از نظر جسمی ، هیچ کس دقیقا هیچکس حتی حالی نپرسید و حتی سلامی هم نکرد.منظورم از هیچکس شامل همسر گرامی هم میشود.
نمی دانم مشکل از من است مشکل در رفتار من است یا اینکه من آدم خود بزرگ بین و متوقعی هستم و انتظار بیجایی دارم!؟
البته شاید من نباید در این حجم مشکلات و گرفتاریها انتظار از کسی داشته باشم که با یک سلام حالت چطور است سراغی از یک دوست بگیرد.کاری که خیلی وقتها انجام می دهم
این روزها واقعا به این نتیجه رسیده ام که حجم شعار خیلی خیلی بیشتر از عمل است و این قربان صدقه ها و فدایت بشوم ها و عزیزم ها فقط و فقط در سطح تعارف است!
این ها شاید درد دل های خودم با خودم باشد ولی واقعا برایم سوال شده است که آدمی با این همه دوست دیده و ندیده در طول 4 روز که واقعا جسما و روحا دچار مشکل بوده است حتی یک نفر نپرسید که امروز چطوری!
شاید اصلا مهم نباشد شاید باید من هم مثل بقیه در گرفتاریهای خودم شناور شوم و شاید باید بی تفاوت باشم نسبت به همه و همه کس.
وقتی همسر آدم در بلند پروازی های خودش شناور است و از صبح تا شب فقط راجع به کارش صحبت می کند و فقط راجع به نگرانی های کاری بحث می کند و و و چه انتظاری از دیگران است
این حرفها را جدی نگیر
این ها فقط درد دلهایی بود که گاهی آدم های تنهایی مثل من برای دل خودشان یک گوشه ای مینوسیند و میروند پی کارشان
ما هم خدایی داریم

۲ نظر:

آبان گفت...

سلام...

دوساله پست نذاشتی.دوسال!!

کجایی؟! هوم؟!

مریم گفت...

درود
یعنی منم احوالت رو نپرسیدم ؟!!!! یعنی منم بی معرفت بودم ؟!!!!
ای گِل بگیرن سرتاپای منو ، حالم به هم خورد از خودم :(

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...