باید نوشت.باید نوشت تا فهمید کجای این ذهن تاریک پنهان شده است.باید نوشت تا فهمید خواسته های انباشته شده کجای این سلول های خاکستری لانه کرده اند که دائم همه هورمون های بدن را به همدیگر می ریزند و از درونش حسی بیرون می کشند که تو را وادار می کند که صحنه ای ، کسی ، اندامی ، منظره ای و و ونگاه کنی و ته دلت بخواهی بگویی چقدر زیباست و وقتی ته دلت گفتی با صدای بلند بگویی چقدر زیبایی چقدر خواستنی هستی چقدر جذابی و این گفتن ها تعهدی برایت ایجاد نکند و ذهنیتی بر مالکیت بر تو ایجاد نکند و تو فقط گفته باشی که بگویی حست را در آن چند ثانیه.
شاید که تو هرزه انگاشته شوی و شاید که تو چشم چران باشی از نظر دیگران شاید که تو نیاز داشته باشی در آغوش بگیری و بفشاری و بعد رها کنی و بروی و این در آغوش کشیدن دلیل بر همخوابگی نیست و دلیل بر در آغوش کشیدن دوباره ای نیست.دلت می خواهد عبور کنی تماشا کنی و باز هم عبور کنی و چقدر ساده و راحت مارک می خوری به بیوفایی و بی بندباری و هرزگی و رذالت!
چرا نمی توانیم دوست داشته باشیم بدون اینکه عاشق شویم؟چرا نمی توانیم عاشق شویم بدون اینکه مالکیتی ایجاد کنیم و چرا نمی توانیم عشق بازی کنیم بدون اینکه عاشق شویم؟شاید هم تعریف ما از عشق اشتباه است! اصلا چرا باید همه چیز را در چارچوب این چند روز و قوانین این ثانیه ها دید و درک و انتقال داد؟!
چر ا و چرا و چرا!
چراهایی که فقط اینجا می شود فریادشان زد و چراهایی که فقط ایجا می ماند و با من به جایی نمی رود!
در خیابان که راه می روی باید آدمی معقول باشی آدمی محترم آدمی قابل اعتماد و و و و تو نمی توانی برای لحظه ای ثانیه ای آن چیزی باشی که دلت می خواهد!
شاید دلت می خواهد که یک هیولا باشی یک درنده باشی یک هرزه باشی یک چشمچران کثیف باشی ولی چیزی باشی که در ان لحظه دلت می خواهد باشی!
نمی توانیم چون نباید بتوانیم
وه که من چقدر دلم می خواهد این روزها هیولا باشم چقدر دلم می خواهد کل نظام هستی را به چالش بکشم چقدر دلم می خواهد این روزها فریاد بزنم که من آنچیزی نیستم که شما فکر می کنید و من آنچیزی نیستم که شما برنامه ریزی کردید که باشم
وه که این روزها عجب حس پردین دارم
شاید که تو هرزه انگاشته شوی و شاید که تو چشم چران باشی از نظر دیگران شاید که تو نیاز داشته باشی در آغوش بگیری و بفشاری و بعد رها کنی و بروی و این در آغوش کشیدن دلیل بر همخوابگی نیست و دلیل بر در آغوش کشیدن دوباره ای نیست.دلت می خواهد عبور کنی تماشا کنی و باز هم عبور کنی و چقدر ساده و راحت مارک می خوری به بیوفایی و بی بندباری و هرزگی و رذالت!
چرا نمی توانیم دوست داشته باشیم بدون اینکه عاشق شویم؟چرا نمی توانیم عاشق شویم بدون اینکه مالکیتی ایجاد کنیم و چرا نمی توانیم عشق بازی کنیم بدون اینکه عاشق شویم؟شاید هم تعریف ما از عشق اشتباه است! اصلا چرا باید همه چیز را در چارچوب این چند روز و قوانین این ثانیه ها دید و درک و انتقال داد؟!
چر ا و چرا و چرا!
چراهایی که فقط اینجا می شود فریادشان زد و چراهایی که فقط ایجا می ماند و با من به جایی نمی رود!
در خیابان که راه می روی باید آدمی معقول باشی آدمی محترم آدمی قابل اعتماد و و و و تو نمی توانی برای لحظه ای ثانیه ای آن چیزی باشی که دلت می خواهد!
شاید دلت می خواهد که یک هیولا باشی یک درنده باشی یک هرزه باشی یک چشمچران کثیف باشی ولی چیزی باشی که در ان لحظه دلت می خواهد باشی!
نمی توانیم چون نباید بتوانیم
وه که من چقدر دلم می خواهد این روزها هیولا باشم چقدر دلم می خواهد کل نظام هستی را به چالش بکشم چقدر دلم می خواهد این روزها فریاد بزنم که من آنچیزی نیستم که شما فکر می کنید و من آنچیزی نیستم که شما برنامه ریزی کردید که باشم
وه که این روزها عجب حس پردین دارم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر