هوای کمی ابری ،دور از پایتخت لجن مال ایران اسلامی ،باد ملایم با بوی خوب رطوبت،قدم زدن در کنار مزرعه هندوانه،حس کردن نسیم روی پوست آفتاب خورده صورت،نگاه کردن به دختران کشاورز که در حال کار کردن هستند و خیلی یواشکی نگاهت می کنند وقتی داری قدم میزنی کنار جالیز،سردی سوزناک هوا وقتی هنوز تهران از دود له له میزنی !
همه اینا یه حس خیلی عجیبی به من میده که چند روزی اینجا بمون
۱۳۸۸ آبان ۲۶, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...
۱ نظر:
پس شك نك...بمون!
ارسال یک نظر