۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

امشب

ساعت 6:15 است هنوز پشت میزم نشسته ام.حوصله بیرون رفتن توی این ترافیک سنگین رو ندارم.کاش میشد شب همین جا بمونم!دیروز با وجودی که دلم نمی خواست از اون محل رویایی برگردم مجبور شدم برگردم و امشب دارم فکر اونجا را می کنم.
موفق شدم یک شیشه شراب ناب شیراز پیدا کنم و امشب یک حال اساسی به خودم می دهم با یک نخ سیگار برگ "هاوانا"!هیچی که ندارم که نه زنی که دورو ورم باشه(یعنی هستا حالشو نداره دورو ور من باشه!) نه تفریحی نه سکسی نه وقتی و نه و نه ونه!ولی خوب همین هم خودش خوبه !چند ساعتی مستی و گوش کردن به موزیک و خواندن چند بیت دیوان شمس و بعدش هم ورق زدن دوباره فاوست و چشم به هم بزنی نزدیک صبح شده و من هنوز بیدارم فردا هم که مراسم بچه داری (الهی قربونش برم) که بهترین روز هفته من رو تشکیل میده برگزار میشه!قراره فردا ظهر با هم بریم پیتزا بخوریم شب هم بریم پاستا با سس سفید بخوریم و بعدشم ببرمش قاچاقی با خودم استخر(موهاشو کوتاه کردم که بشه بردش استخر)تواین مملکت خراب شده فکر می کنن دختر 3 ساله هم باید حجاب داشته باشه !ای خواهر همتونو گائیدم با این فرهنگ مسخرتون!
مادر قهبه ها نه خودشون منحرفن فکر می کنن همه انحراف جنسی دارن!آخه یکی نیست بگه خواهر فولان تو که خودت بچگیت مفعول بودی و توی حوزه کون می دادی حالا برا ما شدی مدرس اخلاق!
خلاصه این هم برنامه امشب و فردا شب و شب های دگر
کار هم که خدا رو شکر به گه نشسته و همه چی قاطی پاطی شده و نمی دنم از این کلاف سردر گم چی بیرون بکشم!پرسنل گیج می زنن!تا زه امروز فهمیدم که آقای مدیر تدارکات با کارمندش ریخته رو هم !حالا من چی باید بگم بهش!زنگ زدم می گم فلانی اگه شوهرش فهمید من هیچی نمی دونم و میدمت دست خودش که ترتیبتو بده!میگه اینا شایعه است!حالا من چیکار کنم!
این هم دست پخت فرهنگی ما ملت!
نه معلومه تعهد چیه مه معلوم عشق چیه !نه می دونیم روشنفکر کیه و نه و نه و نه!
خلاصه حلال کنین نکردینم نکنین مهم نیست!

۱ نظر:

آبان گفت...

واااووو!
نبرینش توی استخر مردونه.جدا کار دستش میدین.
نمیدونم خانومتون کجان.ولی...!!!

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...