۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

پنجشنبه شب

امشب باز هم تنهایم لیوان ودکا کنارم است و لپ تاپ باز هم باز است و من چرت می نویسم.این سیگار برگ لعنتی تمام نمی شود آن هم برای من که سیگاری نیستم!فکر می کنم خیلی عمیق خلسه ایجاد می کند.باز می خوانم خط خطی هایی که از کتاب های مختلف یادداشت برداشته ام.امروز با دخترک باز هم تنها بودیم بدون مامان دخترک.بازی می کرد و من "قدرت" را می خواندم برای چندمین بار.نمی دانم چرا "برتراند راسل" اینقدر عمیق این منطق را کشف کرده بود.مهم نیست!الان دخترک با مادرش خوابیده است و من بازهم دارم افکار درهم و برهم را زیر و رو می کنم به پایان هستی فکر می کنم و زن لوندی که توی سنگکی بی دلیل لبخندی زد و من هم بی دلیل رویم با برگرداندم.لیوان ودکای روسی با یخ عجیب آرامش می دهد و عجیب فراموشی می آورد و من تنهایی خودم را با نوشته هایم پر می کنم و با دود سیگار و گاهی تک سرفه های عصبی.دخترک دارد بزرگ می شود و تو هنوز نمی دانی کی هستی!در نیاز دست و پا میزنم و خودم را سرکوب می کنم.همین روزها می پرم و میشکنم حصارم را و تعهدم را!

۲ نظر:

مريم گفت...

مثل اينكه ليوان تنهايي ات هنوز در دستت مانـــــــــــــده....

آبان گفت...

ودکا نخوردم.
سیگار نمی کشم.
برگ هم که دیگه از قبلی معلومه.
مراقب دخترت باش.

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...