۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

بیخیال


ای خواجه خوش دامن دیوانه تویی یا من
درکش قدحی با من بگذار ملامت را

پیش تو بسی شیدا می​جست کرامت​ها
چون دید رخ ساقی بفروخت کرامت را

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

رفتنی!

تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در است و در انتهای این اتاق خالی و سفید پنجره ای بی پرده بر دیوار روبرو است که پشتش چند تکه ابر سفید مثل توده های پنبه می بینی و آسمانی آبی ، آبیه آبی و چند شعاع نور طلائی خورشید که از بین ابرهای خوشگل آنطرف پنجره خودشان را خرامان به داخل اتاق می کشند و روی زمین سفید کف اتاق پهن می شوند و تو در سیاهی جایی که هستی به خوبی رنگها را می بینی و چیزی تو را به طرف اتاق می کشد نیرویی آشنا و نا آشنا که بارها این نیرو را در زندگی تجربه کرده ای و بارها تو را از این تاریکیها بیرون کشیده است و به اتاقی دیگر انداخته است ولی این اتاق رنگ و بوی دیگری دارد و نوری دیگر و سفیدی چشم نوازی که کمتر تجربه کرده ای.
به سیاهی جایی که هستی نگاه می کنی!مگر میشود به سیاهی نگاه کرد؟!سیاهی تو را می بلعد در خودش فرو می بردت و تو را با خود یکی می کند سیاهی روحت را سیاه می کند و چون مطلق است همه چیزت را مطلق می کند و نسبیتت را میگیرد.تو را در خود غرق می کند.سیاهی سیاهی می زاید و آبستن خشونت است و گناه!سیاهی تو را با خود به اعماق می برد اعماقی که برای بیرون آمدن از آن نیاز به نور داری و شادی.سیاهی شادی را هم می بلعد سیاهی همه چیز را در خود فرو می برد و سیاهی چون بالاترین رنگ است و بالاتر از آن رنگی نیست خودش بی رنگ است جایی که رنگ نباشد سیاهی است جایی که نور نباشد تاریکی است و تاریکی و سیاهی با هم یکی شدند و سالهاست که ما را بلعیده اند.تابحال فکر کرده ای که چرا مردان این سرزمین سیاه ،اینقدر سیاه دل شده اند دیگر رحمی ندارند مروتی ندارند دیگر گریه نمی کنند دیگر آه نمی کشند خشونت را می پرستند متجاوز شده اند!سیاهی لشگر خود را از میان این مردان و این مردمان انتخاب کرده است و واقعا شیطان خودش را بازنشسته کرده است و فریاد می زند "انسان را نشانم دهید تا سجده کنم این جانوران مرا خوشنام کرده اند".
نور از پنجره اتاق سفید روبرو بیرون می زند و من هوایی شده ام دیگر دست و دلم به کار نمی رود نزدیکی این در دیگر سیاهی مطلق نیست و به خاکستری می زند و من باور می کنم که همه چیز سیاه نیست می تواند به خاکستری برسد می تواند به سفیدی برسد.
من هوایی شده ام اینجا دیگر خانه ام نیست اینجا سیاهی دیگر تحمل ناپذیر شده است و جنگیدن با سیاهی کاری بیهوده شده است چون این سیاهی همه را آبستن خود کرده است و می زایند توله های سیاهی را هر روز و هر شب!
من هوایی شده ام رفتنی شده ام.

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

من_ "من"

دنیای من پر شده است از بایدها و نبایدها.دنیای من پر شده است از نبودن ها در عین بودن ها. دنیای من پر شده است از حاشیه هایی در وسط متن.دنیای من پرشده است از حس هایی یک طرفه ،خواستن هایی یک طرفه ،نیازهایی یک طرفه.دنیای من پر شده است از همه چیز غیر از "من".دنیای من خالی از "من" است.این حقیقتی است که "من" در این بین فراموش شد و جایش را نیاز گرفت خواستن گرفت و تلاش برای خواستن بیشتر و سیر نشدن از این همه نیاز و این همه خواستن و "من" قربانی همه این مکانیزم پوسیده سالها زندگی برای "من" بدون توجه به "من" و بدون توجه به اینکه "من" می خواهد که وافعا "من" باشد.هارمونی کلام از دستم رفته است هارمونی زندگی از دستم رفته است و تک مضرابهای بیمارگونه درونم هر لحظه و هر لحظه بیشتر و بیشتر پس مانده هماهنگی باقی مانده از سالهای خوشی را از بین می برد.تک مضرابهایی که با نیاز بی حد و خواستن بی انتها همراه شده است نیازی که خفه می کند آدم را،گلو را در مشتش میگیرد و تو را وادار می کند که باز هم بخواهی و بیشتر بخواهی و و نسبت عکس دارد این فشار با حجم خواستن ها!وقتی حس می کنی می خواهی ، سرتا پای وجودت خواهش می شود و این خواستن تو را فشار می دهد به حد جنون.جنونی که در کلامت خودش را هویدا می کند و خودش را بالا می کشد خودش را نمایش می دهد و تو حرفهای آنچنانی میزنی ، رک می شوی ،بی حیا می شوی و بیشرم!تعریف "من" از حیا و شرم کلا زیر سوال رفته است!اصلا چه کسی گفته است حیا این است و باید شرم داشت؟!خواستن یا نخواستن مساله امروز و هر روز "من" شده است و در این میان "من" با من آشتی نمی کند می دود و باز هم می دود و من می مانم با خواستن هایم ، سرگشتگی هایم ، خواستن هایم.خواستن هایی یک طرفه که ترحم بر انگیز است و من از "من" هر روز منتفرتر می شوم و هر روز بارها آزوی مرگش را دارم!

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

حس امروز من

آیا تا بحال برات پیش اومده که وقتی نزدیک یک نفر میشینی حس کنی دلت می خواد بهش نزدیک تر بشی؟حس کنی دلت می خواد دستش رو بگیری؟حس کنی ضربان قلبت میره بالا؟حس کنی مثل نوجونها میشی؟حس کنی که دوست داری همش اطرافش بپلکی؟حس کنی دوست داری تصادفا باهاش تصادف کنی؟حس کنی خیلی باحاله؟حس کنی خیلی قویه و خیلی خودداره و حس کنی که این خودداری تو رو دیوونه می کنه؟حس کنی کاش میشد بهش نزدیکتر شد؟حس کنی که با هیچکس اینقدر صادق نبودی و وقتی میبینش باید حتما نظرت رو بگی؟
من الان همچین حسی دارم!

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

این منم من!آیا می بینی مرا!؟

نه سلامم نه عليکم نه سپيدم نه سياهم
نه چنانم که تو گويي نه چنينم که تو خواني
و نه آنگونه که گفتند و شنيدي نه سمائم نه زمينم
نه به زنجير کسي بسته‌ام و برده دينم
نه سرابم نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم نه فرستاده پيرم
نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم چُنين است سرشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به اين نقطه رسيدي
به تو سر بسته و در پرده بگويــم
تا کســي نشنـود اين راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـي
خودِ تو جان جهاني گر نهانـي و عيانـي
تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني
تو نداني که خود آن نقطه عشقي
تو خود اسرار نهاني تو خود باغ بهشتي
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي
به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي
نه که جُزئي نه که چون آب در اندام سَبوئي
تو خود اويي بخود آي
تا در خانه متروکه هرکس ننشـــيني و
بجز روشنــي شعشـعه پرتـو خود هيچ نبـينـي
و گلِ وصل بـچيـني....

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

رنگها

نمی دونم تا بحال دقت کردی یا نه بعضی از آدم ها کلا انرژی مثبت سرتا پاشونو گرفته.وقتی میبینیشون حس می کنی یک نیرویی تو رو داره جذب می کنه ناخودآگاه میری طرفش و سلام می کنی دلت می خواد هی پیشش وایسی حرف بزنی از همه چیز و از همه کس حست اصلا جسمی نیست یک چیز خوبیه یک جور دلگرمیه یک جور عدم وابستگیه یعنی هست و میتونه باشه ولی نگران نبودنش نیستی یک جور دوستیه یک جور کشش و جلو رفتنه و جلو رفتی که می دونی پست نمیزنه
باهت هم دردی می کنه برات یک جورایی دل می سوزونه احتیاط رو می تونی توی کلامش و صداش بفهمی ولی این احتیاطش آزار دهنده نیست تازه بیشتر تورو جذب خودش می کنه یک جور حس آزادی بهت میده حس بی خیالی چند دقیقه ای که باهاش حرف می زنی پر میشی از همه چیزهای خوب پر میشی از حس زندگی پر میشی از حس بودن حس نزدیک تر بودن.رنگها رو خوب می فهمه درست میبینه درست حس میکنه و من همیشه از دیدن این رنگها لذت می برم و حسش می کنم همیشه از بودنش پر میشم کاش بیشتر باشه و رنگ آبی معرکه است معرکه
لطفا بمون

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

هم خانه

روز تعطیل ، میز صبحانه ، هوای گرم تابستانی
زن:مشکل من با تو می دونی چیه؟!اینه که تو مردی نیستی که بتونی اون چیزایی که من می خوام رو فراهم کنی!
مرد:چی می خواستی که فراهم نشده؟
زن:اگه خوب نگاه کنی متوجه میشی که سطح زندگی ما با اکثر آدمای این اجتماع تفاوت چندانی نداره!خوب نگاه کن!چی داریم؟اون از ماشینت!این از خونت!اینم از زندگیت!
مرد:واضح به من بگو چی می خوای!من قدرت مقایسه ندارم نمی تونم درک کنم دقیقا مشکل کجاست!
زن:مشکل؟!کار از مشکل گذشته!مشکل من اینه که تو به هیچ شکلی اون چیزی نیستی که من می خوام!نه من رو از نظر جسمی ارضا می کنی و نه از نظر روحی!خودت رو به خریت نزن!تو یعنی نمی فهمی که نمی خوام باهات باشم؟!نمی خوام حست کنم!منی خوام نزدیکم باشی؟!یا خری یا خودت رو زدی به خریت!
مرد:فکر می کنم تمام تلاشم رو تا ایجا کردم و برای آینده هم کلی برنامه دارم ولی سرعت خواستن تو با سرعت من خیلی تفاوت داره می دونی من دیگه بیشتر از این نمی تونم!مشکل اینجاست که ما زبون هم رو اصلا نمی فهمیم!یعنی دنیایی که من توش زندگی می کنم و یا بهتره اینجوری بگم که دنیایی که ذهن من توش زندگی میکنه با دنیایی که تو دنبالش می گردی خیلی خیلی تفاوت داره! و من نمی خوام دوباره این تفاوت ها را باز کنم!
زن:می دونم!(با تمسخر) روح هنری!روح حساس!من مرد می خوام می فهمی!مردی که بتونه پول دربیاره مردی که بتونه دست تو جیبش بکنه مردی که بتونه اراده کنه و همه چیز رو تغییر بده!تو اصلا دیگه اون مرد نیستی!از اولشم نبودی!
مرد:خوب من میفهمم با وجود دردناک بودنش ولی تکلیف چیه!؟می خوای تمومش کنی؟!
زن:می خوام ولی نمی تونم خودتم می دونی که نمی تونم!تو برای من فقط یک دوستی یک دوست خوب که خیلی خوب به حرفام گوش میده و خیلی خوب درک میکنه و میتونه مثل یک مشاور راهکار بده!همین و نه بیشتر!مجبورم که بخاطر مسئولیتهام و بچه و خیلی چیزای دیگه همین جا با همین وضعیت ادامه بدم ولی این رو بدون که این اون چیزی نیست که من می خوام!تو فقط برای من یک همخونه هستی و نه بیشتر!
مرد ساکت میشه و دیگه ادامه نمیده زن همچنان مشغول اعتراض کردنه!شاید داره راست میگه شاید مرد نمی تونه اونی باشه که باید باشه شاید مرد باید بیشتر از این تلاش کنه!تلاش برای چی؟برای چیزی که بهش باور نداره برای چیزی که می دونه ارزشش رو نداره!مرد توی فکر میره!چه سالهایی رو پشت سر گذاشته و الان دقیقا در جایی قرارداره که همه چیزش رو داره می بازه!البته براش این باختن مهم نیست مهم سالهایی بوده که به نوعی از دستشون داده!
مرد بازم فکر می کنه و فکر و میبینه که نمی تونه بیشتر از این به افکارش ادامه بده!باید کاری کنه باید فکری کنه باید خودش رو از این وضعیت خارج کنه!ولی چطوری؟!

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

تشکر عمیق

بعضی از آمدها می تونن تکونت بدن.بعضی از آدمها می تونن ثابت کنن که هنوز هم مهربانی هست سیب هست زندگی باید کرد.بعضی از آدمها می تونن ثابت کنن که هنوز آدمیت و انسانیت وجود داره بعضی از آدمها می تونن ثابت کنن که هنوز هم ایمان هست و می تونن ثابت کنن که میشه لبخند رو روی لب یک نفر نقاشی کرد و نقاشی میکنن این لبخند رو و می تونن با چند خط نوشته کاری کنن که عزیز ترین افراد نمی تونن با میلیونها تومن اون کار رو انجام بدن.
ممنونم ازت.امروزم رو و فردام رو خندون کردی.واقعا خوندن کتابی که به دست خودت نوشته شده باشه و صفحات اولش چیز هایی با دست خط نویسنده باشه خیلی خیلی برام ارزش داره.نمی دونم چطوری باید ازت تشکر کنم دوست من.به من ثابت شد که هنوز هم "انسان" وجود داره.
ممنونم

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

درد و دل با خودم

بعضی وقتها نگفتنی ها را نباید گفت بعضی وقتها گفتنی ها را نباید گفت ولی همیشه چیزهایی هستند که تو ناچاری از گفتنشان یکی از این چیزها این است که هیچ کس تو را نخواهد فهمید و هیچ کس درک نخواهد کرد که تو که بودی و شاید فقط خواننده خط سومی باشد که بتواند تو را بخواند و بفهمد در این همه آشوب روح و روانت دنبال چه می گشتی و چرا مثل مرغ سر کنده بالا و پائین می پریدی چرا جسمت برای روحت تنگ بود چرا هر لحظه در انتظار اتفاقی بودی و هر لحظه به دنیال گمشده ای می گشتی در حالی که در همان لحظه دیگران به دنبال لذت بردن بودن به دنبال زنی دیگر مردی دیگر لحظات تنهایی دیگر پول در آوردن دیگر لاس زدن دیگر حقه بازی دیگر گول زدن دیگر و و و و تو در این لحظات فقط به فکر این بودی که چگونه خودت را از این شهر آشوب بیرون بکشی و چگونه کاغذ را خط خطی می کردی و چگونه لا بلای کتاب ها به دنبال چیزی می گشتی و به دنبال حرفی آدرسی سرنخی و اکنون حس می کنی که داری با انتها نزدیک می شوی شاید به آزادی شاید به چیزی که سالها برایش جنگیدی شاید به آرامش نمی دانم!
امروز صبح توی تاکسی خیره به جلو نگاه می کردم حتی ترمز شدید راننده هم نتوانست اندکی از افکار درهم و برهم من را برهم تر کند و به این فکر می کردم که چقدر کوتاه بود و چقدر سخت این چند سال!کی تمام می شود؟کتاب "مسخ" نیمه باز در دستم بود و هنوز داشتم به عنکبوت صمیمی فکر می کردم!این داستان تا کی ادامه دارد؟این قضاوت ها این کج فهمی ها این چوب زدن ها!
امروز خوبم سرحال هستم ولی آیا این تکه چوب مرا به مقصد خواهد رساند؟

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

عشق

ده صبح پنجشنبه دخترک صبحانه اش را خورده و کنار بابا روی مبل راحتی لم داده است
ترانه:دخترک بیا نترسیم دخترک
بیا دریا رو بدزدیم دخترک......
دخترک:بابا؟
بابا:جونم عزیز دلم؟
دخترک:مگه دریا رو میشه دزدید؟
بابا:نه دخترم. مثلا
دخترک:بابا اگه بخواد دریا رو بدوزده دیگه دریا نداریم؟
بابا:اگه بدزده بازم دریا داریم
دخترک:دریا رو توی چی میریزه اگه بخواد بدزده؟
بابا:نمی دونم بابا از خودش باید بپرسیم(و با خودش فکر میکنه جدی اگه کسی دریا رو بخواد بدزده چی میشه!!!)
بابا میره آشپزخونه که ناهار درست کنه و دخترک هنوز توی فکره که اگه دریاشو بدزدن چی میشه!
دخترک:بابا اگه دریا رو بدزده من چجوری شنا کنم؟
بابا:نگران نباش دخترم نمی زارم دریاتو بدزده
دخترک بازهم توی فکر....
ترانه:سازهای غربت سازهای ناکوک....دل با دمی تلخ سوگوار دلکوک.....برگها زرد زرد وقتی هوا نیست...بوسه سرد سرد صدا صدا نیستم....زخم هم چه بیهوش هیچکس با ما نیست .....شب چنان تیره که شب پیدا نیست...شبهم پیدا نیست.شب هم پیدانیست...
عشق اما پیداست ....عشق اما پیداست...
دخترک:بابا عشق یعنی چه؟
بابا:خوب یعنی دوست داشتن.یعنی همین حسی که من به تو دارم
دخترک:یعنی منم دارم؟
بابا:آره بابا تو همه عشقی.
دخترک:بابا مامان هم عشق داره؟
بابا:آره خیلی زیاد. مامانت عاشقته
دخترک:عاشق تو هم هست؟
بابا:آره فکر کنم!
دخترک:یعنی ما همه عاشقیم؟
بابا:آره
دخترک باز توی فکر فرو میره و اینبار یادش رفته که دریاشو می خواستند که بدزدند و غرق میشه در این ترانه...
ترانه:عشق اما پیداست ....عشق اما پیداست....حرف حرف فرداست...کار بچه هاست.
آره عشق دیگه کار ما نیست کار بچه هاست.بچه هایی که باید عاشق بشن باید بفهمن عشق همه چیزه همه کسه عشق یعنی وجود و هر آدم بی عشقی مساویه با صفر مساویه با هیچی
ترانه:عشق اما پیداست....عشق اما پیداست...حرف حرف فرداست....کاربچه هاست.

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...