روز تعطیل ، میز صبحانه ، هوای گرم تابستانی
زن:مشکل من با تو می دونی چیه؟!اینه که تو مردی نیستی که بتونی اون چیزایی که من می خوام رو فراهم کنی!
مرد:چی می خواستی که فراهم نشده؟
زن:اگه خوب نگاه کنی متوجه میشی که سطح زندگی ما با اکثر آدمای این اجتماع تفاوت چندانی نداره!خوب نگاه کن!چی داریم؟اون از ماشینت!این از خونت!اینم از زندگیت!
مرد:واضح به من بگو چی می خوای!من قدرت مقایسه ندارم نمی تونم درک کنم دقیقا مشکل کجاست!
زن:مشکل؟!کار از مشکل گذشته!مشکل من اینه که تو به هیچ شکلی اون چیزی نیستی که من می خوام!نه من رو از نظر جسمی ارضا می کنی و نه از نظر روحی!خودت رو به خریت نزن!تو یعنی نمی فهمی که نمی خوام باهات باشم؟!نمی خوام حست کنم!منی خوام نزدیکم باشی؟!یا خری یا خودت رو زدی به خریت!
مرد:فکر می کنم تمام تلاشم رو تا ایجا کردم و برای آینده هم کلی برنامه دارم ولی سرعت خواستن تو با سرعت من خیلی تفاوت داره می دونی من دیگه بیشتر از این نمی تونم!مشکل اینجاست که ما زبون هم رو اصلا نمی فهمیم!یعنی دنیایی که من توش زندگی می کنم و یا بهتره اینجوری بگم که دنیایی که ذهن من توش زندگی میکنه با دنیایی که تو دنبالش می گردی خیلی خیلی تفاوت داره! و من نمی خوام دوباره این تفاوت ها را باز کنم!
زن:می دونم!(با تمسخر) روح هنری!روح حساس!من مرد می خوام می فهمی!مردی که بتونه پول دربیاره مردی که بتونه دست تو جیبش بکنه مردی که بتونه اراده کنه و همه چیز رو تغییر بده!تو اصلا دیگه اون مرد نیستی!از اولشم نبودی!
مرد:خوب من میفهمم با وجود دردناک بودنش ولی تکلیف چیه!؟می خوای تمومش کنی؟!
زن:می خوام ولی نمی تونم خودتم می دونی که نمی تونم!تو برای من فقط یک دوستی یک دوست خوب که خیلی خوب به حرفام گوش میده و خیلی خوب درک میکنه و میتونه مثل یک مشاور راهکار بده!همین و نه بیشتر!مجبورم که بخاطر مسئولیتهام و بچه و خیلی چیزای دیگه همین جا با همین وضعیت ادامه بدم ولی این رو بدون که این اون چیزی نیست که من می خوام!تو فقط برای من یک همخونه هستی و نه بیشتر!
مرد ساکت میشه و دیگه ادامه نمیده زن همچنان مشغول اعتراض کردنه!شاید داره راست میگه شاید مرد نمی تونه اونی باشه که باید باشه شاید مرد باید بیشتر از این تلاش کنه!تلاش برای چی؟برای چیزی که بهش باور نداره برای چیزی که می دونه ارزشش رو نداره!مرد توی فکر میره!چه سالهایی رو پشت سر گذاشته و الان دقیقا در جایی قرارداره که همه چیزش رو داره می بازه!البته براش این باختن مهم نیست مهم سالهایی بوده که به نوعی از دستشون داده!
مرد بازم فکر می کنه و فکر و میبینه که نمی تونه بیشتر از این به افکارش ادامه بده!باید کاری کنه باید فکری کنه باید خودش رو از این وضعیت خارج کنه!ولی چطوری؟!
زن:مشکل من با تو می دونی چیه؟!اینه که تو مردی نیستی که بتونی اون چیزایی که من می خوام رو فراهم کنی!
مرد:چی می خواستی که فراهم نشده؟
زن:اگه خوب نگاه کنی متوجه میشی که سطح زندگی ما با اکثر آدمای این اجتماع تفاوت چندانی نداره!خوب نگاه کن!چی داریم؟اون از ماشینت!این از خونت!اینم از زندگیت!
مرد:واضح به من بگو چی می خوای!من قدرت مقایسه ندارم نمی تونم درک کنم دقیقا مشکل کجاست!
زن:مشکل؟!کار از مشکل گذشته!مشکل من اینه که تو به هیچ شکلی اون چیزی نیستی که من می خوام!نه من رو از نظر جسمی ارضا می کنی و نه از نظر روحی!خودت رو به خریت نزن!تو یعنی نمی فهمی که نمی خوام باهات باشم؟!نمی خوام حست کنم!منی خوام نزدیکم باشی؟!یا خری یا خودت رو زدی به خریت!
مرد:فکر می کنم تمام تلاشم رو تا ایجا کردم و برای آینده هم کلی برنامه دارم ولی سرعت خواستن تو با سرعت من خیلی تفاوت داره می دونی من دیگه بیشتر از این نمی تونم!مشکل اینجاست که ما زبون هم رو اصلا نمی فهمیم!یعنی دنیایی که من توش زندگی می کنم و یا بهتره اینجوری بگم که دنیایی که ذهن من توش زندگی میکنه با دنیایی که تو دنبالش می گردی خیلی خیلی تفاوت داره! و من نمی خوام دوباره این تفاوت ها را باز کنم!
زن:می دونم!(با تمسخر) روح هنری!روح حساس!من مرد می خوام می فهمی!مردی که بتونه پول دربیاره مردی که بتونه دست تو جیبش بکنه مردی که بتونه اراده کنه و همه چیز رو تغییر بده!تو اصلا دیگه اون مرد نیستی!از اولشم نبودی!
مرد:خوب من میفهمم با وجود دردناک بودنش ولی تکلیف چیه!؟می خوای تمومش کنی؟!
زن:می خوام ولی نمی تونم خودتم می دونی که نمی تونم!تو برای من فقط یک دوستی یک دوست خوب که خیلی خوب به حرفام گوش میده و خیلی خوب درک میکنه و میتونه مثل یک مشاور راهکار بده!همین و نه بیشتر!مجبورم که بخاطر مسئولیتهام و بچه و خیلی چیزای دیگه همین جا با همین وضعیت ادامه بدم ولی این رو بدون که این اون چیزی نیست که من می خوام!تو فقط برای من یک همخونه هستی و نه بیشتر!
مرد ساکت میشه و دیگه ادامه نمیده زن همچنان مشغول اعتراض کردنه!شاید داره راست میگه شاید مرد نمی تونه اونی باشه که باید باشه شاید مرد باید بیشتر از این تلاش کنه!تلاش برای چی؟برای چیزی که بهش باور نداره برای چیزی که می دونه ارزشش رو نداره!مرد توی فکر میره!چه سالهایی رو پشت سر گذاشته و الان دقیقا در جایی قرارداره که همه چیزش رو داره می بازه!البته براش این باختن مهم نیست مهم سالهایی بوده که به نوعی از دستشون داده!
مرد بازم فکر می کنه و فکر و میبینه که نمی تونه بیشتر از این به افکارش ادامه بده!باید کاری کنه باید فکری کنه باید خودش رو از این وضعیت خارج کنه!ولی چطوری؟!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر