۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

حال این روزهای ما

نمی دانم تا بحال دقت کرده ای که "حس خوشی" در ما به صورت یک چرخه حرکت می کند؟ می آید چند ساعتی "خوشی" بعد یواش یواش دور می شود و تو اول حس می کنی چیزی دارد کم میشود و بعد جایش را یک حس خالی بودن پر می کند و بعدش حس می کنی در تاریکی داری فرو می روی. این روزها حال و روز خوشی ندارم این روزها نگرانم و نگرانی تا ته تک تک سلول های خاکستری مغزم فرو می رود. این روزها نمی دانم چه خواهد شد چند روز بعد یا چند ثانیه بعد حتی! این روزها حس می کنم مثل یک جسد شناوری شده ام در وسط دریایی سیاه که این جسد در حال پوسیدن است و نه به عمق می رود و نه به سطح آب می آید فقط با حرکت امواج به این سو و آن سو حرکت می کند.
این روزها حتی به رفتن هم دیگر فکر نمی کنم به ماندن هم که مدتهاست فکر نمی کنم. عصرها به دخترک نگاه می کنم که چه شاد و خندان بازی می کند و دل می برد و صبح ها با چه علاقه ای و عشقی در چشمهای من نگاه می کند و موقع خداحافظی چگونه دستان کوچکش را تکان می دهد و آن لبخند جادویی را نمایش می دهد.
می گوید ایمان نداری می گوید ایمان داشته باش حتی به سنگ سیاه! اصلا مهم نیست چه باشد مهم این است که کور سوی امیدی در دورنت چشمک بزند و تو را گرم نگه دارد. می گوید باید باور کنی که خیلی چیزها در کنترل تو نیست باید قبول کنی که در این شرایط داری زندگی می کنی و تو که داری تمام تلاشت را می کنی و همه کار کرده ای و الان به انتظار نشسته ای
می گویم همه این حرف ها را می دانم و می شناسم و خودم بارها این حرفها را به افرادی که بر لبه پرتگاهی ایستاده بودند گفته ام ولی شاید فقط یک حرف بوده است بدون باور بدون ایمان!
می گوید نوجوان که بودی باور داشتی جوان که بودی باور داشتی بازهم تا همین چند وقت پیش هم باور داشتی ولی این روزها دیگر آن برق اطمینان را در چشمانت نمی بینم دیگر خودت را هم در آینه نگاه نمی کنی! دیده ای ریشهایت سفید شده است؟ دیده ای گوشه چشمانت چروک شده است از بس که خط لبانت رو به پائین بوده است؟ یادت می آید روزهایی را که صدای خنده تو در دانشکده می پیچید و همه می گفتند فلانی آمد!؟ یادت می آید آنروز که ما در خوابگاه دختران جزوه ها را می سوزاندیم و تو آن بیرون شیپور می زدی و فریاد می زدی و می خندیدی و وقتی معاون دانشجویی آن مردک سادیسمی بیمار با آن چشمان خون گرفته سینه در سینه تو ایستاده بود با صدای بلند می گفتی مگر چه می کنم دارم زندگی می کنم! آه یادش بخیر آن روزها! یادت می آید کمیته انضباطی را که چقدر خندیدیم و تو سرت پائین بود و زیر چشمی چشم چرانی می کردی و باز هم میخندیدی و آن مردک فریاد می زد و تو باز هم می خندیدی و بس که خندیدی او هم آخرش خسته شد و خندید و همه با هم خندیدم!یادت می آید آمدی و گفتی مسئولیت این آتش بازی با من شما با این خانم ها کاری نداشته باشید در اثر شیپور زدن من تحریک شدند که این آتش را به پا کنند مردک می گفت آخر من نمی فهمم تو چطور به خودت جرات دادی بیای در محوطه خوابگاه دختران شیپور بزنی و این همه دختر همه با هم شروع کنند به سوت زدن! بروید خجالت بکشید آخر شما قرار است مادر شوید و تو گفتی چه ربطی دارد حاج آقا! یادش بخیر چقدر آن روزها انرژی داشتی و چقدر امید داشتی و چقدر می جنگیدی و می جنگیدی و برای هر چیزی که می خواستی بدست بیاوری می جنگدیدی و می خندیدی!
یادم می آید ولی همه خاطراتی است مال گذشته!الان چه؟ با تنی مریض ،روحی خسته سکوتی کامل یک گوشه نشسته ام منتظر تمام شدن منتظر انتها! نگو که بریده ای نگو که افسرده ای و خیلی چیزهای دیگر را نگو!
آدم بعضی وقتا می رسد به آنجایی که من رسیده ام می رسید به پوچی میرسد به این که پشه ای بیش نیست!
بازهم بگو تو ایمان نداری

۱ نظر:

مریم گفت...

درود
چطوری جنگنده ؟ :)
خوب تو جنگ که حلوا پخش نمیکنن ، سرباز هم همیشه تازه نفس نیست
اما مهم اینه که چه توی شادی ، چه توی بیماری ، چه توی تنهایی ... همون کورسو نگهت داشت . کورسویی که از نظر من و تو کورسو هست ، اما در واقع منبع عظیم نوری بود که تو رو جذب خودش کرد .... نوش جانت :)

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...