اين آدرس را به يك دوست خيي قديمي و عزيز دادم ! بعدش وسوسه شدم كه بنويسم! آخرين پست شنبه 30 آذر 1389 بود. الان نزديك به سه سال از آن تاريخ گذشته است. يادم مي آيد همان روزها بود كه فايل را تكميل كردم و فرستادم و الان بعد از سه سال منتظر ويزا هستم .
شايد خيلي چيزها عوض شده باشه . شايد اون روزهاي سخت رو پشت سر گذاشته باشم . شايد تجربه پيدا كرده باشم شايد اون انرژي كشنده رو كنترل كرده باشم و خيلي شايدهاي ديگه ولي يك چيزهايي هيچ وقت يادت نميره! روزهاي تنهايي روزهايي كه مجبور بودي بچه رو تنها بچرخوني روزهايي كه دلت همراه مي خواست ولي به خودت مي گفتي تنهايي بهتره و و و
نمي دونم چند ماه ديگه ايران خواهم بود . ولي قطعا بيشتر از 6 ماه نخواهد بود و ميرم به سمت آينده اي كه ظاهرا روشن و زيباست. تجربه جالبي داشتم در اين چند سال . شايد خاطرات مهاجرتم رو اينجا بنويسم از لحظه اي كه ويزا مياد تا هر كسي اينجا رو مي خونه بتونه تجسمي از "من" داشته باشه.
من هنوز همون آدم ياقي و سركش هستم . هنوز هم داغ ميشم . هنوز هم دلم مي خواد كه بپرم . خيلي از چيزايي كه اينجا نوشته شد بهش رسيدم . خونه عوض شد ماشين عوض شد روابط بهتر شد دخترك بزرگ شد مدرسه رفت ولي هنوز هم يك چيزي كمه
"عشق"
عشق
عشق
عشق
شايد شنيبه
۱ نظر:
درود
ای یاغی .... یاغی ، توجه فرمودین که:)))
ارسال یک نظر