۱۳۹۹ تیر ۱۶, دوشنبه
سالها گذشت
سالها گذشت و هرجایی که فکر کنی را امتحان کردم. حجم نفرت اینقدر زیاد بود که دیدم شاید بهتر باشد بازگردم به گذشته!نمیدانم! شروع کردم به نوشتن باز. نوشتن از نو. داستان های کوتاه.خاطرات.موسیقی خوب.حس و حال لحظه. تهش این است که فهمیدم هیچ کس با مننیست و خودم باید این راه باقی مانده را به تنهایی قدم زنان سپری کنم. به دنیای من خوش آمدی رفیق.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر