۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

درد و دل با خودم

بعضی وقتها نگفتنی ها را نباید گفت بعضی وقتها گفتنی ها را نباید گفت ولی همیشه چیزهایی هستند که تو ناچاری از گفتنشان یکی از این چیزها این است که هیچ کس تو را نخواهد فهمید و هیچ کس درک نخواهد کرد که تو که بودی و شاید فقط خواننده خط سومی باشد که بتواند تو را بخواند و بفهمد در این همه آشوب روح و روانت دنبال چه می گشتی و چرا مثل مرغ سر کنده بالا و پائین می پریدی چرا جسمت برای روحت تنگ بود چرا هر لحظه در انتظار اتفاقی بودی و هر لحظه به دنیال گمشده ای می گشتی در حالی که در همان لحظه دیگران به دنبال لذت بردن بودن به دنبال زنی دیگر مردی دیگر لحظات تنهایی دیگر پول در آوردن دیگر لاس زدن دیگر حقه بازی دیگر گول زدن دیگر و و و و تو در این لحظات فقط به فکر این بودی که چگونه خودت را از این شهر آشوب بیرون بکشی و چگونه کاغذ را خط خطی می کردی و چگونه لا بلای کتاب ها به دنبال چیزی می گشتی و به دنبال حرفی آدرسی سرنخی و اکنون حس می کنی که داری با انتها نزدیک می شوی شاید به آزادی شاید به چیزی که سالها برایش جنگیدی شاید به آرامش نمی دانم!
امروز صبح توی تاکسی خیره به جلو نگاه می کردم حتی ترمز شدید راننده هم نتوانست اندکی از افکار درهم و برهم من را برهم تر کند و به این فکر می کردم که چقدر کوتاه بود و چقدر سخت این چند سال!کی تمام می شود؟کتاب "مسخ" نیمه باز در دستم بود و هنوز داشتم به عنکبوت صمیمی فکر می کردم!این داستان تا کی ادامه دارد؟این قضاوت ها این کج فهمی ها این چوب زدن ها!
امروز خوبم سرحال هستم ولی آیا این تکه چوب مرا به مقصد خواهد رساند؟

۳ نظر:

مريم گفت...

دليل پريشاني ات را نمي دانم... ولي آرزو مي كنم آرامش پيدا كني...

مانی مسیحا گفت...

تو هم عاشقی،آی خامم نکن...شبیه غریبه سلامم نکن!

مانی مسیحا گفت...

تو هم عاشقی آی خامم نکن...شبیه غریبه سلامم نکن!

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...