۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

این منم من!آیا می بینی مرا!؟

نه سلامم نه عليکم نه سپيدم نه سياهم
نه چنانم که تو گويي نه چنينم که تو خواني
و نه آنگونه که گفتند و شنيدي نه سمائم نه زمينم
نه به زنجير کسي بسته‌ام و برده دينم
نه سرابم نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم نه فرستاده پيرم
نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم چُنين است سرشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به اين نقطه رسيدي
به تو سر بسته و در پرده بگويــم
تا کســي نشنـود اين راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـي
خودِ تو جان جهاني گر نهانـي و عيانـي
تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني
تو نداني که خود آن نقطه عشقي
تو خود اسرار نهاني تو خود باغ بهشتي
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي
به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي
نه که جُزئي نه که چون آب در اندام سَبوئي
تو خود اويي بخود آي
تا در خانه متروکه هرکس ننشـــيني و
بجز روشنــي شعشـعه پرتـو خود هيچ نبـينـي
و گلِ وصل بـچيـني....

۲ نظر:

مريم گفت...

"تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني"



برخود لرزيدم...

آبان گفت...

بابا راس ميگه
درصورتي كه اينا سه جا ثبت نشده باشه.
گوش نميده كه!

من تصميم دارم يه چند وقتي ننويسم تا آب از آسياب بيفته.
ميام باز!

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...