بعضی وقتا از خودم و رفتارام بدم میاد اینقدر جلو میرم بعدش یکهو زیر پاهام خالی میشه و احساس می کنم در ارتفاع زیاد معلق شدم الان دقیقا حسم همینه
۱۳۸۹ شهریور ۹, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...
۳ نظر:
ديگه از آويزون بودن گذشته؛ فكر كنم مُردي... رفتي پي كارت...
خدا ببخشه و بيامرزدت...
فاتحه مع الصلواااااااااااااات!!!
چقدر دلم براي اين فضا تنگ شده...
ارسال یک نظر