۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

لحظه های ناب

زن حدود 30 یا 31 ساله با قدی متوسط کمری باریک و بوی عطری بسیار خوب مرد 35 یا 36 ساله در آپارتمانی تنها ،حدود ظهر ، هوای بهاری در شرف گرما.
مرد:داشتم می گفتم که به نظر تو چرا اینجای این پرتره اینقدر روی رنگ صورتی تاکید کرده است؟
زن:نمی دانم!نظر خاصی ندارم ولی فکر کنم با توجه به گیلاس شرابی که در دست گرفته است می خواهد به نوعی مستی را به ما نشان بدهد
مرد:مستی را از خماری چشماهایش می توان فهمید ولی فکر می کنم این رنگ صورتی می خواهد به ما پاکیزگی و پاکدامنی را القا کند!
زن:راستی تو الان باید کجا باشی؟
مرد:جلسه(با لبخندی شیطنت آمیز)و تو باید کجا باشی؟
زن:جلسه(با هاله ای مبهم از نگرانی و پشیمانی)چرا من هیچ وقت نمی توانم به تو نه بگویم؟چرا هر وقت یک تابلو جدید پیدا می کنی من حتما باید با تو در مورد هدف از ترسیم این تابلو بحث کنم؟چرا همیشه به هیچ نتیجه ای در این مورد نمی رسیم ؟ و چرا همیشه وقتی من تازه دارم نقاشی رو درک می کنم سوتینم باز میشود؟
مرد:(با خنده بلند)ببخشید فقط می خواستم نظرت را راجع به این نقاشی ها بدانم و قسم می خورم که قصد دیگری نداشتم و ندارم ولی اعتراف می کنم که حضورت خیلی تاثیر گذار است.در مورد سوتین هم نظر خاصی ندارم سعی کن مدلی بخری که راحت باز نشود یا لا اقل از جلو باز نشود(با شیطنت)
زن:تو همیشه من را فریب می دهی و خوب من عاشق این فریب خوردن هستم هرچند می دانم که خیلی نگرانم می کند!می دانی؟این رابطه عجیب وسوسه انگیز شده است و عجیب ترمز هایم بریده است.نه اینکه فکر کنی آش دهن سوزی هستی(با حالتی کنایه آمیز)نه اصلا این تابلوهایی که گیر می آوری و البته فضای بحث برایم خیلی مهم است و در ضمن روی کارم اثر می گذارد
مرد:خوشحالم که روی کارت اثر می گذارد.این دهمین بار است که اینجا به تنهایی هم را ملاقات می کنیم و هر بار تصمیم گرفتیم که این آخرین بار است و هر بار این من بودم که تماس گرفتم و هر بار این تو بودی که مقاومت کردی و هر بار این من بودم که نظرت را خواستم و هر بار این تو بودی که لطف کردی و آمدی
زن:بحث لصف کردن نیست بحث یک کشش غیر قابل کنترل است می دانی چرا می آیم برای اینکه محیط اینجا را دوست دارم دو سه ساعتی که با هم هستیم از همه چیز حرف می زنیم چایی می خوریم فلسفه می بافیم تو نقاشی های من را میبینی من عکسهای تو را نگاه می کنم به هم بدو بیراه می گوییم سیگار هم را می کشیم به ساعت توجه نمی کنیم و وقتی زمان رفتن می شود می دانم دلم نمی خواهد بروم ولی عهد می کنم دیگر تلفنت یا پیامت را جواب ندهم همیشه قسم خورده ام که فراموش کنم.می دانم عشقی در کار نیست می دانم بزرگ هستیم می دانم مسئولیت داریم و لطفا این حرف ها را برایم تکرار نکن چون همه را می دانم!تنها چیزی که نمی دانم این است که چرا بازهم با یک جمله کوتاه" هر طور خودت دوست داری!" تصمیمم عوض می شود.تجسم رفتن دوباره به شرکت بحث های بی فایده با وجود رخوت و سستی که در بدنم هست کلافه می کند مرا!تصور این که باید بروم خانه و کوهی از کارهای تکراری با صدای بچه ها و آماده کردن منزل و غذا و همه اینها تمام ذهنم را گرفته است اصلا نمی خواهم به اینها فکر کنم اصلا نمی خواهم به چیزی جز این لحظات نابی که اینجا دارم و آزادانه در مورد چیزی که دوست دارم صحبت می کنم ، فکر کنم ولی افسوس که تمام می شود و باید بروم!می دانم که باز خواهی گفت که هر آمدنی رفتنی دارد و هر شروعی پایانی ولی این را بدان بخاطر همین فلسفه خیلی منطقی لعنتی تو هر بار که می خواهم خداحافظی کنم از تو متنفر می شوم و با خودم عهد می کنم که دیگر تمامش کنم دیگر رنج نکشم.می دانی؟این جمله تکراری تو که ما فقط دو تا دوست هستیم و نه بیشتر من را دیوانه می کند!این نکته که من باید دائم با خودم تکرار کنم و مرزهایم را بشناسم!لعنتی من می دانم که ما مسئولیت هایی داریم و هر کدام در دنیایی دیگر زندگی می کنیم ولی لا اقل این دو سه ساعت را با آن جمله انتها خراب نکن (با بغضی در گلو)
مرد در آغوش میگیردش و اشکهای گرم زن را روی سینه های خودش حس می کند موهایش را نوازش می کند و اجازه می دهد هق هق کند با خودش فکر می کند چقدر نرم است چقدر ظریف است چقدر شکننده است و چقدر این لحظه را دوست دارد دلش نمی خواهد این لحظه تمام شود ولی همان فلسفه منطقی لعنتی به سرعت جای احساس را فتح می کند
مرد:می دانم و باور دارم همه حرفهایت را!من هم همین حس را دارم کم و بیش(و می داند که کم بیش حرف مفتی بیش نبوده است)ولی چه کنیم؟می خواهی همین امروز تمامش کنیم و همین امروز ناپدید شوم.قول می دهم هیچ اثری از من نخواهی یافت!
زن:حرف های مفت و مسخره می زنی!مگر ما بچه هستیم!؟نه لازم نیست!مثل همیشه خواهم بود!(با لبخندی ساختگی)
اشکهایش را پاک می کند و می رود که صورتش را بشوید و آرایش کند و مرد نگاهش می کند و با خود میگوید کاش این لحظه ها تمام نمی شد ولی می دانم اگر پایانی برای این لحظه فرض نکنیم چند روز دیگر این لحظه ها با لحظه های بیرون از اینجا تفاوتی نخواهند داشت و باز روزمرگی و باز بی نهایت و من چقدر از بینهایت متنفرم!همه چیز ما بینهایت شده است!همه چیز
و زن در حالی که در آینه خودش را تماشا می کند با خود می گوید این داستان را امروز تمام می کنم دیگر نمی توانم به این خوشی ناقص ادامه دهم!من که می دانم نهایتی دارد این داستان ولی من بینهایت می خواهمش که دیوانگی است
مرد:اجازه هست من سوتین شما را ببندیم(با شیطنت)
زن:نه نه!برو کنار!واقعا توانی ندارم!هر بار که بخواهی ببندی داستانی داریم و من کلی کار دارم(با خنده ای زیبا و نگاهی مهربان)
نیم ساعت بعد:
مرد:یادت باشد...
زن:همه را حفظم!خواهش کردم تکرار نکن!(با اخم و دلخوری)
مرد:نه!یادت باشد هفته آینده منتظرت هستم بیصبرانه!
زن:نمی دانم!فکر کنم کار دارم
مرد:هر طور که دوست داری!

زن از شیشه تاکسی به خیابان خیره شده و در سکوت بهترین لحظاتش را در آن آپارتمان با دوستی که فقط یک دوست است با روزمرگی هایش مقایسه می کند و جنگ بزرگی درگرفته است که می داند روزمرگی هایش مغلوب خواهند شد و می خواهد که مغلوب شوند و چقدر دوست دارد این عقل را دور بریزد و چقدر دوست دارد تماشای نقاشی ها را وقتی فقط به نقاشی فکر می کند و فقط فضا پر است از چیزهایی که دوست دارد حتی اگر در آن فضا جنسیت موج بزند و خواهش!چرا که نه ؟مگر او نمی خواهد؟!چرا می خواهد!و منتظر خواهد ماند تا هفته بعد!:که جمله"هر طور خودت دوست داری" را بشنود:!

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

وضعیت امروز من!

از دو هفته پیش که دوباره ورزش رو شروع کردم حس می کنم متابولیسم بدنم تغییر کرده و سرعت تغییر شکل خیلی بیشتر از اونیه که فکرش رو می کردم!دیروز با مربی صحبت کردم و بهش گفتم که درد عضلاتم کاملا رفع شده و اون برنامه جدید رو شروع کرد و گفت جلوتر از اونی هستی که انتظار داشتم!شاید بخاطر این بوده که سالهای قبلتر خیلی ورزش می کردم.مشکلی که پیدا کردم اینه که دمای بدنم به شدت بالا رفته و کاملا داغ هستم و خودم این داغی رو کاملا حس می کنم و اینقدر میزانش زیاده که شبا در ابتدای خواب تمام بدنم خیس عرق میشه.فکر می کنم وقتی به 35 میرسیم دستورالعمل ها تغییر می کنه.یادمه وقتی 21 سالم بود اینقدر که می دویدم دیگه جونی برام نمی موند که بخوام به دخترا فکر کنم و یا سک س داشته باشم!تعطیل تعطیل!الان دهنم صاف شده !از یک طرف برنامه روزانه یک ساعت دویدن و یک ساعت باشگاه به صورت مرتب داره انجام میشه.تغذیه طبق برنامه ارائه شده صورت میگیره و چقدر خوشحالم که متناسب با کالری که می سوزونم اجازه دارم هر چی دوست دارم بغیر از شیرینی بخورم خصوصا فراروده های پروتئینی.
اینقدر داغ شدم که همه رو لخت می بینم اصلا خودم کلافه شدم از دست خودم دیروز ورزش رو سنگین تر کردم و صبح هم دوش آب سرد گرفتم !امروز بدتر شده !(هاهاهاها)خدا رو شکر همراهی هم نداریم که بفهمه وضع درچه حاله!حالا داشتم سرچ می کردم فهمیدم که نیاز به محرک انرژی دارم یعنی این که به دلیل اینکه طی این مدت بدنم به سوزوندن چربی عادت نداشته اول غذا رو می سوزنده حالا که کم آورده داره چربی رو هم می سوزونه و چون چربی زیاده همیشه موتور روشنه و محیط داغ!حالا باید صبر کنم که این چربی های اضافی هم آب بشه تا دما بیاد پائین و دوباره من بی خطر بشم
نکته جالب دیگه این که میل به مشروب به شدت کاهش پیدا کرده و الان بیشتر از یک هفته است که هیچی نخوردم
کار دیگه که کردم اینه که عصیان گر شدم و بر اساس فوانین خودم دارم زندگی می کنم و برنامه مسافرت خودم رو ریختم هرکسی دوست داشت می تونه خودش رو با من هماهنگ کنه و هرکسی هم نخواست فقط میتونه قر بزنه نه چیز دیگه
کلی سوژه جدید عکاسی هم پیدا کردم که بزودی میرم سراغشون
کلی هم خطرناک شدم کلی هم با خودم حال می کنم و اعتماد به نفس هم دارم
کون لق دنیا و هر کی که خوشش نمی یاد از این که من اینجوری شدم
اصلا حال می کنم که اینجوری باشم
به تو چه
D:


۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

تعریف شما چیست؟!

اصولا توانایی و لیاقت یک همسر با چه معیار و شاخصی سنجیده میشه؟
این سوال رو بارها از خودم پرسیدم!هیچ وقت جواب کامل و درستی دریافت نکردم.
آیا این نکته که یک همسر توان عوض کردن ماشین به صورت شش ماه یکبار رو نداشته باشه نوعی از بی لیاقتی طلقی میشه؟
اصلا آیا باید آدم ماشینشو 6 ماه یکبار ارتقا بده؟و آیا اصلا ماشین آدم بخشی از شخصیت آدم طلقی میشه؟ آیا علاقه به ادبیات و نقاشی و عکاسی و کتاب و سینما و علاقه کمتر به بازار و بازاریان و زیر و رو کشیدن و خواهر ک.... بودن بازهم بی لیاقتی فرض میشه؟ آیا اینکه بتونی در مدت کمتر از دو سال یک خانه 100 میلیونی رو به یک خانه 250 ملیونی تبدیل کنی ولی نتونی 250 میلیونی رو به 400 میلیونی تبدیل کنی این بی لیاقتی طلقی میشه؟آیا داشتن تفکرات خاص در ارتباطات شخصی و عدم گیر دادن به نوع لباس پوشیدن همسر و بیان این مطلب که از نظر همه آدم ها آزاد آفریده شده اند و هیچ کس مالکیتی بر آنها نداره بی غیرتی طلقی میشه؟آیا این مطلب که هیچ علاقه ای به برنامه ریزی در مورد مسائل اتاق خوابی ندارم و هر وقت عشقمون کشید باید بخوایم با هم ،خیانت طلقی میشه؟آیا باید همه مردها رو خیانت کار فرض کرد و همه زن ها رو پاک دامن و خندیدن با یک مرد و لاس زدن احتمالی با یقه باز فقط یک ارتباط کاری طلقی میشه و اون مرد اصلا فکر دیگه ای نمی کنه ولی اگر طرف مقابل روز تولدش رو همکاراش براش دسته جمعی جشن بگیرن همه اون همکارا میشن جن ده و من هم میشم خریدار بدن!؟در حالی که همیشه روز تولد من فراموش میشه؟آیا هر مردی که ماموریت کاری میره خارج از کشور حتما کاباره میره و جن ده خونه هم میره و غیر از این اگر باشه در مردانگیش شک باید کرد و چون من مرد هستم پس من هم همه این کارها را میکنم!؟
نه جواب همه این ها را خودم می دانم خواستم به خودم بگویم برای این که در این کشور و با این آدم ها زندگی کنم هیچ چاره ای ندارم غیر از اینکه مثل آنها فکر کنم مثل آنها قضاوت کنم و به زن مثل یک مرد و از دید یک مرد و با تفکر شکم به پائین نگاه کنم نه به دید یک انسان و نه با دید یک دوست و یک همراه و نه با دید یک موجود برتر و کاملتر و تمام کننده!خواستم به خودم این تذکر را بدهم که این نوع نگرش هزاران سال ریشه دارد و زنان ما نیز این نگرش را می پسندند حتی اگر روشن فکر باشند .می گویند این که تو برایت مهم نیست من چه لباسی بپوشم یعنی علاقه ای به من نداری و برایت تفاوتی نمی کند که مرد نامحرم به من چگونه نگاه کند آیا واقعا این گونه است ؟ یعنی آیا شما تا این حد خود را وسیله فرض کرده اید؟ من خودم را در اندازه ای نمی بینم که به یک انسان بالغ و کامل بگویم چه نوع لباسی را انتخاب کند اگر خودت از نگاه هرزه متنفری خودت لباست را انتخاب کن!شاید دارم آب الک می کنم نمی دانم !شاید دارم حرفهایی می زنم که همه آنها خطوط قرمز طلقی می شوند و شاید باید من هم مانند دیگر همجنسانم فکر کنم!بارها تلاش کرده ام که مثل آنها باشم!ولی نمی توانم!از من نخواه چیزی شوم که نمی توانم و در شالوده ام نیست!از من نخواه مردی شوم که برای چند سانت پارچه دعوا راه می اندازد! از من نخواه که مالک تنت باشم !من فقط می توانم یک همراه باشم یک دوست باشم یک همسر باشم نه بیشتر!من قهرمان بدن سازی نیستم من رانت خوار نیستم من جذابیت جنسی اندکی دارم من توانایی محدودی دارم من یک آدم معمولی هستم مثل همه آدم های معمولی دیگر و قصد غیر معمولی بودن هم ندارم ویا گرا هم نمی خورم چون نیازی ندارم چون اعتقادی به برنامه ریزی در این زمینه ندارم!تعریفم از عشق کمی با دیگران متفاوت است!من فقط خود من هستم با همین مشخصات فیزیکی و روحی نه چیزی بیشتر اگر بیشتر می خواهی باید حرکت کنی اگر فکر می کنی کوچک هستم و اندک هستم باید راه بیافتی باید از من عبور کنی!باید حرکت کنی!اگر فکر می کنی لیاقتت خیلی خیلی بیشتر از چیزی است که الان داری پس سعی کن لیاقتت را به دست بیاوری و سعی کن به جلو بروی.اگر فکر می کنی که باید پرواز کنی پس این کار را بکن.اگر نکنی خودت نخواستی و در آینده کسی غیر از خودت حسرت نخواهد برد.یادت باشد این حرف ها را به تو گفته ام!من مانع رشد هیچ کس نمی شوم.پرواز کن اگر که پرنده ای

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

نگاه

خوب به این عکس نگاه کن!این عکس رو تصادفا گرفتم!تعداش زیاده فکر کنم 20 تا از زاویه های مختلف و در فاصله های مختلف ولی همه جا این حیون بی زبون ساکت فقط با این چشمهای عجیب به من نگاه می کرد.ظاهرا باغی که این آقاسگه توش زندانی بود تنها روزنه ارتباطیش با بیرون همین یک سوراخ بود و این زبون بسته هر وقت صدای پایی میشنید خودش رو به این سوراخ می رسوند.وقتی ازش عکس می گرفتم فقط نگاهم می کرد بی هیچ صدایی.رفتم جلوتر و دستی به صورتش کشیدم و برق خوشحالی رو میتونستم توی چشماش ببینم.
می دونی حال ما مثل حال این سگه است!یک باغ بزرگ پر از امکانات از نظر دیگران! ولی محصور بین دیوارهای کاهگلی شاید همدمی داخل این باغ که بیچاره تر از ماست و شایدهم تنها!تنها روزنه ما به دنیای بیرون همین سوراخ مجازی است.حالا به همین سوراخ هم میگن "ابزار خیانت" و به من و تو می گن "خیانت کار" و به نگاهمون به بیرون میگن"خود خیانت" وای به حال اینکه یک عکاسی بیاد رد بشه دستی هم به سرمون بکشه که برق شادی و رضایت موقتا توی چشمامون بشینه!!!به این میگن "سنگسارش کنید" میبینی دوست عزیزم دنیا رو این شکلی میبینم!ولی خوب هنرپیشه خوبی هستم و نقش آدم های راضی رو خیلی خیلی خوب بازی می کنم هرکی منو ببینه میگه بابا تو که وضعت خوبه همه چیز داری دیگه جی می خوای!جواب می دم می خوام از این باغ بیام بیرون!
پروانه شدن آسان نیست به قول دوستی مجازی!

ن


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

پریشان گویی های من

فکر می کنم یعنی اینجوری میگن که ما آدم ها مجموعه ای هستیم از تضادها و مجموعه ای هستیم از منفی ها و مثبت ها و برآیند این منفی ها و مثبت می شود چیزی که مبینیم و چیزی که هستیم ولی چیزی که باید باشیم همیشه معماست و این معما بازنشدنی!بهتر بود بهش فکر نمی کردم ولی خوب آدم خیلی وقتا هست که واقعا حس می کنه که اون چیزی نیست که باید باشه یا الان باید یک کار دیگه می کرد یا اینکه الان یک چیز دیگه باید میگفت و خیلی بایدهای دیگه!
اصولا با افسردگی میونه ای ندارم و همیشه رو به جلو بوده ام و هیچ وقت توقف نکرده ام ولی این مقصد نا معلوم دیگه کلافه کننده شده یکجورایی دست و پا زدن بیهوده شده.همیشه با "کافکا" و "کامو" میونه خیلی خوبی داشتم چون سرگشتگی و سردرگمی ما آدم ها رو در نیای بیصاحابی که کاملا هرکی هرکی اداره میشه بی تعارف نشون دادن و هیچ وقت دلشون نخواشته با یک پایان خوب تورو خوشحال کنن در حالی که همیشه این ضعیفه که می بازه و این قویه که می بره!چشمامون رو باز کنیم میبینیم که ما هیچ فرقی با اون سوسک حمام ندارم به راحتی له می شیم بدون هیچ رحمی !آیا باید رحم کنیم؟نگین انسانیت چی میشه که می گم انسانیت با خروج آدم از بهشت از بین رفت آیا باید آدم خوبی باشم ؟بیا خوبی رو برام تعریف کن!بهم بگو خوبی یعنی چه ؟وفاداری یعنی چه؟به کجای این شبه تیره بیاویزم...
تعریف سردرگمی خیلی سریعتر از تعریف هدفمند بودن بدست میاد.خیانت رو خیلی خوب میتونی لمسش کنی تا وفاداری!می دونی چرا؟چون از روزی که به دنیا میایی باهات همراه!این وفاداری نبوده که همراهیمون میکرده بلکه همیشه خیانت بوده که دیده میشده!چرا؟چون بهش اهمیت میدیم برامون مهمه وفاداری رو وظیفه میدونیم ولی خیانت رو یک تابو و تابو همیشه جذاب و دوست داشتنی!
داستان ادامه داره ولی اصولا سرگشتگی پایانی نداره!کاش چیزی در این دنیا به اسم دوست وجود داشت ولی تجربه ثابت کرده که چنین چیزی وجود خارجی نداره!دوست یعنی کسی که تو رو برای جنسیتت نخواد تو رو برای پر کردن تنهایش نخواد تورو برای چیزی نخواد فقط وجودت رو احساس کنه همین که هستی حس کنه که پر میشی و همین که پر شدن رو حس می کنه سبک بشه تنها پر شدنی که با سبکی همراهه.تو رو مثل لباساش نگاه نکنه!مالکیت نداشته باشه و و و
پیدا نمی کنی رفیق نگرد!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

بال کبابی

خیلی مسخره است!نمی خوام اینجا قر بزنم نمی خوام از مشکلات بنویسم ولی خوب کجا غیر از اینجا میشه راحت نوشت!خیلی مسخره است که برای درست کردن بال کبابی هم بازخواست بشی!که چی؟هیچی!بوی جوجه کباب توی خونه میپیچه!پنجره رو هم نمی شه باز کرد چون حتما پشه میاد و خوب برنامه های فردا هم همه به هم ریخت چون آخرین روز نمایشگاه کتاب است!قطعا دور و ور مصلی جای پارک پیدا نخواهد شد پس نصیحت دوستانه من که بهتره با آژانس بری تبدیل به یک بحث مسخره دیگه میشه و خوب من چون دیگه حوصله بحث ندارم قبول می کنم که حق با اونه!
نتیجه اینکه سفر کنسل شد و این دو روز رو تنها خواهم بود.یک روزش که رفت موند یک روز دیگش که اونم می گذره روزایی که سر کار هستم راحتترم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

جایی برای آرامش

ساحل بهاری-فروردین 89
سگی در سوراخ-اردیبهشت 89
ماسوله برفی-فروردین 89


شکایت

همیشه در زندگی می خواستم آدم مستقلی باشم می خواستم وقتی تصمیم میگیرم به نظرم احترام گذاشته شود و وقتی قرار است کاری انجام دهم ، انجام شود.
دیروز مثل همیشه کلیه برنامه های ریخته شده توسط این جانب به راحتی مثل آب خوردن وتو شد و هیچکس بنده را به تخم مبارک که هیچی به تخمدان مبارک هم نگرفت.من در به در کلی برنامه ریزی کرده بودم برای این سفر و خیلی راحت و با سیاست با تغییر یک برنامه از هفته آینده به آخر این هفته همه چیز به هم ریخت.
این را فهمیده ام که خیلی سیاست مدار است و بارها این اتفاق افتاده است که در ابتدا موافقت می کند و درست چند ساعت مانده به برنامه همه چیز را به هم میریزد!از دست خودم خیلی عصبانی هستم که با این همه یال و کوپال و برو و بیا به همین راحتی من را بازی می دهد!واقعا بازی می خورم و بسیار هم ضعیف عمل می کنم و خیلی راحت دست را تو می روم.از دست خودم عصبانی هستم
بارها تصمیم گرفته بودم که به تنهایی خودم برگردم و تصمیماتم را بدون در نظر گرفتن ایشان بگیرم و بارها خودم صبر کرده بودم اینبار صبر نمی کنم کار خودم را می کنم و زندگی زیر زمینی خودم را می کنم کون لق هر کسی که خوشش نمی آید

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

چرت نوشت

تازه از راه رسیدم خسته و کوفته!دراز به دراز جلو ماهواره افتادم!تنها هستم و چقدر این تنهایی چسبناک میشه!گیلاسم نصفه شده و سرم گیج میره!
گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنکه هست گیرند
جای شما خالی چند تا عکس خیلی خیلی توپ گرفتم.خدائیش این دوربین خیلی معرکه است دوسش دارم
برنامه ریختم آخر هفته برم سفر و چند روزی تنهایی سیر کنم مجوز هم از مقامات بالا صادر شده!بین خودمون باشه خیلی نیاز به این سفر دارم اساسی قاطی کردم!
بالاخره آدم لازمه که یواشکی داشته باشه !موافقی؟
اصلا خیلی وقته که یواشکی های زندگیم کم شده کلا یواشکی خونم پائین اومده یاد اون روزا که یواشکی داشتم بخیر
اصلا هر آدمی باید یواشکی خودش رو داشته باشه
اصلا اگه هر آدمی یواشکی نداشته باشه سلامتش به خطر خواهد افتاد
سلامتم کاملا در خطره !
اصلا اگه آدم نتونه خودش باشه خیلی بده!می دونم ولی خودم بودن خیلی دردسر داره !خود من خیلی شره خیلی دردسر درست می کنه ولی دوسش دارم اون منی رو دوست دارم که همش مایه شر بود همش شلوغ میکرد همش میریخت بهم
فکر کنم چند روزی خودم خواهم شد
ایوه الناس بگوش
ما اومدیم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

جوات پارتی

چند شب پیش با اجازه دوستان از خانه جیم زدیم و باتفاق تنی چند از دوستان مجرد و نیمه مجرد و لطیف و درشت و اینا رفتیم یکجایی!دوستان گفته بودن میریم "جوات پارتی" من از همه جا بی خبر و مظلوم و هیچی ندون و پاستوریزه هم دنبال این گرگها راه افتادم ببینم اینا کجا میرن!رفتیم یک باغی و صدای موزیک ولی چه موزیکی!!رفتیم تو دهانمان از زور باز موندن جر خورد اندکی!همه جواتتتتت!پسرا سیبیل از بناگوش در رفته یا کت و شلوار مشکی و کلاه شاپو دخترا با مینی ژوپ مامابزرگاشون و چادر گل گلی خدائیش یک لحظه حس کردم که برگشتم به دهه 40 !!!عرق سگی فراوان با ماست خیار و نعنا!چه دخملایی خدائیش!خدا حفظشون کنه به چشم خواهری !!!!ملت مشغول باباکرم رقصیدن و اینا!راستش ترسیده بودم که اگه بریزن اینجا چوب توی ما تهتمون می کنن!بساط شام هم که سفره انداختن رو زمین و کباب و آبگوشت و اشکنه و دوغ و سبزی خوردن و اینا ولی جالب بود کلا اگه پا داد برین حتما

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

پرده اول

کاناپه های راحتی، میز مربع شکل سیاه، یک زیرسیگاری ، یک بطری اسمیرنوف پرتقالی پر ،یک بطری نصفه ، یک زن یک مرد مشغول مکالمه:
زن:نمی تونم درکش کنم!نمی تونم بفهمم چی می خواد، هر چی خواسته بهش دادم هر کاری خواسته براش کردم اصلا بند نمی شه اصلا دووم نمیاره!همش فراریه!
مرد:چرا می خوای بدستش بیاری؟دنبال چی می گردی؟هر چی بیشتر دورش بچرخی بیشتر ازت دور میشه اینو باور کن!
زن:چی میبینه توی بقیه زنا که من ندارم؟!چی می خواد از بقیه زنا که من بهش ندادم!بالاتر از عشقم!بالاتر از جسمم؟!هر کاری که می خواد می کنه!
مرد:مشکل همین جاست!داری به دست پاش میپیچی!باید قبول کنی که همه آدم ها یکجور نیستند!باید قبول کنی که این مرد باید آزاد باشه.اسمش رو هرچی می خوای بزاری بزار!مهم نیست!مهم اینه که الان که می خواهیش نیستش!حالا کجا رفته؟
زن:نمی دونم.می دونی میاد یک هفته عاشقانه زندگی زیبا میشه اوج لذت همه چیز خوب بعد یدفه ناپدید میشه!صد بار بهش گفتم بیا ازدواج کنیم!!زیر بار نمیره!هر بار یک بهونه ای میاره!
مرد:چرا می خوای باهاش ازدواج کنی؟
زن:می خوام مال من باشه!می خوام غیر از من کسی به تنش دست نزنه!می خوام همه وجودش مال من باشه!این به نظرت خواسته زیادیه؟
مرد:نه اصلا!فقط یادت باشه همه رو نمی شه توی یک قالب دید و یک نسخه براش پیچید.الان مشکلت چیه ؟دائم پیشته!وقتی پیشته خودت ناپدید میشی نیستی بعدش میایی شروع می کنی به ناله کردن
زن:خوب دوستش دارم!عاشقشم!مشکلم اینه که اون فقط میاد که باشه، لذت ببره از من ،بعدش که سیر میشه میره جای دیگه و من نمی دونم کجا!!
مرد:ببین من نمی فهمم چی میگی!تو الان اومدی اینجا برای چی؟
زن:ناراحتی برم؟!!!!
مرد:نه منظورم این نبود!میخوام مقایسه کنم.عصر زنگ زدی که من هستم یا نه؟گقتم که هستم بیا قدمت به چشم!پرسیدی مشروب داری یا نه؟گفتم ندارم ولی تا بیایی میخرم سیگار هم برات میگیرم.چیز دیگه ای لازم داری؟گفتی هیچی همین خوبه فقط میخوام ببینمت
زن:آره می خواستم باهات حرف بزنم می خواستم به یکی بگم که چقدر این پدر سگ رو دوستش دارم چقدر بهش نیاز دارم و چقدر تنش و روحش رو می خوام ،می خواستم با یکی حرف بزنم میخواستم یکی درکم کنه می خواستم یکی قضاوتم نکنه!
مرد:خوب درست اومدی.خودت می دونی که بهت وفادار نیست.خودت می دونی فقط می خواد باهات بخوابه خودت می دونی که احساس آزادی می کنه با تو، خودت می دونی که سرش گرمه ،خودت می دونی که گرفتار کارشه و کارش براش از همه چیز مهمتره خودت می دونی که بچش توی زندگیش یعنی همه چیزش خودت می دونی که با مادر بچش چه کرد و خودت خیلی چیزای دیگه رو هم می دونی!
زن:می دونم همش رو می دونم ولی می خوامش می خوام که مال من باشه
مرد:خوب من بهت میگم که دیونه ای و مستی همه حرفهایی که زدی درسته ولی اینا دلیل ازدواج کردن نیست!اگر منم میفهمیدم ازدواج یعنی چه شاید الان مجبور نبودم قرقرهای تو رو تحمل کنم!
زن:چرا مزخرف میگی؟!من میدونم همه اینها رو ولی وقتی میبینم که داره از دستم میره آتیش میگیرم!نمی تونم تحمل کنم که با کسای دیگه هم هست.
مرد:ببین باید قبول کنی توی این رابطه اون جسمت رو می خواد و تو روحش رو و این رابطه به هیچ جا نمی رسه اطمینان داشته باش که تهش فقط آزار میبینی.باید قبول کنی که جنسش اینجوریه!باید قبول کنی که یا تو هم فقط جسمش رو ببین و لحظات رو وگرنه تهش هیچی نیست!
زن توی فکر میره و دود سیگارش به سقف می رسه و خیره به نقطه تاریکی گوشه دیوار نگاه می کنه و اشکهاش از گونه هاش پائین میریزه.مرد میشینه کنارش و میگیردش توی آغوشش و موهاش رو نوازش می کنه و صدای هق هق زن همه اتاق رو پر می کنه و مرد فکر می کنه چرا اینقدر این زن رو دوست داره؟!چرا صدای شادی این زن مال کس دیگه ایه و صدای گریه هاش مال اون!؟چرا جسم و روح این زن مال کس دیگه ایه ولی روح خودش گیر کرده پیش این زن!نمی فهمه!شاید هم می فهمه ولی نمی خواد که بفهمه!همه حرفاش شعار بودن و می دونه که هر وقت این زن می خواد بیاد پیشش همه چیز براش فراهم می کنه که چند ساعتی شایدم تا صبح براش حرف بزنه و همون جا روی کاناپه توی بغلش بخوابه و صبح بیدار بشه و بره پی کارش.صبح که بیدار میشه میگه ممنونم که به حرفام گوش کردی ممنونم که آرومم کردی ممنونم که همیشه هستی و ممنوم که دوستی مثل تو دارم باید برم چون امشب فکر کنم برگرده باید آماده بشم برای اومدنش!و برق لذت و خواستن توی نگاهش موج می زنه و من فقط لبخند می زنم بهش، دستش رو میگیرم، صورتش رو می بوسم و بهش میگم خوش بگذره بهت !
و همیشه این اتفاق تکرار میشه !!!


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

بازگشت

فکر کنم پنج ماهی شده است که اینجا چیزی ننوشته ام.دلیلش را نمی دانم شاید بازهم خود سانسوری باشد شاید خجالت از یکی دو نفری که اینجا را می خوانند نمی دانم
الان مدت نسبتا زیادی گذشته است و تصمیم گرفتم بازهم اینجا از نگفتنی هایم بگویم.داستان از آنجا شروع شد که در وبلاگی راجع به کتاب که در اتوبوس ها قرار می دهند برای این که مردم مطالعه کنند نوشته بود.
در این کتاب نوشته بود که اگر حرفی برای گفتن "ندارید" حتما یک وبلاگ ایجاد کنید.داشتم با خودم فکر می کردم بر عکس چیزی که شابد خیلی از ما فکر می کنیم راجع به این که سیستم حاکم بر کشور متشکل از مشتی آخوند مرتجع و بی سواد است کاملا در اشتباهیم.ظاهرا آقایان مشاورانی دارند که به صورت ریشه ای و بنیادی اقدام به برنامه ریزی برای آینده نموده اند.شما توجه کنید که مخاطبین حمل نقل عمومی چه قشری از جامعه هستند و اصولا چه رنج سنی بیشتر سوار اتوبوس میشوند و در چه ساعتهایی.اکثر افرادی که در طول روز سوار اتوبوس می شوند افراد مسنی هستند که در اوقات خاصی از روز این کار را می کنند قطعا صبح زود که حجم مسافر زیاد است امکان مطالعه این کتاب ها نیست و مسافرین هم اکثرا خسته و خواب آلود هستند با درج این نوشته ها در این کتاب ها کاملا قصد نویسنده روشن است!تنها رسانه باقی مانده آنهم به صورت محدود وبلاگ و اینترنت است که با فیلترینگ و کاهش سرعت و راه های دیگر آنرا تا حدودی مهار نموده اند و الان دقیقا مشغول جداسازی ذهن ها هستند یعنی پدران و مادران و قشر میان سال را نسبت به این رسانه و استفاده های آن بدبین می کنند و بدین شکل وقتی جوانتر ها مشغول نوشتن یا خواندن در اینترنت هستند به نوعی حس نگرانی در آنها ایجاد می کنند و این حس را تلقین می کنند که این افراد بیکار هستند و دارند وقت خود را می سوزانند.
باید توجه داشت که به دلیل عدم آموزش صحیح در مورد برنامه ریزی نسل جوان ما اصولا با مقوله ارزش زمان و برنامه ریزی جز و کلان آشنا نیست و بر عکس آقایان با تربیت قشر خاصی از جوانان و استفاده از دانشگاه های خارج از کشور در رشته های مدیریت و برنامه ریزی استراتژیک در حال فاصله گرفتن از سایرین هستند.
همه آنها می دانند که سو مدیریت بزرگترین نقطه ضعف ایشان است ولی اجازه نمی دهند این سو مدیریت به حوزه سرکوب و مبارزه با مخالفین کشیده شود.در روز 22 بهمن همه دیدیم که چگونه با یک برنامه ریزی دقیق همه جا را فتح کردند و اجازه حضور ندادند.این را دست کم نگیرید در حال حاضر در سه بازه زمانی کوتاه مدت میان مدت و بلند مدت به خوبی برنامه ریزی صورت گرفته است که اگر کمی دقت کنید شواهد آنرا خواهید دید.نمونه آن همین کتابهای اتوبوسی و غیره

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...