کاناپه های راحتی، میز مربع شکل سیاه، یک زیرسیگاری ، یک بطری اسمیرنوف پرتقالی پر ،یک بطری نصفه ، یک زن یک مرد مشغول مکالمه:
زن:نمی تونم درکش کنم!نمی تونم بفهمم چی می خواد، هر چی خواسته بهش دادم هر کاری خواسته براش کردم اصلا بند نمی شه اصلا دووم نمیاره!همش فراریه!
مرد:چرا می خوای بدستش بیاری؟دنبال چی می گردی؟هر چی بیشتر دورش بچرخی بیشتر ازت دور میشه اینو باور کن!
زن:چی میبینه توی بقیه زنا که من ندارم؟!چی می خواد از بقیه زنا که من بهش ندادم!بالاتر از عشقم!بالاتر از جسمم؟!هر کاری که می خواد می کنه!
مرد:مشکل همین جاست!داری به دست پاش میپیچی!باید قبول کنی که همه آدم ها یکجور نیستند!باید قبول کنی که این مرد باید آزاد باشه.اسمش رو هرچی می خوای بزاری بزار!مهم نیست!مهم اینه که الان که می خواهیش نیستش!حالا کجا رفته؟
زن:نمی دونم.می دونی میاد یک هفته عاشقانه زندگی زیبا میشه اوج لذت همه چیز خوب بعد یدفه ناپدید میشه!صد بار بهش گفتم بیا ازدواج کنیم!!زیر بار نمیره!هر بار یک بهونه ای میاره!
مرد:چرا می خوای باهاش ازدواج کنی؟
زن:می خوام مال من باشه!می خوام غیر از من کسی به تنش دست نزنه!می خوام همه وجودش مال من باشه!این به نظرت خواسته زیادیه؟
مرد:نه اصلا!فقط یادت باشه همه رو نمی شه توی یک قالب دید و یک نسخه براش پیچید.الان مشکلت چیه ؟دائم پیشته!وقتی پیشته خودت ناپدید میشی نیستی بعدش میایی شروع می کنی به ناله کردن
زن:خوب دوستش دارم!عاشقشم!مشکلم اینه که اون فقط میاد که باشه، لذت ببره از من ،بعدش که سیر میشه میره جای دیگه و من نمی دونم کجا!!
مرد:ببین من نمی فهمم چی میگی!تو الان اومدی اینجا برای چی؟
زن:ناراحتی برم؟!!!!
مرد:نه منظورم این نبود!میخوام مقایسه کنم.عصر زنگ زدی که من هستم یا نه؟گقتم که هستم بیا قدمت به چشم!پرسیدی مشروب داری یا نه؟گفتم ندارم ولی تا بیایی میخرم سیگار هم برات میگیرم.چیز دیگه ای لازم داری؟گفتی هیچی همین خوبه فقط میخوام ببینمت
زن:آره می خواستم باهات حرف بزنم می خواستم به یکی بگم که چقدر این پدر سگ رو دوستش دارم چقدر بهش نیاز دارم و چقدر تنش و روحش رو می خوام ،می خواستم با یکی حرف بزنم میخواستم یکی درکم کنه می خواستم یکی قضاوتم نکنه!
مرد:خوب درست اومدی.خودت می دونی که بهت وفادار نیست.خودت می دونی فقط می خواد باهات بخوابه خودت می دونی که احساس آزادی می کنه با تو، خودت می دونی که سرش گرمه ،خودت می دونی که گرفتار کارشه و کارش براش از همه چیز مهمتره خودت می دونی که بچش توی زندگیش یعنی همه چیزش خودت می دونی که با مادر بچش چه کرد و خودت خیلی چیزای دیگه رو هم می دونی!
زن:می دونم همش رو می دونم ولی می خوامش می خوام که مال من باشه
مرد:خوب من بهت میگم که دیونه ای و مستی همه حرفهایی که زدی درسته ولی اینا دلیل ازدواج کردن نیست!اگر منم میفهمیدم ازدواج یعنی چه شاید الان مجبور نبودم قرقرهای تو رو تحمل کنم!
زن:چرا مزخرف میگی؟!من میدونم همه اینها رو ولی وقتی میبینم که داره از دستم میره آتیش میگیرم!نمی تونم تحمل کنم که با کسای دیگه هم هست.
مرد:ببین باید قبول کنی توی این رابطه اون جسمت رو می خواد و تو روحش رو و این رابطه به هیچ جا نمی رسه اطمینان داشته باش که تهش فقط آزار میبینی.باید قبول کنی که جنسش اینجوریه!باید قبول کنی که یا تو هم فقط جسمش رو ببین و لحظات رو وگرنه تهش هیچی نیست!
زن توی فکر میره و دود سیگارش به سقف می رسه و خیره به نقطه تاریکی گوشه دیوار نگاه می کنه و اشکهاش از گونه هاش پائین میریزه.مرد میشینه کنارش و میگیردش توی آغوشش و موهاش رو نوازش می کنه و صدای هق هق زن همه اتاق رو پر می کنه و مرد فکر می کنه چرا اینقدر این زن رو دوست داره؟!چرا صدای شادی این زن مال کس دیگه ایه و صدای گریه هاش مال اون!؟چرا جسم و روح این زن مال کس دیگه ایه ولی روح خودش گیر کرده پیش این زن!نمی فهمه!شاید هم می فهمه ولی نمی خواد که بفهمه!همه حرفاش شعار بودن و می دونه که هر وقت این زن می خواد بیاد پیشش همه چیز براش فراهم می کنه که چند ساعتی شایدم تا صبح براش حرف بزنه و همون جا روی کاناپه توی بغلش بخوابه و صبح بیدار بشه و بره پی کارش.صبح که بیدار میشه میگه ممنونم که به حرفام گوش کردی ممنونم که آرومم کردی ممنونم که همیشه هستی و ممنوم که دوستی مثل تو دارم باید برم چون امشب فکر کنم برگرده باید آماده بشم برای اومدنش!و برق لذت و خواستن توی نگاهش موج می زنه و من فقط لبخند می زنم بهش، دستش رو میگیرم، صورتش رو می بوسم و بهش میگم خوش بگذره بهت !
و همیشه این اتفاق تکرار میشه !!!
زن:نمی تونم درکش کنم!نمی تونم بفهمم چی می خواد، هر چی خواسته بهش دادم هر کاری خواسته براش کردم اصلا بند نمی شه اصلا دووم نمیاره!همش فراریه!
مرد:چرا می خوای بدستش بیاری؟دنبال چی می گردی؟هر چی بیشتر دورش بچرخی بیشتر ازت دور میشه اینو باور کن!
زن:چی میبینه توی بقیه زنا که من ندارم؟!چی می خواد از بقیه زنا که من بهش ندادم!بالاتر از عشقم!بالاتر از جسمم؟!هر کاری که می خواد می کنه!
مرد:مشکل همین جاست!داری به دست پاش میپیچی!باید قبول کنی که همه آدم ها یکجور نیستند!باید قبول کنی که این مرد باید آزاد باشه.اسمش رو هرچی می خوای بزاری بزار!مهم نیست!مهم اینه که الان که می خواهیش نیستش!حالا کجا رفته؟
زن:نمی دونم.می دونی میاد یک هفته عاشقانه زندگی زیبا میشه اوج لذت همه چیز خوب بعد یدفه ناپدید میشه!صد بار بهش گفتم بیا ازدواج کنیم!!زیر بار نمیره!هر بار یک بهونه ای میاره!
مرد:چرا می خوای باهاش ازدواج کنی؟
زن:می خوام مال من باشه!می خوام غیر از من کسی به تنش دست نزنه!می خوام همه وجودش مال من باشه!این به نظرت خواسته زیادیه؟
مرد:نه اصلا!فقط یادت باشه همه رو نمی شه توی یک قالب دید و یک نسخه براش پیچید.الان مشکلت چیه ؟دائم پیشته!وقتی پیشته خودت ناپدید میشی نیستی بعدش میایی شروع می کنی به ناله کردن
زن:خوب دوستش دارم!عاشقشم!مشکلم اینه که اون فقط میاد که باشه، لذت ببره از من ،بعدش که سیر میشه میره جای دیگه و من نمی دونم کجا!!
مرد:ببین من نمی فهمم چی میگی!تو الان اومدی اینجا برای چی؟
زن:ناراحتی برم؟!!!!
مرد:نه منظورم این نبود!میخوام مقایسه کنم.عصر زنگ زدی که من هستم یا نه؟گقتم که هستم بیا قدمت به چشم!پرسیدی مشروب داری یا نه؟گفتم ندارم ولی تا بیایی میخرم سیگار هم برات میگیرم.چیز دیگه ای لازم داری؟گفتی هیچی همین خوبه فقط میخوام ببینمت
زن:آره می خواستم باهات حرف بزنم می خواستم به یکی بگم که چقدر این پدر سگ رو دوستش دارم چقدر بهش نیاز دارم و چقدر تنش و روحش رو می خوام ،می خواستم با یکی حرف بزنم میخواستم یکی درکم کنه می خواستم یکی قضاوتم نکنه!
مرد:خوب درست اومدی.خودت می دونی که بهت وفادار نیست.خودت می دونی فقط می خواد باهات بخوابه خودت می دونی که احساس آزادی می کنه با تو، خودت می دونی که سرش گرمه ،خودت می دونی که گرفتار کارشه و کارش براش از همه چیز مهمتره خودت می دونی که بچش توی زندگیش یعنی همه چیزش خودت می دونی که با مادر بچش چه کرد و خودت خیلی چیزای دیگه رو هم می دونی!
زن:می دونم همش رو می دونم ولی می خوامش می خوام که مال من باشه
مرد:خوب من بهت میگم که دیونه ای و مستی همه حرفهایی که زدی درسته ولی اینا دلیل ازدواج کردن نیست!اگر منم میفهمیدم ازدواج یعنی چه شاید الان مجبور نبودم قرقرهای تو رو تحمل کنم!
زن:چرا مزخرف میگی؟!من میدونم همه اینها رو ولی وقتی میبینم که داره از دستم میره آتیش میگیرم!نمی تونم تحمل کنم که با کسای دیگه هم هست.
مرد:ببین باید قبول کنی توی این رابطه اون جسمت رو می خواد و تو روحش رو و این رابطه به هیچ جا نمی رسه اطمینان داشته باش که تهش فقط آزار میبینی.باید قبول کنی که جنسش اینجوریه!باید قبول کنی که یا تو هم فقط جسمش رو ببین و لحظات رو وگرنه تهش هیچی نیست!
زن توی فکر میره و دود سیگارش به سقف می رسه و خیره به نقطه تاریکی گوشه دیوار نگاه می کنه و اشکهاش از گونه هاش پائین میریزه.مرد میشینه کنارش و میگیردش توی آغوشش و موهاش رو نوازش می کنه و صدای هق هق زن همه اتاق رو پر می کنه و مرد فکر می کنه چرا اینقدر این زن رو دوست داره؟!چرا صدای شادی این زن مال کس دیگه ایه و صدای گریه هاش مال اون!؟چرا جسم و روح این زن مال کس دیگه ایه ولی روح خودش گیر کرده پیش این زن!نمی فهمه!شاید هم می فهمه ولی نمی خواد که بفهمه!همه حرفاش شعار بودن و می دونه که هر وقت این زن می خواد بیاد پیشش همه چیز براش فراهم می کنه که چند ساعتی شایدم تا صبح براش حرف بزنه و همون جا روی کاناپه توی بغلش بخوابه و صبح بیدار بشه و بره پی کارش.صبح که بیدار میشه میگه ممنونم که به حرفام گوش کردی ممنونم که آرومم کردی ممنونم که همیشه هستی و ممنوم که دوستی مثل تو دارم باید برم چون امشب فکر کنم برگرده باید آماده بشم برای اومدنش!و برق لذت و خواستن توی نگاهش موج می زنه و من فقط لبخند می زنم بهش، دستش رو میگیرم، صورتش رو می بوسم و بهش میگم خوش بگذره بهت !
و همیشه این اتفاق تکرار میشه !!!
۱ نظر:
به به به...ميبينم كه دستي هم به نوشتن نول داري استاد!!!!
غير از همه چيزش...اون اسميرنف پرتقال رو هستم ....شديد!
ارسال یک نظر