۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

پریشان گویی های من

فکر می کنم یعنی اینجوری میگن که ما آدم ها مجموعه ای هستیم از تضادها و مجموعه ای هستیم از منفی ها و مثبت ها و برآیند این منفی ها و مثبت می شود چیزی که مبینیم و چیزی که هستیم ولی چیزی که باید باشیم همیشه معماست و این معما بازنشدنی!بهتر بود بهش فکر نمی کردم ولی خوب آدم خیلی وقتا هست که واقعا حس می کنه که اون چیزی نیست که باید باشه یا الان باید یک کار دیگه می کرد یا اینکه الان یک چیز دیگه باید میگفت و خیلی بایدهای دیگه!
اصولا با افسردگی میونه ای ندارم و همیشه رو به جلو بوده ام و هیچ وقت توقف نکرده ام ولی این مقصد نا معلوم دیگه کلافه کننده شده یکجورایی دست و پا زدن بیهوده شده.همیشه با "کافکا" و "کامو" میونه خیلی خوبی داشتم چون سرگشتگی و سردرگمی ما آدم ها رو در نیای بیصاحابی که کاملا هرکی هرکی اداره میشه بی تعارف نشون دادن و هیچ وقت دلشون نخواشته با یک پایان خوب تورو خوشحال کنن در حالی که همیشه این ضعیفه که می بازه و این قویه که می بره!چشمامون رو باز کنیم میبینیم که ما هیچ فرقی با اون سوسک حمام ندارم به راحتی له می شیم بدون هیچ رحمی !آیا باید رحم کنیم؟نگین انسانیت چی میشه که می گم انسانیت با خروج آدم از بهشت از بین رفت آیا باید آدم خوبی باشم ؟بیا خوبی رو برام تعریف کن!بهم بگو خوبی یعنی چه ؟وفاداری یعنی چه؟به کجای این شبه تیره بیاویزم...
تعریف سردرگمی خیلی سریعتر از تعریف هدفمند بودن بدست میاد.خیانت رو خیلی خوب میتونی لمسش کنی تا وفاداری!می دونی چرا؟چون از روزی که به دنیا میایی باهات همراه!این وفاداری نبوده که همراهیمون میکرده بلکه همیشه خیانت بوده که دیده میشده!چرا؟چون بهش اهمیت میدیم برامون مهمه وفاداری رو وظیفه میدونیم ولی خیانت رو یک تابو و تابو همیشه جذاب و دوست داشتنی!
داستان ادامه داره ولی اصولا سرگشتگی پایانی نداره!کاش چیزی در این دنیا به اسم دوست وجود داشت ولی تجربه ثابت کرده که چنین چیزی وجود خارجی نداره!دوست یعنی کسی که تو رو برای جنسیتت نخواد تو رو برای پر کردن تنهایش نخواد تورو برای چیزی نخواد فقط وجودت رو احساس کنه همین که هستی حس کنه که پر میشی و همین که پر شدن رو حس می کنه سبک بشه تنها پر شدنی که با سبکی همراهه.تو رو مثل لباساش نگاه نکنه!مالکیت نداشته باشه و و و
پیدا نمی کنی رفیق نگرد!

۲ نظر:

ناشناس گفت...

چشم!!!!!

ماني مسيحا گفت...

ناشناس چيه؟؟؟؟من بودم!!!!

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...