۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

حس امروز من

آیا تا بحال برات پیش اومده که وقتی نزدیک یک نفر میشینی حس کنی دلت می خواد بهش نزدیک تر بشی؟حس کنی دلت می خواد دستش رو بگیری؟حس کنی ضربان قلبت میره بالا؟حس کنی مثل نوجونها میشی؟حس کنی که دوست داری همش اطرافش بپلکی؟حس کنی دوست داری تصادفا باهاش تصادف کنی؟حس کنی خیلی باحاله؟حس کنی خیلی قویه و خیلی خودداره و حس کنی که این خودداری تو رو دیوونه می کنه؟حس کنی کاش میشد بهش نزدیکتر شد؟حس کنی که با هیچکس اینقدر صادق نبودی و وقتی میبینش باید حتما نظرت رو بگی؟
من الان همچین حسی دارم!

۲ نظر:

مريم گفت...

نه قربان.
اينا مال تينيجريه. نه مال هزار سالگي...

مريم گفت...

ساعتی میزانِ آنی...
ساعتی موزون ِاین...
بعد از این میزان ِخود شو...
تا شوی موزونِ خویش...

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...