آیا تا بحال برات پیش اومده که وقتی نزدیک یک نفر میشینی حس کنی دلت می خواد بهش نزدیک تر بشی؟حس کنی دلت می خواد دستش رو بگیری؟حس کنی ضربان قلبت میره بالا؟حس کنی مثل نوجونها میشی؟حس کنی که دوست داری همش اطرافش بپلکی؟حس کنی دوست داری تصادفا باهاش تصادف کنی؟حس کنی خیلی باحاله؟حس کنی خیلی قویه و خیلی خودداره و حس کنی که این خودداری تو رو دیوونه می کنه؟حس کنی کاش میشد بهش نزدیکتر شد؟حس کنی که با هیچکس اینقدر صادق نبودی و وقتی میبینش باید حتما نظرت رو بگی؟
من الان همچین حسی دارم!
۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...
۲ نظر:
نه قربان.
اينا مال تينيجريه. نه مال هزار سالگي...
ساعتی میزانِ آنی...
ساعتی موزون ِاین...
بعد از این میزان ِخود شو...
تا شوی موزونِ خویش...
ارسال یک نظر