۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

لحظه های ناب

زن حدود 30 یا 31 ساله با قدی متوسط کمری باریک و بوی عطری بسیار خوب مرد 35 یا 36 ساله در آپارتمانی تنها ،حدود ظهر ، هوای بهاری در شرف گرما.
مرد:داشتم می گفتم که به نظر تو چرا اینجای این پرتره اینقدر روی رنگ صورتی تاکید کرده است؟
زن:نمی دانم!نظر خاصی ندارم ولی فکر کنم با توجه به گیلاس شرابی که در دست گرفته است می خواهد به نوعی مستی را به ما نشان بدهد
مرد:مستی را از خماری چشماهایش می توان فهمید ولی فکر می کنم این رنگ صورتی می خواهد به ما پاکیزگی و پاکدامنی را القا کند!
زن:راستی تو الان باید کجا باشی؟
مرد:جلسه(با لبخندی شیطنت آمیز)و تو باید کجا باشی؟
زن:جلسه(با هاله ای مبهم از نگرانی و پشیمانی)چرا من هیچ وقت نمی توانم به تو نه بگویم؟چرا هر وقت یک تابلو جدید پیدا می کنی من حتما باید با تو در مورد هدف از ترسیم این تابلو بحث کنم؟چرا همیشه به هیچ نتیجه ای در این مورد نمی رسیم ؟ و چرا همیشه وقتی من تازه دارم نقاشی رو درک می کنم سوتینم باز میشود؟
مرد:(با خنده بلند)ببخشید فقط می خواستم نظرت را راجع به این نقاشی ها بدانم و قسم می خورم که قصد دیگری نداشتم و ندارم ولی اعتراف می کنم که حضورت خیلی تاثیر گذار است.در مورد سوتین هم نظر خاصی ندارم سعی کن مدلی بخری که راحت باز نشود یا لا اقل از جلو باز نشود(با شیطنت)
زن:تو همیشه من را فریب می دهی و خوب من عاشق این فریب خوردن هستم هرچند می دانم که خیلی نگرانم می کند!می دانی؟این رابطه عجیب وسوسه انگیز شده است و عجیب ترمز هایم بریده است.نه اینکه فکر کنی آش دهن سوزی هستی(با حالتی کنایه آمیز)نه اصلا این تابلوهایی که گیر می آوری و البته فضای بحث برایم خیلی مهم است و در ضمن روی کارم اثر می گذارد
مرد:خوشحالم که روی کارت اثر می گذارد.این دهمین بار است که اینجا به تنهایی هم را ملاقات می کنیم و هر بار تصمیم گرفتیم که این آخرین بار است و هر بار این من بودم که تماس گرفتم و هر بار این تو بودی که مقاومت کردی و هر بار این من بودم که نظرت را خواستم و هر بار این تو بودی که لطف کردی و آمدی
زن:بحث لصف کردن نیست بحث یک کشش غیر قابل کنترل است می دانی چرا می آیم برای اینکه محیط اینجا را دوست دارم دو سه ساعتی که با هم هستیم از همه چیز حرف می زنیم چایی می خوریم فلسفه می بافیم تو نقاشی های من را میبینی من عکسهای تو را نگاه می کنم به هم بدو بیراه می گوییم سیگار هم را می کشیم به ساعت توجه نمی کنیم و وقتی زمان رفتن می شود می دانم دلم نمی خواهد بروم ولی عهد می کنم دیگر تلفنت یا پیامت را جواب ندهم همیشه قسم خورده ام که فراموش کنم.می دانم عشقی در کار نیست می دانم بزرگ هستیم می دانم مسئولیت داریم و لطفا این حرف ها را برایم تکرار نکن چون همه را می دانم!تنها چیزی که نمی دانم این است که چرا بازهم با یک جمله کوتاه" هر طور خودت دوست داری!" تصمیمم عوض می شود.تجسم رفتن دوباره به شرکت بحث های بی فایده با وجود رخوت و سستی که در بدنم هست کلافه می کند مرا!تصور این که باید بروم خانه و کوهی از کارهای تکراری با صدای بچه ها و آماده کردن منزل و غذا و همه اینها تمام ذهنم را گرفته است اصلا نمی خواهم به اینها فکر کنم اصلا نمی خواهم به چیزی جز این لحظات نابی که اینجا دارم و آزادانه در مورد چیزی که دوست دارم صحبت می کنم ، فکر کنم ولی افسوس که تمام می شود و باید بروم!می دانم که باز خواهی گفت که هر آمدنی رفتنی دارد و هر شروعی پایانی ولی این را بدان بخاطر همین فلسفه خیلی منطقی لعنتی تو هر بار که می خواهم خداحافظی کنم از تو متنفر می شوم و با خودم عهد می کنم که دیگر تمامش کنم دیگر رنج نکشم.می دانی؟این جمله تکراری تو که ما فقط دو تا دوست هستیم و نه بیشتر من را دیوانه می کند!این نکته که من باید دائم با خودم تکرار کنم و مرزهایم را بشناسم!لعنتی من می دانم که ما مسئولیت هایی داریم و هر کدام در دنیایی دیگر زندگی می کنیم ولی لا اقل این دو سه ساعت را با آن جمله انتها خراب نکن (با بغضی در گلو)
مرد در آغوش میگیردش و اشکهای گرم زن را روی سینه های خودش حس می کند موهایش را نوازش می کند و اجازه می دهد هق هق کند با خودش فکر می کند چقدر نرم است چقدر ظریف است چقدر شکننده است و چقدر این لحظه را دوست دارد دلش نمی خواهد این لحظه تمام شود ولی همان فلسفه منطقی لعنتی به سرعت جای احساس را فتح می کند
مرد:می دانم و باور دارم همه حرفهایت را!من هم همین حس را دارم کم و بیش(و می داند که کم بیش حرف مفتی بیش نبوده است)ولی چه کنیم؟می خواهی همین امروز تمامش کنیم و همین امروز ناپدید شوم.قول می دهم هیچ اثری از من نخواهی یافت!
زن:حرف های مفت و مسخره می زنی!مگر ما بچه هستیم!؟نه لازم نیست!مثل همیشه خواهم بود!(با لبخندی ساختگی)
اشکهایش را پاک می کند و می رود که صورتش را بشوید و آرایش کند و مرد نگاهش می کند و با خود میگوید کاش این لحظه ها تمام نمی شد ولی می دانم اگر پایانی برای این لحظه فرض نکنیم چند روز دیگر این لحظه ها با لحظه های بیرون از اینجا تفاوتی نخواهند داشت و باز روزمرگی و باز بی نهایت و من چقدر از بینهایت متنفرم!همه چیز ما بینهایت شده است!همه چیز
و زن در حالی که در آینه خودش را تماشا می کند با خود می گوید این داستان را امروز تمام می کنم دیگر نمی توانم به این خوشی ناقص ادامه دهم!من که می دانم نهایتی دارد این داستان ولی من بینهایت می خواهمش که دیوانگی است
مرد:اجازه هست من سوتین شما را ببندیم(با شیطنت)
زن:نه نه!برو کنار!واقعا توانی ندارم!هر بار که بخواهی ببندی داستانی داریم و من کلی کار دارم(با خنده ای زیبا و نگاهی مهربان)
نیم ساعت بعد:
مرد:یادت باشد...
زن:همه را حفظم!خواهش کردم تکرار نکن!(با اخم و دلخوری)
مرد:نه!یادت باشد هفته آینده منتظرت هستم بیصبرانه!
زن:نمی دانم!فکر کنم کار دارم
مرد:هر طور که دوست داری!

زن از شیشه تاکسی به خیابان خیره شده و در سکوت بهترین لحظاتش را در آن آپارتمان با دوستی که فقط یک دوست است با روزمرگی هایش مقایسه می کند و جنگ بزرگی درگرفته است که می داند روزمرگی هایش مغلوب خواهند شد و می خواهد که مغلوب شوند و چقدر دوست دارد این عقل را دور بریزد و چقدر دوست دارد تماشای نقاشی ها را وقتی فقط به نقاشی فکر می کند و فقط فضا پر است از چیزهایی که دوست دارد حتی اگر در آن فضا جنسیت موج بزند و خواهش!چرا که نه ؟مگر او نمی خواهد؟!چرا می خواهد!و منتظر خواهد ماند تا هفته بعد!:که جمله"هر طور خودت دوست داری" را بشنود:!

۲ نظر:

ماني مسيحا گفت...

ملموس بود...

مريم گفت...

عجيب... ولي آشنا...

خاطرات تنهایی

  من و خاطرات تنهايي قسمت اول:  1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...