داشتم با خودم فکر می کردم و فکر می کردم.
راجع به چی؟
داشتم با خودم فکر می کردم که آیا این روشی که من شخصا در برخورد با مشکلات دوستانم یا آشنایانم دارم درست است یا نه.
اصولا آدمی هستم که درد دوستانم به نوعی تبدیل به درد من میشود و اگر هم درد نشود مشغولیت ذهنی حتما می شود و به همین دلیل حتما و حتما پیگیر حال آن دوست خواهم شد حتما تا اطلاع از این که در شرایط بهتری قرار گرفته است یا نه ، پرس و جو را ادامه خواهم داد و بعد از اطمینان ممکن است که یک مدتی اصلا نباشم به دست و پایش هم نپیچم و اصولا همه دوستانم این اخلاق من را می دانند
چیزی که برایم جالب است این است که این چند روزی که حالم خوش نبود و به شکر خدا این روزها بهتر هستم از نظر جسمی ، هیچ کس دقیقا هیچکس حتی حالی نپرسید و حتی سلامی هم نکرد.منظورم از هیچکس شامل همسر گرامی هم میشود.
نمی دانم مشکل از من است مشکل در رفتار من است یا اینکه من آدم خود بزرگ بین و متوقعی هستم و انتظار بیجایی دارم!؟
البته شاید من نباید در این حجم مشکلات و گرفتاریها انتظار از کسی داشته باشم که با یک سلام حالت چطور است سراغی از یک دوست بگیرد.کاری که خیلی وقتها انجام می دهم
این روزها واقعا به این نتیجه رسیده ام که حجم شعار خیلی خیلی بیشتر از عمل است و این قربان صدقه ها و فدایت بشوم ها و عزیزم ها فقط و فقط در سطح تعارف است!
این ها شاید درد دل های خودم با خودم باشد ولی واقعا برایم سوال شده است که آدمی با این همه دوست دیده و ندیده در طول 4 روز که واقعا جسما و روحا دچار مشکل بوده است حتی یک نفر نپرسید که امروز چطوری!
شاید اصلا مهم نباشد شاید باید من هم مثل بقیه در گرفتاریهای خودم شناور شوم و شاید باید بی تفاوت باشم نسبت به همه و همه کس.
وقتی همسر آدم در بلند پروازی های خودش شناور است و از صبح تا شب فقط راجع به کارش صحبت می کند و فقط راجع به نگرانی های کاری بحث می کند و و و چه انتظاری از دیگران است
این حرفها را جدی نگیر
این ها فقط درد دلهایی بود که گاهی آدم های تنهایی مثل من برای دل خودشان یک گوشه ای مینوسیند و میروند پی کارشان
ما هم خدایی داریم
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه
حال این روزهای ما
نمی دانم تا بحال دقت کرده ای که "حس خوشی" در ما به صورت یک چرخه حرکت می کند؟ می آید چند ساعتی "خوشی" بعد یواش یواش دور می شود و تو اول حس می کنی چیزی دارد کم میشود و بعد جایش را یک حس خالی بودن پر می کند و بعدش حس می کنی در تاریکی داری فرو می روی. این روزها حال و روز خوشی ندارم این روزها نگرانم و نگرانی تا ته تک تک سلول های خاکستری مغزم فرو می رود. این روزها نمی دانم چه خواهد شد چند روز بعد یا چند ثانیه بعد حتی! این روزها حس می کنم مثل یک جسد شناوری شده ام در وسط دریایی سیاه که این جسد در حال پوسیدن است و نه به عمق می رود و نه به سطح آب می آید فقط با حرکت امواج به این سو و آن سو حرکت می کند.
این روزها حتی به رفتن هم دیگر فکر نمی کنم به ماندن هم که مدتهاست فکر نمی کنم. عصرها به دخترک نگاه می کنم که چه شاد و خندان بازی می کند و دل می برد و صبح ها با چه علاقه ای و عشقی در چشمهای من نگاه می کند و موقع خداحافظی چگونه دستان کوچکش را تکان می دهد و آن لبخند جادویی را نمایش می دهد.
می گوید ایمان نداری می گوید ایمان داشته باش حتی به سنگ سیاه! اصلا مهم نیست چه باشد مهم این است که کور سوی امیدی در دورنت چشمک بزند و تو را گرم نگه دارد. می گوید باید باور کنی که خیلی چیزها در کنترل تو نیست باید قبول کنی که در این شرایط داری زندگی می کنی و تو که داری تمام تلاشت را می کنی و همه کار کرده ای و الان به انتظار نشسته ای
می گویم همه این حرف ها را می دانم و می شناسم و خودم بارها این حرفها را به افرادی که بر لبه پرتگاهی ایستاده بودند گفته ام ولی شاید فقط یک حرف بوده است بدون باور بدون ایمان!
می گوید نوجوان که بودی باور داشتی جوان که بودی باور داشتی بازهم تا همین چند وقت پیش هم باور داشتی ولی این روزها دیگر آن برق اطمینان را در چشمانت نمی بینم دیگر خودت را هم در آینه نگاه نمی کنی! دیده ای ریشهایت سفید شده است؟ دیده ای گوشه چشمانت چروک شده است از بس که خط لبانت رو به پائین بوده است؟ یادت می آید روزهایی را که صدای خنده تو در دانشکده می پیچید و همه می گفتند فلانی آمد!؟ یادت می آید آنروز که ما در خوابگاه دختران جزوه ها را می سوزاندیم و تو آن بیرون شیپور می زدی و فریاد می زدی و می خندیدی و وقتی معاون دانشجویی آن مردک سادیسمی بیمار با آن چشمان خون گرفته سینه در سینه تو ایستاده بود با صدای بلند می گفتی مگر چه می کنم دارم زندگی می کنم! آه یادش بخیر آن روزها! یادت می آید کمیته انضباطی را که چقدر خندیدیم و تو سرت پائین بود و زیر چشمی چشم چرانی می کردی و باز هم میخندیدی و آن مردک فریاد می زد و تو باز هم می خندیدی و بس که خندیدی او هم آخرش خسته شد و خندید و همه با هم خندیدم!یادت می آید آمدی و گفتی مسئولیت این آتش بازی با من شما با این خانم ها کاری نداشته باشید در اثر شیپور زدن من تحریک شدند که این آتش را به پا کنند مردک می گفت آخر من نمی فهمم تو چطور به خودت جرات دادی بیای در محوطه خوابگاه دختران شیپور بزنی و این همه دختر همه با هم شروع کنند به سوت زدن! بروید خجالت بکشید آخر شما قرار است مادر شوید و تو گفتی چه ربطی دارد حاج آقا! یادش بخیر چقدر آن روزها انرژی داشتی و چقدر امید داشتی و چقدر می جنگیدی و می جنگیدی و برای هر چیزی که می خواستی بدست بیاوری می جنگدیدی و می خندیدی!
یادم می آید ولی همه خاطراتی است مال گذشته!الان چه؟ با تنی مریض ،روحی خسته سکوتی کامل یک گوشه نشسته ام منتظر تمام شدن منتظر انتها! نگو که بریده ای نگو که افسرده ای و خیلی چیزهای دیگر را نگو!
آدم بعضی وقتا می رسد به آنجایی که من رسیده ام می رسید به پوچی میرسد به این که پشه ای بیش نیست!
بازهم بگو تو ایمان نداری
این روزها حتی به رفتن هم دیگر فکر نمی کنم به ماندن هم که مدتهاست فکر نمی کنم. عصرها به دخترک نگاه می کنم که چه شاد و خندان بازی می کند و دل می برد و صبح ها با چه علاقه ای و عشقی در چشمهای من نگاه می کند و موقع خداحافظی چگونه دستان کوچکش را تکان می دهد و آن لبخند جادویی را نمایش می دهد.
می گوید ایمان نداری می گوید ایمان داشته باش حتی به سنگ سیاه! اصلا مهم نیست چه باشد مهم این است که کور سوی امیدی در دورنت چشمک بزند و تو را گرم نگه دارد. می گوید باید باور کنی که خیلی چیزها در کنترل تو نیست باید قبول کنی که در این شرایط داری زندگی می کنی و تو که داری تمام تلاشت را می کنی و همه کار کرده ای و الان به انتظار نشسته ای
می گویم همه این حرف ها را می دانم و می شناسم و خودم بارها این حرفها را به افرادی که بر لبه پرتگاهی ایستاده بودند گفته ام ولی شاید فقط یک حرف بوده است بدون باور بدون ایمان!
می گوید نوجوان که بودی باور داشتی جوان که بودی باور داشتی بازهم تا همین چند وقت پیش هم باور داشتی ولی این روزها دیگر آن برق اطمینان را در چشمانت نمی بینم دیگر خودت را هم در آینه نگاه نمی کنی! دیده ای ریشهایت سفید شده است؟ دیده ای گوشه چشمانت چروک شده است از بس که خط لبانت رو به پائین بوده است؟ یادت می آید روزهایی را که صدای خنده تو در دانشکده می پیچید و همه می گفتند فلانی آمد!؟ یادت می آید آنروز که ما در خوابگاه دختران جزوه ها را می سوزاندیم و تو آن بیرون شیپور می زدی و فریاد می زدی و می خندیدی و وقتی معاون دانشجویی آن مردک سادیسمی بیمار با آن چشمان خون گرفته سینه در سینه تو ایستاده بود با صدای بلند می گفتی مگر چه می کنم دارم زندگی می کنم! آه یادش بخیر آن روزها! یادت می آید کمیته انضباطی را که چقدر خندیدیم و تو سرت پائین بود و زیر چشمی چشم چرانی می کردی و باز هم میخندیدی و آن مردک فریاد می زد و تو باز هم می خندیدی و بس که خندیدی او هم آخرش خسته شد و خندید و همه با هم خندیدم!یادت می آید آمدی و گفتی مسئولیت این آتش بازی با من شما با این خانم ها کاری نداشته باشید در اثر شیپور زدن من تحریک شدند که این آتش را به پا کنند مردک می گفت آخر من نمی فهمم تو چطور به خودت جرات دادی بیای در محوطه خوابگاه دختران شیپور بزنی و این همه دختر همه با هم شروع کنند به سوت زدن! بروید خجالت بکشید آخر شما قرار است مادر شوید و تو گفتی چه ربطی دارد حاج آقا! یادش بخیر چقدر آن روزها انرژی داشتی و چقدر امید داشتی و چقدر می جنگیدی و می جنگیدی و برای هر چیزی که می خواستی بدست بیاوری می جنگدیدی و می خندیدی!
یادم می آید ولی همه خاطراتی است مال گذشته!الان چه؟ با تنی مریض ،روحی خسته سکوتی کامل یک گوشه نشسته ام منتظر تمام شدن منتظر انتها! نگو که بریده ای نگو که افسرده ای و خیلی چیزهای دیگر را نگو!
آدم بعضی وقتا می رسد به آنجایی که من رسیده ام می رسید به پوچی میرسد به این که پشه ای بیش نیست!
بازهم بگو تو ایمان نداری
۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه
ثانیه هایی برای من
باید نوشت.باید نوشت تا فهمید کجای این ذهن تاریک پنهان شده است.باید نوشت تا فهمید خواسته های انباشته شده کجای این سلول های خاکستری لانه کرده اند که دائم همه هورمون های بدن را به همدیگر می ریزند و از درونش حسی بیرون می کشند که تو را وادار می کند که صحنه ای ، کسی ، اندامی ، منظره ای و و ونگاه کنی و ته دلت بخواهی بگویی چقدر زیباست و وقتی ته دلت گفتی با صدای بلند بگویی چقدر زیبایی چقدر خواستنی هستی چقدر جذابی و این گفتن ها تعهدی برایت ایجاد نکند و ذهنیتی بر مالکیت بر تو ایجاد نکند و تو فقط گفته باشی که بگویی حست را در آن چند ثانیه.
شاید که تو هرزه انگاشته شوی و شاید که تو چشم چران باشی از نظر دیگران شاید که تو نیاز داشته باشی در آغوش بگیری و بفشاری و بعد رها کنی و بروی و این در آغوش کشیدن دلیل بر همخوابگی نیست و دلیل بر در آغوش کشیدن دوباره ای نیست.دلت می خواهد عبور کنی تماشا کنی و باز هم عبور کنی و چقدر ساده و راحت مارک می خوری به بیوفایی و بی بندباری و هرزگی و رذالت!
چرا نمی توانیم دوست داشته باشیم بدون اینکه عاشق شویم؟چرا نمی توانیم عاشق شویم بدون اینکه مالکیتی ایجاد کنیم و چرا نمی توانیم عشق بازی کنیم بدون اینکه عاشق شویم؟شاید هم تعریف ما از عشق اشتباه است! اصلا چرا باید همه چیز را در چارچوب این چند روز و قوانین این ثانیه ها دید و درک و انتقال داد؟!
چر ا و چرا و چرا!
چراهایی که فقط اینجا می شود فریادشان زد و چراهایی که فقط ایجا می ماند و با من به جایی نمی رود!
در خیابان که راه می روی باید آدمی معقول باشی آدمی محترم آدمی قابل اعتماد و و و و تو نمی توانی برای لحظه ای ثانیه ای آن چیزی باشی که دلت می خواهد!
شاید دلت می خواهد که یک هیولا باشی یک درنده باشی یک هرزه باشی یک چشمچران کثیف باشی ولی چیزی باشی که در ان لحظه دلت می خواهد باشی!
نمی توانیم چون نباید بتوانیم
وه که من چقدر دلم می خواهد این روزها هیولا باشم چقدر دلم می خواهد کل نظام هستی را به چالش بکشم چقدر دلم می خواهد این روزها فریاد بزنم که من آنچیزی نیستم که شما فکر می کنید و من آنچیزی نیستم که شما برنامه ریزی کردید که باشم
وه که این روزها عجب حس پردین دارم
شاید که تو هرزه انگاشته شوی و شاید که تو چشم چران باشی از نظر دیگران شاید که تو نیاز داشته باشی در آغوش بگیری و بفشاری و بعد رها کنی و بروی و این در آغوش کشیدن دلیل بر همخوابگی نیست و دلیل بر در آغوش کشیدن دوباره ای نیست.دلت می خواهد عبور کنی تماشا کنی و باز هم عبور کنی و چقدر ساده و راحت مارک می خوری به بیوفایی و بی بندباری و هرزگی و رذالت!
چرا نمی توانیم دوست داشته باشیم بدون اینکه عاشق شویم؟چرا نمی توانیم عاشق شویم بدون اینکه مالکیتی ایجاد کنیم و چرا نمی توانیم عشق بازی کنیم بدون اینکه عاشق شویم؟شاید هم تعریف ما از عشق اشتباه است! اصلا چرا باید همه چیز را در چارچوب این چند روز و قوانین این ثانیه ها دید و درک و انتقال داد؟!
چر ا و چرا و چرا!
چراهایی که فقط اینجا می شود فریادشان زد و چراهایی که فقط ایجا می ماند و با من به جایی نمی رود!
در خیابان که راه می روی باید آدمی معقول باشی آدمی محترم آدمی قابل اعتماد و و و و تو نمی توانی برای لحظه ای ثانیه ای آن چیزی باشی که دلت می خواهد!
شاید دلت می خواهد که یک هیولا باشی یک درنده باشی یک هرزه باشی یک چشمچران کثیف باشی ولی چیزی باشی که در ان لحظه دلت می خواهد باشی!
نمی توانیم چون نباید بتوانیم
وه که من چقدر دلم می خواهد این روزها هیولا باشم چقدر دلم می خواهد کل نظام هستی را به چالش بکشم چقدر دلم می خواهد این روزها فریاد بزنم که من آنچیزی نیستم که شما فکر می کنید و من آنچیزی نیستم که شما برنامه ریزی کردید که باشم
وه که این روزها عجب حس پردین دارم
۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه
گفتی
این عبارت گاز زدن به سرخ ترین سیب حوا عجب حسی در آدم ایجاد می کند!
این جمله را از کجا گفتی؟
می شود ساعت ها به آن فکر کرد و فکر کرد و جمله ساخت و خیال پردازی کرد.بعضی جمله ها اصلا ناب است و تکرار نشدنی
این جمله را از کجا گفتی؟
می شود ساعت ها به آن فکر کرد و فکر کرد و جمله ساخت و خیال پردازی کرد.بعضی جمله ها اصلا ناب است و تکرار نشدنی
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
باران
جایی خواندم از قول دکتر علی شریعتی که این توجه ها این دوستت دارم گفتن ها این علاقه ها این حشرها این انرژی ها همه و همه مال این است که اینها تلنبار شده است جمع شده است و الان خودش را دارد آزاد می کند!خوب جالب بود و منطقی!
امروز روز بارانی بود و من عاشق قدم زدن در باران عاشق گوش دادن به "سونات" و خیس شد و بازهم خیس شدن عاشق فکر نکردن و بازهم بیخیال شدن.
من سرکش شده ام؟آری من بازهم سرکش شده ام باز هم همه انرژی حیاتم جمع شده است و به همه جا تشعشع می پراکند بازهم در خیابان لبخند می زند به مردم و بازهم خوشحال میشود از لبخند شیطنت آمیز دخترکان شیطان!
امروز باران می بارید ،صبح کوه ها سفید شده بود و حس بالا رفتن در مه غلیظ وسوسه انگیز است!وقتی در اوج سرما پشت تخته سنگی پنهان شده ای و حتی در فاصله نیم متری هم کسی تو را نمی بیند و تو مشغولی به "آن کار دیگری" وه چه حسی دارد این حس!
این روزها سرکش شده ام آتشی شده ام و مثل یک پلنگ گرسنه در بیشه ها پرسه میزنم درست مثل یک پلنگ تنها که همیشه به ماه نگاه می کند و روزی خودش را از بالای کوه پائین خواهد انداخت.
این روزها هوا دارد سرد می شود و من دارم آماده خواب زمستانی میشوم این روزها دارم آماده بیخیالی میشوم و آماده بی قیدی آماده دویدن در بیشه ها و کوه ها آماده رها شدن
امروز روز بارانی بود و من عاشق قدم زدن در باران عاشق گوش دادن به "سونات" و خیس شد و بازهم خیس شدن عاشق فکر نکردن و بازهم بیخیال شدن.
من سرکش شده ام؟آری من بازهم سرکش شده ام باز هم همه انرژی حیاتم جمع شده است و به همه جا تشعشع می پراکند بازهم در خیابان لبخند می زند به مردم و بازهم خوشحال میشود از لبخند شیطنت آمیز دخترکان شیطان!
امروز باران می بارید ،صبح کوه ها سفید شده بود و حس بالا رفتن در مه غلیظ وسوسه انگیز است!وقتی در اوج سرما پشت تخته سنگی پنهان شده ای و حتی در فاصله نیم متری هم کسی تو را نمی بیند و تو مشغولی به "آن کار دیگری" وه چه حسی دارد این حس!
این روزها سرکش شده ام آتشی شده ام و مثل یک پلنگ گرسنه در بیشه ها پرسه میزنم درست مثل یک پلنگ تنها که همیشه به ماه نگاه می کند و روزی خودش را از بالای کوه پائین خواهد انداخت.
این روزها هوا دارد سرد می شود و من دارم آماده خواب زمستانی میشوم این روزها دارم آماده بیخیالی میشوم و آماده بی قیدی آماده دویدن در بیشه ها و کوه ها آماده رها شدن
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
واقع بینی و حقیقت بینی و هیچ نبینی
میتونی نشسته باشی و فکر کنی خیلی خوشبختی و فکر کنی هر چیزی که می خواهی داری.می تونی فکر کنی که خیلی کارت درسته و خیلی همه چیز در کنترلته و هیچی نیست که تو ازش خبر نداشته باشی و میتونی فکر کنی که چقدر کارت درسته که همه چیز به این سرعت بر وفق مرادت میشه ولی در بین این همه فکر به این فکر می کنم که واقعا هیچ کدوم از اینها نیست واقعا اینطوری نیست.خوشبختی یک تعریف نسبیه از شرایطی که دوست داری توش باشی و مقایسه اون شرایط با چیزی که الان هست پس نمیشه روی این تعریف زیاد تکیه کرد.
خیلی وقتا مجبوری خودت رو گول بزنی که آدم واقع بینی هستی و واقع بینانه با مسائل برخورد میکنی و نگرشت جوریه که سعی می کنی بدون اینکه گربه شاخت بزنه از کنار ماجراها عبور کنی و و و ولی داستان واقعی چیز دیگه ایه.
هفته های خیلی خیلی شلوغی رو سپری می کنم و این هفته ها داره شلوغتر میشه.مملکت کاملا خوابیده ولی کار من بدجوری داره شلوغ میشه!این میره اون میاد از این جلسه به اون جلسه و این وسط تنها تویی که باید همه هیکلت رو با همه وزنش خستگیش و سنگینیش بکشی تا خونه و مثل گونی سیب زمینی ولو بشی توی رختخواب که فردا دوباره شروع کنی
میگن اونجایی که می خوایی بری جای زندگی نیست که اونجا سرده یخبندونه آدماش یخبدنونن کوچه هاش شب است زبونشون رو نمی فهمی احساس ندارن درکت نمی کنن
نمی دونم آیا آدمایی که اینجا هستن گرمن آفتابین رفیقن یا؟!
روزهای شلوغی داره میگذره زندگی شلوغتر داره میشه ولی وقتی حس کنی درونت کاملا تنهایی می تونی با خودت کنار بیایی و قبول کنی که همه تنهان !دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
خیلی وقتا مجبوری خودت رو گول بزنی که آدم واقع بینی هستی و واقع بینانه با مسائل برخورد میکنی و نگرشت جوریه که سعی می کنی بدون اینکه گربه شاخت بزنه از کنار ماجراها عبور کنی و و و ولی داستان واقعی چیز دیگه ایه.
هفته های خیلی خیلی شلوغی رو سپری می کنم و این هفته ها داره شلوغتر میشه.مملکت کاملا خوابیده ولی کار من بدجوری داره شلوغ میشه!این میره اون میاد از این جلسه به اون جلسه و این وسط تنها تویی که باید همه هیکلت رو با همه وزنش خستگیش و سنگینیش بکشی تا خونه و مثل گونی سیب زمینی ولو بشی توی رختخواب که فردا دوباره شروع کنی
میگن اونجایی که می خوایی بری جای زندگی نیست که اونجا سرده یخبندونه آدماش یخبدنونن کوچه هاش شب است زبونشون رو نمی فهمی احساس ندارن درکت نمی کنن
نمی دونم آیا آدمایی که اینجا هستن گرمن آفتابین رفیقن یا؟!
روزهای شلوغی داره میگذره زندگی شلوغتر داره میشه ولی وقتی حس کنی درونت کاملا تنهایی می تونی با خودت کنار بیایی و قبول کنی که همه تنهان !دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه
بعد از مدتها
این جا یکجورایی آشیانه تنهایی من است وقتی بر می گردم اینجا و باز می نویسم یعنی دوباره به خانه برگشتم.آدم می رود سفر گاهی و با کلی خاطره عالی وخوب بازمی گردد و میبیند که اول و آخرش باید برگردد خانه ، خانه خودش،جایی که بی پرده می نویسد و پی پرده خودش پرده نمی شود برای خودش.اینجا خانه من است خانه ای که در آن لخت می چرخم در خانه و تنها می توانی لخت راه بروی می توانی کونت را هوا بدهی و عورتت را ولو کنی رو کاناپه بدون ترس از اینکه کسی تو را ببیند یا کسی تذکری بدهد خانه جایی است که می توانی سیگاری بکشی و لبی تر کنی گاهی هم عشق بازی کنی شاید هم عشقی نباشد و تمامش حال باشد و حال.
خانه من اینجاست جایی که من من بی رو در وایستی بیان می کند خودش را و میریزد بیرون همه حسش را و می گوید چیزی را که باید بگوید و چیزی را که باید بشنوند ولی نمی خواهند بشنود
خانه جای خوبی است
خانه من اینجاست جایی که من من بی رو در وایستی بیان می کند خودش را و میریزد بیرون همه حسش را و می گوید چیزی را که باید بگوید و چیزی را که باید بشنوند ولی نمی خواهند بشنود
خانه جای خوبی است
۱۳۸۹ شهریور ۹, سهشنبه
حس الان
بعضی وقتا از خودم و رفتارام بدم میاد اینقدر جلو میرم بعدش یکهو زیر پاهام خالی میشه و احساس می کنم در ارتفاع زیاد معلق شدم الان دقیقا حسم همینه
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
موجودات ساده
بعضی چیزها توضیح دادنی نیست حس کردنی و لمس کردنیه خیلی از قوانین ننوشته که یکجورایی به عنوان اصل در زندگی ما آدم ها خصوصا آدم های ایرانی قبول شده به نظر من سراسر خرافات و اشتباهه.
میگه من باید عاشق بشم تا بتونم ارتباط صحیح برقرار کنم باید جونم در بره برای طرف و باید حس کنم که قلبش برای من متپه راستش خیلی به این چند جمله فکر کردم ولی خواستم یکسری حقیقتهای تلخ رو برای خودم یادآوری کنم متاسفانه بر عکس ذهنیت موجود در بین خانم ها مردها اصلا موجودات پیچیده ای نیستند بلکه به نظر من بسیار موجودات سطحی هستند و خیلی ساده می شه فهمید پشت این همه قربونت برم فدات بشم هایی که ردیف می کنن و این بانوان دوست داشتنی و عزیز ما دلشون ضعف مبره برای شنیدنش یک هدف اصلی وجود داره و این هدف اصلی همانا بر زمین زدن آن بانو بوده و لا غیر!شاید کمی رک گویی در این مورد چندش آور به نظر برسه ولی واقعیت اینه مردا از این که یک زن لباس سک س بپوشه خششون میاد از این که مانتوی تنگ ببینن خوششون میاد از اینکه لاس بزنن لذت می برن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره استثنا بردار هم نیست این یک واقعیته که مرد اصولا در برخوردهای اولش شیفته اخلاقیات زن مقابلش نمیشه هرچند زن مقابل خیلی به خودش تلقین کنه نه اینجوی نیست این مرد آرزوهای منه این مرد خیلی باشعوره این مرد فلانش بهمانه و و و ولی واقیعت اینه که همین مرد فلان شما زیر چشمی نگاه می کنه زیباییها رو و لذت میبره از این دیدن باید قبول کنیم که این درونیه دست کسی نیست و هر چی بیشتر کنترلش کنیم بدتر میشه.همه ملت ها با هر فرهنگی با هر سطحی از آزادی که فکرشو بکنین این خصوصیت رو دارن ربطی به این نداره که مملکت ما رشد نیافته است مرداش ندید بدیدن زن ندیده هستن و بقیه ماجرا.
واقعیت اینه که مردا موجوداتی هستند که میشه به راحتی گولشون زد میشه به راحتی اونا رو به هر طرفی که زن بخواد کشوندشون اصلا موجوداتی نیستند که فکر کنی در این روابط میشه روشون حساب کرد حالا این مرد میخواد در نقش یک شوهر باشه میخواد در نقش یک پارتنر باشه دوست پسر باشه یا حتی یک دوست ساده باشه.اگه توی مهمونی های مجردی مردا رفته باشین خیلی راحت راجع به سینه های فلان زن یا ساق پای فلان هنرپیشه و یا خیلی چیزای دیگه صحبت می کنن و تازه گاهی هم آرزو می کنن میشه نیم ساعت این هلو رو بدن دست من که پوستشو بکنم بخورمش!!!!خیلی خیلی داستان ساده است.حالا در این بین زنان نازنین ما میشینن تجسم میکنن یک مرد رویایی رو که خیلی جنتلمنه و خیلی خوشتیچه و یک جورایی به جورج کلونی میگه زکی برو کنار باد بیاد و در ضمن خیلی هم وفاداره و اصلا نمی دونه تفاوت درخت با دختر چیه و تنها زنی که تو زندگیشه همین یک دانه است و لا غیر و تازه خلافشم برای بقیه بارها ثابت شده ولی این زنان نازنین ما میگن اوا نه شوهر من جواهره اصلا نگاه نمکنه به کسی!نه آبجی جونم!نگاه می کنه خوبم نگاه میکنه نه تنها نگاه میکنه بلکه میکنههههه!! چی فکر کردی!؟خلاصه اینکه مرد جماعت ساده است زیاد نیازی به تحلیل نداره.البته گاهی هم تک و توک پیدا میشن مردایی که خوب تجربه ای داشتن و ....ولی تهش مردن و تهش از دیدن یک برجستگی به نام سینه دهانشان آب می افته و کافیه یکمی یقه باز باشه تا اون قهوه ای نوک ممه ای رو نبینن ول نمی کنن که !یا همچین از پشت به زنه نگاه می کنن و خط شورتشو تجسم می کنن که گویا الانه یا علی مدد!
باید به دنیای مردا مردونه نگاه کرد نه این که مرد بود باید دنیای مردا رو لمس کرد دنیای جالبیه و جذابه باید کمی خیلی چیزا رو فراموش کرد.
مردا موجودات خیلی خیلی ساده ای هستن
میگه من باید عاشق بشم تا بتونم ارتباط صحیح برقرار کنم باید جونم در بره برای طرف و باید حس کنم که قلبش برای من متپه راستش خیلی به این چند جمله فکر کردم ولی خواستم یکسری حقیقتهای تلخ رو برای خودم یادآوری کنم متاسفانه بر عکس ذهنیت موجود در بین خانم ها مردها اصلا موجودات پیچیده ای نیستند بلکه به نظر من بسیار موجودات سطحی هستند و خیلی ساده می شه فهمید پشت این همه قربونت برم فدات بشم هایی که ردیف می کنن و این بانوان دوست داشتنی و عزیز ما دلشون ضعف مبره برای شنیدنش یک هدف اصلی وجود داره و این هدف اصلی همانا بر زمین زدن آن بانو بوده و لا غیر!شاید کمی رک گویی در این مورد چندش آور به نظر برسه ولی واقعیت اینه مردا از این که یک زن لباس سک س بپوشه خششون میاد از این که مانتوی تنگ ببینن خوششون میاد از اینکه لاس بزنن لذت می برن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره استثنا بردار هم نیست این یک واقعیته که مرد اصولا در برخوردهای اولش شیفته اخلاقیات زن مقابلش نمیشه هرچند زن مقابل خیلی به خودش تلقین کنه نه اینجوی نیست این مرد آرزوهای منه این مرد خیلی باشعوره این مرد فلانش بهمانه و و و ولی واقیعت اینه که همین مرد فلان شما زیر چشمی نگاه می کنه زیباییها رو و لذت میبره از این دیدن باید قبول کنیم که این درونیه دست کسی نیست و هر چی بیشتر کنترلش کنیم بدتر میشه.همه ملت ها با هر فرهنگی با هر سطحی از آزادی که فکرشو بکنین این خصوصیت رو دارن ربطی به این نداره که مملکت ما رشد نیافته است مرداش ندید بدیدن زن ندیده هستن و بقیه ماجرا.
واقعیت اینه که مردا موجوداتی هستند که میشه به راحتی گولشون زد میشه به راحتی اونا رو به هر طرفی که زن بخواد کشوندشون اصلا موجوداتی نیستند که فکر کنی در این روابط میشه روشون حساب کرد حالا این مرد میخواد در نقش یک شوهر باشه میخواد در نقش یک پارتنر باشه دوست پسر باشه یا حتی یک دوست ساده باشه.اگه توی مهمونی های مجردی مردا رفته باشین خیلی راحت راجع به سینه های فلان زن یا ساق پای فلان هنرپیشه و یا خیلی چیزای دیگه صحبت می کنن و تازه گاهی هم آرزو می کنن میشه نیم ساعت این هلو رو بدن دست من که پوستشو بکنم بخورمش!!!!خیلی خیلی داستان ساده است.حالا در این بین زنان نازنین ما میشینن تجسم میکنن یک مرد رویایی رو که خیلی جنتلمنه و خیلی خوشتیچه و یک جورایی به جورج کلونی میگه زکی برو کنار باد بیاد و در ضمن خیلی هم وفاداره و اصلا نمی دونه تفاوت درخت با دختر چیه و تنها زنی که تو زندگیشه همین یک دانه است و لا غیر و تازه خلافشم برای بقیه بارها ثابت شده ولی این زنان نازنین ما میگن اوا نه شوهر من جواهره اصلا نگاه نمکنه به کسی!نه آبجی جونم!نگاه می کنه خوبم نگاه میکنه نه تنها نگاه میکنه بلکه میکنههههه!! چی فکر کردی!؟خلاصه اینکه مرد جماعت ساده است زیاد نیازی به تحلیل نداره.البته گاهی هم تک و توک پیدا میشن مردایی که خوب تجربه ای داشتن و ....ولی تهش مردن و تهش از دیدن یک برجستگی به نام سینه دهانشان آب می افته و کافیه یکمی یقه باز باشه تا اون قهوه ای نوک ممه ای رو نبینن ول نمی کنن که !یا همچین از پشت به زنه نگاه می کنن و خط شورتشو تجسم می کنن که گویا الانه یا علی مدد!
باید به دنیای مردا مردونه نگاه کرد نه این که مرد بود باید دنیای مردا رو لمس کرد دنیای جالبیه و جذابه باید کمی خیلی چیزا رو فراموش کرد.
مردا موجودات خیلی خیلی ساده ای هستن
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
میگم میگه
میگه به به کجا بودی نبودی ؟آقای پدر ظاهرا گرفتار بودی!
میگم آره یک مدتی یعنی چند وقتی ذهنمان پرواز می کرد
میگه باریکلا پرواز هم بلده؟!
میگم پرواز که نه ولی گاهی دلش می خواد پرپر بزنه
میگه خوب حالا پرپر زد؟!
میگم نه پرپر شد!
میگه الان در چه حالی؟
میگم در حال بی حالی یکجورایی سر خطم دوباره
میگه به سلامتی پس دوباره می نویسی
میگم مگه قبلا نمی نوشتم؟!
میگه نوشتن داریم تا نوشتن!یک نوشتنی از سر تکلیفه که خدا رو شکر این چند روز ایجا اونم ننوشتی!راستی چند روزی شد که نبودی کلا !
میگم آره گرم صحبت بودم
میگه جدی؟ به سلامتی گرم چیز دیگه که نبودی
میگم نه والا فقط حرف میزدم و حرف
میگه یاد اون حرفت افتاده بودم که می گفتی باید انتخاب شد و در زمان انتخاب شدن انتخاب کرد
میگم اون حرفا رو ول کن دنیا داره عوض میشه حرفای من دیگه یک ریال هم نمی ارزه اصلا کلا فراموشش کن
میگه اه مگه میشه من کلی کار بر اساس اون حرف انجام دادم
میگم دچار خود بزرگ بینی و خود با سواد بینی و خود توانمند بینی شده بودم و با اعتماد به نفس کامل کس شعر تفت می دادم
میگه حالا گل واژه می گفتی یا نمی گفتی به من ربطی نداره!حالا اینجا و جاهای دیگه بازم می نویسی؟
میگم آره بازم مینویسم یک وبلاگ دیگه هم دیروز ایجاد کردم
میگه اووووووه میرسی همش رو بنویسی؟!برا هرکدوم هم یک مطلب جدا می نویسی زیاد وقت نمی گیره؟
میگم شبا مطالب رو دسته بندی می کنم و روزا هر وقت فرصت کنم می نویسم
میگه چندتا خواننده داری؟
میگم نمی دونم شاید دیگه برام مهم نباشه که بخونن منو یا تاییدم کنن!
میگه ندیدم کسی اینجا یا جای دیگه تاییدت کنه؟!
میگم حس می کردم حضور نشانه تاییده
میگه خیلی وقتا مثل خل ها ظاهر میشی!این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟!ریشات بلند شده!
میگم حوصله نداشتم وقتشم نداشتم خیلی گرفتار بودم
میگه چه ربطی داره؟!حالا چایتو بخور بلند شو بریم
میگم اوضاع خونه در چه حاله؟
میگه داغون طوفان جنگ بیخیال زندگی رو بچسب !اوضاع تو در چه حاله
میگم خوب آرام مصفا
میگه جدی؟!چه خوب!پس همه چیز ردیفه
میگم آره خوبه همه چیز ردیفه یک چیزایی رو در مورد خودم نمی دونستم الان می دونم این باعث شد که اوضاع بهتر بشه
میگه خوب بگو منم بدونم
میگم شاید وقتی دیگر
میگم آره یک مدتی یعنی چند وقتی ذهنمان پرواز می کرد
میگه باریکلا پرواز هم بلده؟!
میگم پرواز که نه ولی گاهی دلش می خواد پرپر بزنه
میگه خوب حالا پرپر زد؟!
میگم نه پرپر شد!
میگه الان در چه حالی؟
میگم در حال بی حالی یکجورایی سر خطم دوباره
میگه به سلامتی پس دوباره می نویسی
میگم مگه قبلا نمی نوشتم؟!
میگه نوشتن داریم تا نوشتن!یک نوشتنی از سر تکلیفه که خدا رو شکر این چند روز ایجا اونم ننوشتی!راستی چند روزی شد که نبودی کلا !
میگم آره گرم صحبت بودم
میگه جدی؟ به سلامتی گرم چیز دیگه که نبودی
میگم نه والا فقط حرف میزدم و حرف
میگه یاد اون حرفت افتاده بودم که می گفتی باید انتخاب شد و در زمان انتخاب شدن انتخاب کرد
میگم اون حرفا رو ول کن دنیا داره عوض میشه حرفای من دیگه یک ریال هم نمی ارزه اصلا کلا فراموشش کن
میگه اه مگه میشه من کلی کار بر اساس اون حرف انجام دادم
میگم دچار خود بزرگ بینی و خود با سواد بینی و خود توانمند بینی شده بودم و با اعتماد به نفس کامل کس شعر تفت می دادم
میگه حالا گل واژه می گفتی یا نمی گفتی به من ربطی نداره!حالا اینجا و جاهای دیگه بازم می نویسی؟
میگم آره بازم مینویسم یک وبلاگ دیگه هم دیروز ایجاد کردم
میگه اووووووه میرسی همش رو بنویسی؟!برا هرکدوم هم یک مطلب جدا می نویسی زیاد وقت نمی گیره؟
میگم شبا مطالب رو دسته بندی می کنم و روزا هر وقت فرصت کنم می نویسم
میگه چندتا خواننده داری؟
میگم نمی دونم شاید دیگه برام مهم نباشه که بخونن منو یا تاییدم کنن!
میگه ندیدم کسی اینجا یا جای دیگه تاییدت کنه؟!
میگم حس می کردم حضور نشانه تاییده
میگه خیلی وقتا مثل خل ها ظاهر میشی!این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟!ریشات بلند شده!
میگم حوصله نداشتم وقتشم نداشتم خیلی گرفتار بودم
میگه چه ربطی داره؟!حالا چایتو بخور بلند شو بریم
میگم اوضاع خونه در چه حاله؟
میگه داغون طوفان جنگ بیخیال زندگی رو بچسب !اوضاع تو در چه حاله
میگم خوب آرام مصفا
میگه جدی؟!چه خوب!پس همه چیز ردیفه
میگم آره خوبه همه چیز ردیفه یک چیزایی رو در مورد خودم نمی دونستم الان می دونم این باعث شد که اوضاع بهتر بشه
میگه خوب بگو منم بدونم
میگم شاید وقتی دیگر
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
بازی زندگی
در زندگی همه ما آدم ها لحظات خوشی هست لحظات غم و ناراحتی هست لحظاتی هست که یک عمر تو رو یاد خودشون می ندازن لحظاتی هست که ثانیه به ثانیه همه سلول های بدنت رو تکون میدن و مو به تنت سیخ میکنن زندگی ما آدم ها بدون در نظر گرفتن جنسیتمون شکل و شمایل خاصی داره که خیلی وقتا هم به شدت شبیه به هم میشه شاید بشه گفت تعداد محدودی از اشکال زندگی وجود داره که ما آدم ها با انتخاب یا به اجبار در اون شمایل زندگی می کنیم نقاب می زنیم بازی می کنیم و باز هم بازی می کنیم نقاب بازی در نقش دوست خوب بازی در نقش پدر و مادر خوب بازی در نقش عاشق خوب بازی در نقش س-ک0س پارتنر خوب بازی در نقش همسر فداکار بازی در نقش فرزند خوب بازی در نقش وبلاگ نویش بازی در نقش هم صحبت و و و ....و در همه این ها حس می کنیم که یکجورایی بهترین هستیم و بازی رو خیلی خوب بلدیم بدون اینکه نگاه کنیم که سایر بازی گران از بازی ما ناراضی هستند و شاید داریم بازی اونا رو خراب می کنیم.
ما همه هنرپیشه هایی هستیم که عادت کردیم فقط بازی کنیم و نقاب بزنیم و باز هم بازی کنیم در ظاهر خیلی هم ژست روشنفکری در بازی می گیریم ولی همه ما اسیر یکسری عقاید و تعصبات هستیم و بعضی هامون هم دوست داریم رنج بکشیم و بعضی دوست داریم رنج بدیم بعضی دوست داریم انتقاد کنیم و در انتقاد انتقام بگیریم بعضی دوست داریم انتقاد بشنویم و ازمون انتقام گرفته بشه بعضی دوست داریم بشینیم سایر بازیگران رو تماشا کنیم و کمتر در این بازی شرکت کنیم ولی داستان نوشته شده و باید یکجورایی بازی رو ادامه داد.
منم بازی خودم رو می کنم سعی می کنم بازی دیگران برام مهم نباشه سعی می کنم به همون شکل نگاه کنم که خودم دوست دارم سعی می کنم خودم رو در نقش دیگری تصور نکنم سعی می کنم تکرار کنم که به من ربطی نداره و به راه خودم ادامه بدم سعی می کنم که نقش آدم سعی کننده رو بازی کنم تا ببینم به کجا میرسم
ما همه هنرپیشه هایی هستیم که عادت کردیم فقط بازی کنیم و نقاب بزنیم و باز هم بازی کنیم در ظاهر خیلی هم ژست روشنفکری در بازی می گیریم ولی همه ما اسیر یکسری عقاید و تعصبات هستیم و بعضی هامون هم دوست داریم رنج بکشیم و بعضی دوست داریم رنج بدیم بعضی دوست داریم انتقاد کنیم و در انتقاد انتقام بگیریم بعضی دوست داریم انتقاد بشنویم و ازمون انتقام گرفته بشه بعضی دوست داریم بشینیم سایر بازیگران رو تماشا کنیم و کمتر در این بازی شرکت کنیم ولی داستان نوشته شده و باید یکجورایی بازی رو ادامه داد.
منم بازی خودم رو می کنم سعی می کنم بازی دیگران برام مهم نباشه سعی می کنم به همون شکل نگاه کنم که خودم دوست دارم سعی می کنم خودم رو در نقش دیگری تصور نکنم سعی می کنم تکرار کنم که به من ربطی نداره و به راه خودم ادامه بدم سعی می کنم که نقش آدم سعی کننده رو بازی کنم تا ببینم به کجا میرسم
۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه
بیخیال
ای خواجه خوش دامن دیوانه تویی یا من
درکش قدحی با من بگذار ملامت را
پیش تو بسی شیدا میجست کرامتها
چون دید رخ ساقی بفروخت کرامت را
۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
رفتنی!
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در است و در انتهای این اتاق خالی و سفید پنجره ای بی پرده بر دیوار روبرو است که پشتش چند تکه ابر سفید مثل توده های پنبه می بینی و آسمانی آبی ، آبیه آبی و چند شعاع نور طلائی خورشید که از بین ابرهای خوشگل آنطرف پنجره خودشان را خرامان به داخل اتاق می کشند و روی زمین سفید کف اتاق پهن می شوند و تو در سیاهی جایی که هستی به خوبی رنگها را می بینی و چیزی تو را به طرف اتاق می کشد نیرویی آشنا و نا آشنا که بارها این نیرو را در زندگی تجربه کرده ای و بارها تو را از این تاریکیها بیرون کشیده است و به اتاقی دیگر انداخته است ولی این اتاق رنگ و بوی دیگری دارد و نوری دیگر و سفیدی چشم نوازی که کمتر تجربه کرده ای.
به سیاهی جایی که هستی نگاه می کنی!مگر میشود به سیاهی نگاه کرد؟!سیاهی تو را می بلعد در خودش فرو می بردت و تو را با خود یکی می کند سیاهی روحت را سیاه می کند و چون مطلق است همه چیزت را مطلق می کند و نسبیتت را میگیرد.تو را در خود غرق می کند.سیاهی سیاهی می زاید و آبستن خشونت است و گناه!سیاهی تو را با خود به اعماق می برد اعماقی که برای بیرون آمدن از آن نیاز به نور داری و شادی.سیاهی شادی را هم می بلعد سیاهی همه چیز را در خود فرو می برد و سیاهی چون بالاترین رنگ است و بالاتر از آن رنگی نیست خودش بی رنگ است جایی که رنگ نباشد سیاهی است جایی که نور نباشد تاریکی است و تاریکی و سیاهی با هم یکی شدند و سالهاست که ما را بلعیده اند.تابحال فکر کرده ای که چرا مردان این سرزمین سیاه ،اینقدر سیاه دل شده اند دیگر رحمی ندارند مروتی ندارند دیگر گریه نمی کنند دیگر آه نمی کشند خشونت را می پرستند متجاوز شده اند!سیاهی لشگر خود را از میان این مردان و این مردمان انتخاب کرده است و واقعا شیطان خودش را بازنشسته کرده است و فریاد می زند "انسان را نشانم دهید تا سجده کنم این جانوران مرا خوشنام کرده اند".
نور از پنجره اتاق سفید روبرو بیرون می زند و من هوایی شده ام دیگر دست و دلم به کار نمی رود نزدیکی این در دیگر سیاهی مطلق نیست و به خاکستری می زند و من باور می کنم که همه چیز سیاه نیست می تواند به خاکستری برسد می تواند به سفیدی برسد.
من هوایی شده ام اینجا دیگر خانه ام نیست اینجا سیاهی دیگر تحمل ناپذیر شده است و جنگیدن با سیاهی کاری بیهوده شده است چون این سیاهی همه را آبستن خود کرده است و می زایند توله های سیاهی را هر روز و هر شب!
من هوایی شده ام رفتنی شده ام.
به سیاهی جایی که هستی نگاه می کنی!مگر میشود به سیاهی نگاه کرد؟!سیاهی تو را می بلعد در خودش فرو می بردت و تو را با خود یکی می کند سیاهی روحت را سیاه می کند و چون مطلق است همه چیزت را مطلق می کند و نسبیتت را میگیرد.تو را در خود غرق می کند.سیاهی سیاهی می زاید و آبستن خشونت است و گناه!سیاهی تو را با خود به اعماق می برد اعماقی که برای بیرون آمدن از آن نیاز به نور داری و شادی.سیاهی شادی را هم می بلعد سیاهی همه چیز را در خود فرو می برد و سیاهی چون بالاترین رنگ است و بالاتر از آن رنگی نیست خودش بی رنگ است جایی که رنگ نباشد سیاهی است جایی که نور نباشد تاریکی است و تاریکی و سیاهی با هم یکی شدند و سالهاست که ما را بلعیده اند.تابحال فکر کرده ای که چرا مردان این سرزمین سیاه ،اینقدر سیاه دل شده اند دیگر رحمی ندارند مروتی ندارند دیگر گریه نمی کنند دیگر آه نمی کشند خشونت را می پرستند متجاوز شده اند!سیاهی لشگر خود را از میان این مردان و این مردمان انتخاب کرده است و واقعا شیطان خودش را بازنشسته کرده است و فریاد می زند "انسان را نشانم دهید تا سجده کنم این جانوران مرا خوشنام کرده اند".
نور از پنجره اتاق سفید روبرو بیرون می زند و من هوایی شده ام دیگر دست و دلم به کار نمی رود نزدیکی این در دیگر سیاهی مطلق نیست و به خاکستری می زند و من باور می کنم که همه چیز سیاه نیست می تواند به خاکستری برسد می تواند به سفیدی برسد.
من هوایی شده ام اینجا دیگر خانه ام نیست اینجا سیاهی دیگر تحمل ناپذیر شده است و جنگیدن با سیاهی کاری بیهوده شده است چون این سیاهی همه را آبستن خود کرده است و می زایند توله های سیاهی را هر روز و هر شب!
من هوایی شده ام رفتنی شده ام.
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
من_ "من"
دنیای من پر شده است از بایدها و نبایدها.دنیای من پر شده است از نبودن ها در عین بودن ها. دنیای من پر شده است از حاشیه هایی در وسط متن.دنیای من پرشده است از حس هایی یک طرفه ،خواستن هایی یک طرفه ،نیازهایی یک طرفه.دنیای من پر شده است از همه چیز غیر از "من".دنیای من خالی از "من" است.این حقیقتی است که "من" در این بین فراموش شد و جایش را نیاز گرفت خواستن گرفت و تلاش برای خواستن بیشتر و سیر نشدن از این همه نیاز و این همه خواستن و "من" قربانی همه این مکانیزم پوسیده سالها زندگی برای "من" بدون توجه به "من" و بدون توجه به اینکه "من" می خواهد که وافعا "من" باشد.هارمونی کلام از دستم رفته است هارمونی زندگی از دستم رفته است و تک مضرابهای بیمارگونه درونم هر لحظه و هر لحظه بیشتر و بیشتر پس مانده هماهنگی باقی مانده از سالهای خوشی را از بین می برد.تک مضرابهایی که با نیاز بی حد و خواستن بی انتها همراه شده است نیازی که خفه می کند آدم را،گلو را در مشتش میگیرد و تو را وادار می کند که باز هم بخواهی و بیشتر بخواهی و و نسبت عکس دارد این فشار با حجم خواستن ها!وقتی حس می کنی می خواهی ، سرتا پای وجودت خواهش می شود و این خواستن تو را فشار می دهد به حد جنون.جنونی که در کلامت خودش را هویدا می کند و خودش را بالا می کشد خودش را نمایش می دهد و تو حرفهای آنچنانی میزنی ، رک می شوی ،بی حیا می شوی و بیشرم!تعریف "من" از حیا و شرم کلا زیر سوال رفته است!اصلا چه کسی گفته است حیا این است و باید شرم داشت؟!خواستن یا نخواستن مساله امروز و هر روز "من" شده است و در این میان "من" با من آشتی نمی کند می دود و باز هم می دود و من می مانم با خواستن هایم ، سرگشتگی هایم ، خواستن هایم.خواستن هایی یک طرفه که ترحم بر انگیز است و من از "من" هر روز منتفرتر می شوم و هر روز بارها آزوی مرگش را دارم!
۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه
حس امروز من
آیا تا بحال برات پیش اومده که وقتی نزدیک یک نفر میشینی حس کنی دلت می خواد بهش نزدیک تر بشی؟حس کنی دلت می خواد دستش رو بگیری؟حس کنی ضربان قلبت میره بالا؟حس کنی مثل نوجونها میشی؟حس کنی که دوست داری همش اطرافش بپلکی؟حس کنی دوست داری تصادفا باهاش تصادف کنی؟حس کنی خیلی باحاله؟حس کنی خیلی قویه و خیلی خودداره و حس کنی که این خودداری تو رو دیوونه می کنه؟حس کنی کاش میشد بهش نزدیکتر شد؟حس کنی که با هیچکس اینقدر صادق نبودی و وقتی میبینش باید حتما نظرت رو بگی؟
من الان همچین حسی دارم!
من الان همچین حسی دارم!
۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه
این منم من!آیا می بینی مرا!؟
نه سلامم نه عليکم نه سپيدم نه سياهم
نه چنانم که تو گويي نه چنينم که تو خواني
و نه آنگونه که گفتند و شنيدي نه سمائم نه زمينم
نه به زنجير کسي بستهام و برده دينم
نه سرابم نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم نه فرستاده پيرم
نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم چُنين است سرشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به اين نقطه رسيدي
به تو سر بسته و در پرده بگويــم
تا کســي نشنـود اين راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـي
خودِ تو جان جهاني گر نهانـي و عيانـي
تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني
تو نداني که خود آن نقطه عشقي
تو خود اسرار نهاني تو خود باغ بهشتي
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي
به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي
نه که جُزئي نه که چون آب در اندام سَبوئي
تو خود اويي بخود آي
تا در خانه متروکه هرکس ننشـــيني و
بجز روشنــي شعشـعه پرتـو خود هيچ نبـينـي
و گلِ وصل بـچيـني....
نه چنانم که تو گويي نه چنينم که تو خواني
و نه آنگونه که گفتند و شنيدي نه سمائم نه زمينم
نه به زنجير کسي بستهام و برده دينم
نه سرابم نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم نه فرستاده پيرم
نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم چُنين است سرشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به اين نقطه رسيدي
به تو سر بسته و در پرده بگويــم
تا کســي نشنـود اين راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـي
خودِ تو جان جهاني گر نهانـي و عيانـي
تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني
تو نداني که خود آن نقطه عشقي
تو خود اسرار نهاني تو خود باغ بهشتي
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي
به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي
نه که جُزئي نه که چون آب در اندام سَبوئي
تو خود اويي بخود آي
تا در خانه متروکه هرکس ننشـــيني و
بجز روشنــي شعشـعه پرتـو خود هيچ نبـينـي
و گلِ وصل بـچيـني....
۱۳۸۹ تیر ۲۲, سهشنبه
رنگها
نمی دونم تا بحال دقت کردی یا نه بعضی از آدم ها کلا انرژی مثبت سرتا پاشونو گرفته.وقتی میبینیشون حس می کنی یک نیرویی تو رو داره جذب می کنه ناخودآگاه میری طرفش و سلام می کنی دلت می خواد هی پیشش وایسی حرف بزنی از همه چیز و از همه کس حست اصلا جسمی نیست یک چیز خوبیه یک جور دلگرمیه یک جور عدم وابستگیه یعنی هست و میتونه باشه ولی نگران نبودنش نیستی یک جور دوستیه یک جور کشش و جلو رفتنه و جلو رفتی که می دونی پست نمیزنه
باهت هم دردی می کنه برات یک جورایی دل می سوزونه احتیاط رو می تونی توی کلامش و صداش بفهمی ولی این احتیاطش آزار دهنده نیست تازه بیشتر تورو جذب خودش می کنه یک جور حس آزادی بهت میده حس بی خیالی چند دقیقه ای که باهاش حرف می زنی پر میشی از همه چیزهای خوب پر میشی از حس زندگی پر میشی از حس بودن حس نزدیک تر بودن.رنگها رو خوب می فهمه درست میبینه درست حس میکنه و من همیشه از دیدن این رنگها لذت می برم و حسش می کنم همیشه از بودنش پر میشم کاش بیشتر باشه و رنگ آبی معرکه است معرکه
لطفا بمون
باهت هم دردی می کنه برات یک جورایی دل می سوزونه احتیاط رو می تونی توی کلامش و صداش بفهمی ولی این احتیاطش آزار دهنده نیست تازه بیشتر تورو جذب خودش می کنه یک جور حس آزادی بهت میده حس بی خیالی چند دقیقه ای که باهاش حرف می زنی پر میشی از همه چیزهای خوب پر میشی از حس زندگی پر میشی از حس بودن حس نزدیک تر بودن.رنگها رو خوب می فهمه درست میبینه درست حس میکنه و من همیشه از دیدن این رنگها لذت می برم و حسش می کنم همیشه از بودنش پر میشم کاش بیشتر باشه و رنگ آبی معرکه است معرکه
لطفا بمون
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
هم خانه
روز تعطیل ، میز صبحانه ، هوای گرم تابستانی
زن:مشکل من با تو می دونی چیه؟!اینه که تو مردی نیستی که بتونی اون چیزایی که من می خوام رو فراهم کنی!
مرد:چی می خواستی که فراهم نشده؟
زن:اگه خوب نگاه کنی متوجه میشی که سطح زندگی ما با اکثر آدمای این اجتماع تفاوت چندانی نداره!خوب نگاه کن!چی داریم؟اون از ماشینت!این از خونت!اینم از زندگیت!
مرد:واضح به من بگو چی می خوای!من قدرت مقایسه ندارم نمی تونم درک کنم دقیقا مشکل کجاست!
زن:مشکل؟!کار از مشکل گذشته!مشکل من اینه که تو به هیچ شکلی اون چیزی نیستی که من می خوام!نه من رو از نظر جسمی ارضا می کنی و نه از نظر روحی!خودت رو به خریت نزن!تو یعنی نمی فهمی که نمی خوام باهات باشم؟!نمی خوام حست کنم!منی خوام نزدیکم باشی؟!یا خری یا خودت رو زدی به خریت!
مرد:فکر می کنم تمام تلاشم رو تا ایجا کردم و برای آینده هم کلی برنامه دارم ولی سرعت خواستن تو با سرعت من خیلی تفاوت داره می دونی من دیگه بیشتر از این نمی تونم!مشکل اینجاست که ما زبون هم رو اصلا نمی فهمیم!یعنی دنیایی که من توش زندگی می کنم و یا بهتره اینجوری بگم که دنیایی که ذهن من توش زندگی میکنه با دنیایی که تو دنبالش می گردی خیلی خیلی تفاوت داره! و من نمی خوام دوباره این تفاوت ها را باز کنم!
زن:می دونم!(با تمسخر) روح هنری!روح حساس!من مرد می خوام می فهمی!مردی که بتونه پول دربیاره مردی که بتونه دست تو جیبش بکنه مردی که بتونه اراده کنه و همه چیز رو تغییر بده!تو اصلا دیگه اون مرد نیستی!از اولشم نبودی!
مرد:خوب من میفهمم با وجود دردناک بودنش ولی تکلیف چیه!؟می خوای تمومش کنی؟!
زن:می خوام ولی نمی تونم خودتم می دونی که نمی تونم!تو برای من فقط یک دوستی یک دوست خوب که خیلی خوب به حرفام گوش میده و خیلی خوب درک میکنه و میتونه مثل یک مشاور راهکار بده!همین و نه بیشتر!مجبورم که بخاطر مسئولیتهام و بچه و خیلی چیزای دیگه همین جا با همین وضعیت ادامه بدم ولی این رو بدون که این اون چیزی نیست که من می خوام!تو فقط برای من یک همخونه هستی و نه بیشتر!
مرد ساکت میشه و دیگه ادامه نمیده زن همچنان مشغول اعتراض کردنه!شاید داره راست میگه شاید مرد نمی تونه اونی باشه که باید باشه شاید مرد باید بیشتر از این تلاش کنه!تلاش برای چی؟برای چیزی که بهش باور نداره برای چیزی که می دونه ارزشش رو نداره!مرد توی فکر میره!چه سالهایی رو پشت سر گذاشته و الان دقیقا در جایی قرارداره که همه چیزش رو داره می بازه!البته براش این باختن مهم نیست مهم سالهایی بوده که به نوعی از دستشون داده!
مرد بازم فکر می کنه و فکر و میبینه که نمی تونه بیشتر از این به افکارش ادامه بده!باید کاری کنه باید فکری کنه باید خودش رو از این وضعیت خارج کنه!ولی چطوری؟!
زن:مشکل من با تو می دونی چیه؟!اینه که تو مردی نیستی که بتونی اون چیزایی که من می خوام رو فراهم کنی!
مرد:چی می خواستی که فراهم نشده؟
زن:اگه خوب نگاه کنی متوجه میشی که سطح زندگی ما با اکثر آدمای این اجتماع تفاوت چندانی نداره!خوب نگاه کن!چی داریم؟اون از ماشینت!این از خونت!اینم از زندگیت!
مرد:واضح به من بگو چی می خوای!من قدرت مقایسه ندارم نمی تونم درک کنم دقیقا مشکل کجاست!
زن:مشکل؟!کار از مشکل گذشته!مشکل من اینه که تو به هیچ شکلی اون چیزی نیستی که من می خوام!نه من رو از نظر جسمی ارضا می کنی و نه از نظر روحی!خودت رو به خریت نزن!تو یعنی نمی فهمی که نمی خوام باهات باشم؟!نمی خوام حست کنم!منی خوام نزدیکم باشی؟!یا خری یا خودت رو زدی به خریت!
مرد:فکر می کنم تمام تلاشم رو تا ایجا کردم و برای آینده هم کلی برنامه دارم ولی سرعت خواستن تو با سرعت من خیلی تفاوت داره می دونی من دیگه بیشتر از این نمی تونم!مشکل اینجاست که ما زبون هم رو اصلا نمی فهمیم!یعنی دنیایی که من توش زندگی می کنم و یا بهتره اینجوری بگم که دنیایی که ذهن من توش زندگی میکنه با دنیایی که تو دنبالش می گردی خیلی خیلی تفاوت داره! و من نمی خوام دوباره این تفاوت ها را باز کنم!
زن:می دونم!(با تمسخر) روح هنری!روح حساس!من مرد می خوام می فهمی!مردی که بتونه پول دربیاره مردی که بتونه دست تو جیبش بکنه مردی که بتونه اراده کنه و همه چیز رو تغییر بده!تو اصلا دیگه اون مرد نیستی!از اولشم نبودی!
مرد:خوب من میفهمم با وجود دردناک بودنش ولی تکلیف چیه!؟می خوای تمومش کنی؟!
زن:می خوام ولی نمی تونم خودتم می دونی که نمی تونم!تو برای من فقط یک دوستی یک دوست خوب که خیلی خوب به حرفام گوش میده و خیلی خوب درک میکنه و میتونه مثل یک مشاور راهکار بده!همین و نه بیشتر!مجبورم که بخاطر مسئولیتهام و بچه و خیلی چیزای دیگه همین جا با همین وضعیت ادامه بدم ولی این رو بدون که این اون چیزی نیست که من می خوام!تو فقط برای من یک همخونه هستی و نه بیشتر!
مرد ساکت میشه و دیگه ادامه نمیده زن همچنان مشغول اعتراض کردنه!شاید داره راست میگه شاید مرد نمی تونه اونی باشه که باید باشه شاید مرد باید بیشتر از این تلاش کنه!تلاش برای چی؟برای چیزی که بهش باور نداره برای چیزی که می دونه ارزشش رو نداره!مرد توی فکر میره!چه سالهایی رو پشت سر گذاشته و الان دقیقا در جایی قرارداره که همه چیزش رو داره می بازه!البته براش این باختن مهم نیست مهم سالهایی بوده که به نوعی از دستشون داده!
مرد بازم فکر می کنه و فکر و میبینه که نمی تونه بیشتر از این به افکارش ادامه بده!باید کاری کنه باید فکری کنه باید خودش رو از این وضعیت خارج کنه!ولی چطوری؟!
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
تشکر عمیق
بعضی از آمدها می تونن تکونت بدن.بعضی از آدمها می تونن ثابت کنن که هنوز هم مهربانی هست سیب هست زندگی باید کرد.بعضی از آدمها می تونن ثابت کنن که هنوز آدمیت و انسانیت وجود داره بعضی از آدمها می تونن ثابت کنن که هنوز هم ایمان هست و می تونن ثابت کنن که میشه لبخند رو روی لب یک نفر نقاشی کرد و نقاشی میکنن این لبخند رو و می تونن با چند خط نوشته کاری کنن که عزیز ترین افراد نمی تونن با میلیونها تومن اون کار رو انجام بدن.
ممنونم ازت.امروزم رو و فردام رو خندون کردی.واقعا خوندن کتابی که به دست خودت نوشته شده باشه و صفحات اولش چیز هایی با دست خط نویسنده باشه خیلی خیلی برام ارزش داره.نمی دونم چطوری باید ازت تشکر کنم دوست من.به من ثابت شد که هنوز هم "انسان" وجود داره.
ممنونم
ممنونم ازت.امروزم رو و فردام رو خندون کردی.واقعا خوندن کتابی که به دست خودت نوشته شده باشه و صفحات اولش چیز هایی با دست خط نویسنده باشه خیلی خیلی برام ارزش داره.نمی دونم چطوری باید ازت تشکر کنم دوست من.به من ثابت شد که هنوز هم "انسان" وجود داره.
ممنونم
۱۳۸۹ تیر ۱۵, سهشنبه
درد و دل با خودم
بعضی وقتها نگفتنی ها را نباید گفت بعضی وقتها گفتنی ها را نباید گفت ولی همیشه چیزهایی هستند که تو ناچاری از گفتنشان یکی از این چیزها این است که هیچ کس تو را نخواهد فهمید و هیچ کس درک نخواهد کرد که تو که بودی و شاید فقط خواننده خط سومی باشد که بتواند تو را بخواند و بفهمد در این همه آشوب روح و روانت دنبال چه می گشتی و چرا مثل مرغ سر کنده بالا و پائین می پریدی چرا جسمت برای روحت تنگ بود چرا هر لحظه در انتظار اتفاقی بودی و هر لحظه به دنیال گمشده ای می گشتی در حالی که در همان لحظه دیگران به دنبال لذت بردن بودن به دنبال زنی دیگر مردی دیگر لحظات تنهایی دیگر پول در آوردن دیگر لاس زدن دیگر حقه بازی دیگر گول زدن دیگر و و و و تو در این لحظات فقط به فکر این بودی که چگونه خودت را از این شهر آشوب بیرون بکشی و چگونه کاغذ را خط خطی می کردی و چگونه لا بلای کتاب ها به دنبال چیزی می گشتی و به دنبال حرفی آدرسی سرنخی و اکنون حس می کنی که داری با انتها نزدیک می شوی شاید به آزادی شاید به چیزی که سالها برایش جنگیدی شاید به آرامش نمی دانم!
امروز صبح توی تاکسی خیره به جلو نگاه می کردم حتی ترمز شدید راننده هم نتوانست اندکی از افکار درهم و برهم من را برهم تر کند و به این فکر می کردم که چقدر کوتاه بود و چقدر سخت این چند سال!کی تمام می شود؟کتاب "مسخ" نیمه باز در دستم بود و هنوز داشتم به عنکبوت صمیمی فکر می کردم!این داستان تا کی ادامه دارد؟این قضاوت ها این کج فهمی ها این چوب زدن ها!
امروز خوبم سرحال هستم ولی آیا این تکه چوب مرا به مقصد خواهد رساند؟
امروز صبح توی تاکسی خیره به جلو نگاه می کردم حتی ترمز شدید راننده هم نتوانست اندکی از افکار درهم و برهم من را برهم تر کند و به این فکر می کردم که چقدر کوتاه بود و چقدر سخت این چند سال!کی تمام می شود؟کتاب "مسخ" نیمه باز در دستم بود و هنوز داشتم به عنکبوت صمیمی فکر می کردم!این داستان تا کی ادامه دارد؟این قضاوت ها این کج فهمی ها این چوب زدن ها!
امروز خوبم سرحال هستم ولی آیا این تکه چوب مرا به مقصد خواهد رساند؟
۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه
عشق
ده صبح پنجشنبه دخترک صبحانه اش را خورده و کنار بابا روی مبل راحتی لم داده است
ترانه:دخترک بیا نترسیم دخترک
بیا دریا رو بدزدیم دخترک......
دخترک:بابا؟
بابا:جونم عزیز دلم؟
دخترک:مگه دریا رو میشه دزدید؟
بابا:نه دخترم. مثلا
دخترک:بابا اگه بخواد دریا رو بدوزده دیگه دریا نداریم؟
بابا:اگه بدزده بازم دریا داریم
دخترک:دریا رو توی چی میریزه اگه بخواد بدزده؟
بابا:نمی دونم بابا از خودش باید بپرسیم(و با خودش فکر میکنه جدی اگه کسی دریا رو بخواد بدزده چی میشه!!!)
بابا میره آشپزخونه که ناهار درست کنه و دخترک هنوز توی فکره که اگه دریاشو بدزدن چی میشه!
دخترک:بابا اگه دریا رو بدزده من چجوری شنا کنم؟
بابا:نگران نباش دخترم نمی زارم دریاتو بدزده
دخترک بازهم توی فکر....
ترانه:سازهای غربت سازهای ناکوک....دل با دمی تلخ سوگوار دلکوک.....برگها زرد زرد وقتی هوا نیست...بوسه سرد سرد صدا صدا نیستم....زخم هم چه بیهوش هیچکس با ما نیست .....شب چنان تیره که شب پیدا نیست...شبهم پیدا نیست.شب هم پیدانیست...
عشق اما پیداست ....عشق اما پیداست...
دخترک:بابا عشق یعنی چه؟
بابا:خوب یعنی دوست داشتن.یعنی همین حسی که من به تو دارم
دخترک:یعنی منم دارم؟
بابا:آره بابا تو همه عشقی.
دخترک:بابا مامان هم عشق داره؟
بابا:آره خیلی زیاد. مامانت عاشقته
دخترک:عاشق تو هم هست؟
بابا:آره فکر کنم!
دخترک:یعنی ما همه عاشقیم؟
بابا:آره
دخترک باز توی فکر فرو میره و اینبار یادش رفته که دریاشو می خواستند که بدزدند و غرق میشه در این ترانه...
ترانه:عشق اما پیداست ....عشق اما پیداست....حرف حرف فرداست...کار بچه هاست.
آره عشق دیگه کار ما نیست کار بچه هاست.بچه هایی که باید عاشق بشن باید بفهمن عشق همه چیزه همه کسه عشق یعنی وجود و هر آدم بی عشقی مساویه با صفر مساویه با هیچی
ترانه:عشق اما پیداست....عشق اما پیداست...حرف حرف فرداست....کاربچه هاست.
ترانه:دخترک بیا نترسیم دخترک
بیا دریا رو بدزدیم دخترک......
دخترک:بابا؟
بابا:جونم عزیز دلم؟
دخترک:مگه دریا رو میشه دزدید؟
بابا:نه دخترم. مثلا
دخترک:بابا اگه بخواد دریا رو بدوزده دیگه دریا نداریم؟
بابا:اگه بدزده بازم دریا داریم
دخترک:دریا رو توی چی میریزه اگه بخواد بدزده؟
بابا:نمی دونم بابا از خودش باید بپرسیم(و با خودش فکر میکنه جدی اگه کسی دریا رو بخواد بدزده چی میشه!!!)
بابا میره آشپزخونه که ناهار درست کنه و دخترک هنوز توی فکره که اگه دریاشو بدزدن چی میشه!
دخترک:بابا اگه دریا رو بدزده من چجوری شنا کنم؟
بابا:نگران نباش دخترم نمی زارم دریاتو بدزده
دخترک بازهم توی فکر....
ترانه:سازهای غربت سازهای ناکوک....دل با دمی تلخ سوگوار دلکوک.....برگها زرد زرد وقتی هوا نیست...بوسه سرد سرد صدا صدا نیستم....زخم هم چه بیهوش هیچکس با ما نیست .....شب چنان تیره که شب پیدا نیست...شبهم پیدا نیست.شب هم پیدانیست...
عشق اما پیداست ....عشق اما پیداست...
دخترک:بابا عشق یعنی چه؟
بابا:خوب یعنی دوست داشتن.یعنی همین حسی که من به تو دارم
دخترک:یعنی منم دارم؟
بابا:آره بابا تو همه عشقی.
دخترک:بابا مامان هم عشق داره؟
بابا:آره خیلی زیاد. مامانت عاشقته
دخترک:عاشق تو هم هست؟
بابا:آره فکر کنم!
دخترک:یعنی ما همه عاشقیم؟
بابا:آره
دخترک باز توی فکر فرو میره و اینبار یادش رفته که دریاشو می خواستند که بدزدند و غرق میشه در این ترانه...
ترانه:عشق اما پیداست ....عشق اما پیداست....حرف حرف فرداست...کار بچه هاست.
آره عشق دیگه کار ما نیست کار بچه هاست.بچه هایی که باید عاشق بشن باید بفهمن عشق همه چیزه همه کسه عشق یعنی وجود و هر آدم بی عشقی مساویه با صفر مساویه با هیچی
ترانه:عشق اما پیداست....عشق اما پیداست...حرف حرف فرداست....کاربچه هاست.
۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه
مرد
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.مرد حس می کند همه راه های برگشت و اصلاح بسته است.مرد حس می کند باید کاری کند.مرد همه کارها را قبلا کرده است.مرد منتظر نتیجه است.مرد منتظر رهایی است.مرد منتظر آزادی است
۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه
سفر نامه چند خطی
ظهر که رسیدیم اینقدر توی راه برایم حرف زده بود که دهنش خشک شده بود.طفلک هرچقدر آب می خورد بازهم آب می خواست.بلافاصله ناهار خوردیم و اینقدر بازیگوشی می کرد که اصلا نفهمیدیم چه خوردیم و من تمام وقت باید لقمه دهنش می گذاشتم و چقدر کیف دارد این کار.در طول مسیر اصلا کمربندش را باز نکرد و از همان صندلی عقب میوه ها را به من می رساند با کلی کش و قوس چون کمرند اجازه نمی داد زیاد نزدیک شود و هزاران سوال نپرسیده را پرسید و من تک تک را جواب دادم و هر سوال پیش نویس سوال بعدی بود و دست آخر اینقدر سوالها فلسفی شده بود که خدا خدا می کردم زودتر برسیم که من از این سوالاتی که جوابشان را نمی دانم خلاص شوم.ظهر پیش من دراز کشیده بود و قصه می خواست و من هم در حالت نیمه بیدار یک چیزهایی می گفتم و او هی میگفت نه اشتباه است درستش این است یکدفعه گفت بابا چرا چرت و پرت می گی و من کلی خندیدم و حسابی فشارش دادم چشمهایم تازه سنگین شده بود که دیدم به شدت تکانم می دهد و می گوید بابا خروپف نکن!ولی چند دقیقه بعد من از صدای نفس هایش کنار گوشم بیدار شدم و هیچ حسی را در دنیا با این حس نمی توانم عوض کنم.همین طور که دراز کشیده بودم داشتم فکر می کردم من می توانم تنهایی از پس همه کارهایم بربیایم سالها بدون همسر زندگی کنم و حتی یک لحظه هم فکر یک "زن" را نکنم ولی بدون این موجود نازنین فکر نمی کنم زیاد دوام بیاورم.همه تعجب می کنند که چطور دخترکی به این سن و سال به این راحتی با تو همه جا می آید از کوه گرفته تا مسافرت راه خیلی دور با هواپیما رانندگی های طولانی و حتی یکبار هم اعتراضی نمی کند و همیشه هم منتظر سفر بعدی است.
در حال عکس گرفتن بودم و داشتم سه پایه را تنظیم می کردم که یک عکس دو نفره با هم بگیرم.دوربینم را دست کسی نمی دهم و این هم از این بیماریهای خاص من است یکجوری برایم عزیزاست و نمی توانم از خودم دورش کنم و تجربه هم نشان داده هروقت کس دیگری عکسی گرفته اصولا عکس خراب شده!از ویزو نگاه می کردم دیدم چه ژستهایی میگیرد نیم وجبی و چند عکس تصادفی گرفتم که واقعا دوست داشتنی شدند و دست آخر سه پایه تنظیم شد و چند عکس دیگر به آلبوم مسافرتهای ما دو نفر اضافه شد.
هوا خیلی گرم بود ولی خوش گذشت حسابی پارک رفتیم و بازی کریم و حسابی خسته شدیم ولی نمیشد حمام آخر شبش را تعطیل کرد و با همه خواب آلودگی شستمش و خواباندمش و هنوز سرش به بالشت نرسیده بود که خواب خواب بود.
بازهم من ماندم و کلی فکر و کلی نقشه و کلی حرفهای نگفته و کلی چیزهای دیگر!
در حال عکس گرفتن بودم و داشتم سه پایه را تنظیم می کردم که یک عکس دو نفره با هم بگیرم.دوربینم را دست کسی نمی دهم و این هم از این بیماریهای خاص من است یکجوری برایم عزیزاست و نمی توانم از خودم دورش کنم و تجربه هم نشان داده هروقت کس دیگری عکسی گرفته اصولا عکس خراب شده!از ویزو نگاه می کردم دیدم چه ژستهایی میگیرد نیم وجبی و چند عکس تصادفی گرفتم که واقعا دوست داشتنی شدند و دست آخر سه پایه تنظیم شد و چند عکس دیگر به آلبوم مسافرتهای ما دو نفر اضافه شد.
هوا خیلی گرم بود ولی خوش گذشت حسابی پارک رفتیم و بازی کریم و حسابی خسته شدیم ولی نمیشد حمام آخر شبش را تعطیل کرد و با همه خواب آلودگی شستمش و خواباندمش و هنوز سرش به بالشت نرسیده بود که خواب خواب بود.
بازهم من ماندم و کلی فکر و کلی نقشه و کلی حرفهای نگفته و کلی چیزهای دیگر!
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه
۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
لحظه های ناب
زن حدود 30 یا 31 ساله با قدی متوسط کمری باریک و بوی عطری بسیار خوب مرد 35 یا 36 ساله در آپارتمانی تنها ،حدود ظهر ، هوای بهاری در شرف گرما.
مرد:داشتم می گفتم که به نظر تو چرا اینجای این پرتره اینقدر روی رنگ صورتی تاکید کرده است؟
زن:نمی دانم!نظر خاصی ندارم ولی فکر کنم با توجه به گیلاس شرابی که در دست گرفته است می خواهد به نوعی مستی را به ما نشان بدهد
مرد:مستی را از خماری چشماهایش می توان فهمید ولی فکر می کنم این رنگ صورتی می خواهد به ما پاکیزگی و پاکدامنی را القا کند!
زن:راستی تو الان باید کجا باشی؟
مرد:جلسه(با لبخندی شیطنت آمیز)و تو باید کجا باشی؟
زن:جلسه(با هاله ای مبهم از نگرانی و پشیمانی)چرا من هیچ وقت نمی توانم به تو نه بگویم؟چرا هر وقت یک تابلو جدید پیدا می کنی من حتما باید با تو در مورد هدف از ترسیم این تابلو بحث کنم؟چرا همیشه به هیچ نتیجه ای در این مورد نمی رسیم ؟ و چرا همیشه وقتی من تازه دارم نقاشی رو درک می کنم سوتینم باز میشود؟
مرد:(با خنده بلند)ببخشید فقط می خواستم نظرت را راجع به این نقاشی ها بدانم و قسم می خورم که قصد دیگری نداشتم و ندارم ولی اعتراف می کنم که حضورت خیلی تاثیر گذار است.در مورد سوتین هم نظر خاصی ندارم سعی کن مدلی بخری که راحت باز نشود یا لا اقل از جلو باز نشود(با شیطنت)
زن:تو همیشه من را فریب می دهی و خوب من عاشق این فریب خوردن هستم هرچند می دانم که خیلی نگرانم می کند!می دانی؟این رابطه عجیب وسوسه انگیز شده است و عجیب ترمز هایم بریده است.نه اینکه فکر کنی آش دهن سوزی هستی(با حالتی کنایه آمیز)نه اصلا این تابلوهایی که گیر می آوری و البته فضای بحث برایم خیلی مهم است و در ضمن روی کارم اثر می گذارد
مرد:خوشحالم که روی کارت اثر می گذارد.این دهمین بار است که اینجا به تنهایی هم را ملاقات می کنیم و هر بار تصمیم گرفتیم که این آخرین بار است و هر بار این من بودم که تماس گرفتم و هر بار این تو بودی که مقاومت کردی و هر بار این من بودم که نظرت را خواستم و هر بار این تو بودی که لطف کردی و آمدی
زن:بحث لصف کردن نیست بحث یک کشش غیر قابل کنترل است می دانی چرا می آیم برای اینکه محیط اینجا را دوست دارم دو سه ساعتی که با هم هستیم از همه چیز حرف می زنیم چایی می خوریم فلسفه می بافیم تو نقاشی های من را میبینی من عکسهای تو را نگاه می کنم به هم بدو بیراه می گوییم سیگار هم را می کشیم به ساعت توجه نمی کنیم و وقتی زمان رفتن می شود می دانم دلم نمی خواهد بروم ولی عهد می کنم دیگر تلفنت یا پیامت را جواب ندهم همیشه قسم خورده ام که فراموش کنم.می دانم عشقی در کار نیست می دانم بزرگ هستیم می دانم مسئولیت داریم و لطفا این حرف ها را برایم تکرار نکن چون همه را می دانم!تنها چیزی که نمی دانم این است که چرا بازهم با یک جمله کوتاه" هر طور خودت دوست داری!" تصمیمم عوض می شود.تجسم رفتن دوباره به شرکت بحث های بی فایده با وجود رخوت و سستی که در بدنم هست کلافه می کند مرا!تصور این که باید بروم خانه و کوهی از کارهای تکراری با صدای بچه ها و آماده کردن منزل و غذا و همه اینها تمام ذهنم را گرفته است اصلا نمی خواهم به اینها فکر کنم اصلا نمی خواهم به چیزی جز این لحظات نابی که اینجا دارم و آزادانه در مورد چیزی که دوست دارم صحبت می کنم ، فکر کنم ولی افسوس که تمام می شود و باید بروم!می دانم که باز خواهی گفت که هر آمدنی رفتنی دارد و هر شروعی پایانی ولی این را بدان بخاطر همین فلسفه خیلی منطقی لعنتی تو هر بار که می خواهم خداحافظی کنم از تو متنفر می شوم و با خودم عهد می کنم که دیگر تمامش کنم دیگر رنج نکشم.می دانی؟این جمله تکراری تو که ما فقط دو تا دوست هستیم و نه بیشتر من را دیوانه می کند!این نکته که من باید دائم با خودم تکرار کنم و مرزهایم را بشناسم!لعنتی من می دانم که ما مسئولیت هایی داریم و هر کدام در دنیایی دیگر زندگی می کنیم ولی لا اقل این دو سه ساعت را با آن جمله انتها خراب نکن (با بغضی در گلو)
مرد در آغوش میگیردش و اشکهای گرم زن را روی سینه های خودش حس می کند موهایش را نوازش می کند و اجازه می دهد هق هق کند با خودش فکر می کند چقدر نرم است چقدر ظریف است چقدر شکننده است و چقدر این لحظه را دوست دارد دلش نمی خواهد این لحظه تمام شود ولی همان فلسفه منطقی لعنتی به سرعت جای احساس را فتح می کند
مرد:می دانم و باور دارم همه حرفهایت را!من هم همین حس را دارم کم و بیش(و می داند که کم بیش حرف مفتی بیش نبوده است)ولی چه کنیم؟می خواهی همین امروز تمامش کنیم و همین امروز ناپدید شوم.قول می دهم هیچ اثری از من نخواهی یافت!
زن:حرف های مفت و مسخره می زنی!مگر ما بچه هستیم!؟نه لازم نیست!مثل همیشه خواهم بود!(با لبخندی ساختگی)
اشکهایش را پاک می کند و می رود که صورتش را بشوید و آرایش کند و مرد نگاهش می کند و با خود میگوید کاش این لحظه ها تمام نمی شد ولی می دانم اگر پایانی برای این لحظه فرض نکنیم چند روز دیگر این لحظه ها با لحظه های بیرون از اینجا تفاوتی نخواهند داشت و باز روزمرگی و باز بی نهایت و من چقدر از بینهایت متنفرم!همه چیز ما بینهایت شده است!همه چیز
و زن در حالی که در آینه خودش را تماشا می کند با خود می گوید این داستان را امروز تمام می کنم دیگر نمی توانم به این خوشی ناقص ادامه دهم!من که می دانم نهایتی دارد این داستان ولی من بینهایت می خواهمش که دیوانگی است
مرد:اجازه هست من سوتین شما را ببندیم(با شیطنت)
زن:نه نه!برو کنار!واقعا توانی ندارم!هر بار که بخواهی ببندی داستانی داریم و من کلی کار دارم(با خنده ای زیبا و نگاهی مهربان)
نیم ساعت بعد:
مرد:یادت باشد...
زن:همه را حفظم!خواهش کردم تکرار نکن!(با اخم و دلخوری)
مرد:نه!یادت باشد هفته آینده منتظرت هستم بیصبرانه!
زن:نمی دانم!فکر کنم کار دارم
مرد:هر طور که دوست داری!
زن از شیشه تاکسی به خیابان خیره شده و در سکوت بهترین لحظاتش را در آن آپارتمان با دوستی که فقط یک دوست است با روزمرگی هایش مقایسه می کند و جنگ بزرگی درگرفته است که می داند روزمرگی هایش مغلوب خواهند شد و می خواهد که مغلوب شوند و چقدر دوست دارد این عقل را دور بریزد و چقدر دوست دارد تماشای نقاشی ها را وقتی فقط به نقاشی فکر می کند و فقط فضا پر است از چیزهایی که دوست دارد حتی اگر در آن فضا جنسیت موج بزند و خواهش!چرا که نه ؟مگر او نمی خواهد؟!چرا می خواهد!و منتظر خواهد ماند تا هفته بعد!:که جمله"هر طور خودت دوست داری" را بشنود:!
مرد:داشتم می گفتم که به نظر تو چرا اینجای این پرتره اینقدر روی رنگ صورتی تاکید کرده است؟
زن:نمی دانم!نظر خاصی ندارم ولی فکر کنم با توجه به گیلاس شرابی که در دست گرفته است می خواهد به نوعی مستی را به ما نشان بدهد
مرد:مستی را از خماری چشماهایش می توان فهمید ولی فکر می کنم این رنگ صورتی می خواهد به ما پاکیزگی و پاکدامنی را القا کند!
زن:راستی تو الان باید کجا باشی؟
مرد:جلسه(با لبخندی شیطنت آمیز)و تو باید کجا باشی؟
زن:جلسه(با هاله ای مبهم از نگرانی و پشیمانی)چرا من هیچ وقت نمی توانم به تو نه بگویم؟چرا هر وقت یک تابلو جدید پیدا می کنی من حتما باید با تو در مورد هدف از ترسیم این تابلو بحث کنم؟چرا همیشه به هیچ نتیجه ای در این مورد نمی رسیم ؟ و چرا همیشه وقتی من تازه دارم نقاشی رو درک می کنم سوتینم باز میشود؟
مرد:(با خنده بلند)ببخشید فقط می خواستم نظرت را راجع به این نقاشی ها بدانم و قسم می خورم که قصد دیگری نداشتم و ندارم ولی اعتراف می کنم که حضورت خیلی تاثیر گذار است.در مورد سوتین هم نظر خاصی ندارم سعی کن مدلی بخری که راحت باز نشود یا لا اقل از جلو باز نشود(با شیطنت)
زن:تو همیشه من را فریب می دهی و خوب من عاشق این فریب خوردن هستم هرچند می دانم که خیلی نگرانم می کند!می دانی؟این رابطه عجیب وسوسه انگیز شده است و عجیب ترمز هایم بریده است.نه اینکه فکر کنی آش دهن سوزی هستی(با حالتی کنایه آمیز)نه اصلا این تابلوهایی که گیر می آوری و البته فضای بحث برایم خیلی مهم است و در ضمن روی کارم اثر می گذارد
مرد:خوشحالم که روی کارت اثر می گذارد.این دهمین بار است که اینجا به تنهایی هم را ملاقات می کنیم و هر بار تصمیم گرفتیم که این آخرین بار است و هر بار این من بودم که تماس گرفتم و هر بار این تو بودی که مقاومت کردی و هر بار این من بودم که نظرت را خواستم و هر بار این تو بودی که لطف کردی و آمدی
زن:بحث لصف کردن نیست بحث یک کشش غیر قابل کنترل است می دانی چرا می آیم برای اینکه محیط اینجا را دوست دارم دو سه ساعتی که با هم هستیم از همه چیز حرف می زنیم چایی می خوریم فلسفه می بافیم تو نقاشی های من را میبینی من عکسهای تو را نگاه می کنم به هم بدو بیراه می گوییم سیگار هم را می کشیم به ساعت توجه نمی کنیم و وقتی زمان رفتن می شود می دانم دلم نمی خواهد بروم ولی عهد می کنم دیگر تلفنت یا پیامت را جواب ندهم همیشه قسم خورده ام که فراموش کنم.می دانم عشقی در کار نیست می دانم بزرگ هستیم می دانم مسئولیت داریم و لطفا این حرف ها را برایم تکرار نکن چون همه را می دانم!تنها چیزی که نمی دانم این است که چرا بازهم با یک جمله کوتاه" هر طور خودت دوست داری!" تصمیمم عوض می شود.تجسم رفتن دوباره به شرکت بحث های بی فایده با وجود رخوت و سستی که در بدنم هست کلافه می کند مرا!تصور این که باید بروم خانه و کوهی از کارهای تکراری با صدای بچه ها و آماده کردن منزل و غذا و همه اینها تمام ذهنم را گرفته است اصلا نمی خواهم به اینها فکر کنم اصلا نمی خواهم به چیزی جز این لحظات نابی که اینجا دارم و آزادانه در مورد چیزی که دوست دارم صحبت می کنم ، فکر کنم ولی افسوس که تمام می شود و باید بروم!می دانم که باز خواهی گفت که هر آمدنی رفتنی دارد و هر شروعی پایانی ولی این را بدان بخاطر همین فلسفه خیلی منطقی لعنتی تو هر بار که می خواهم خداحافظی کنم از تو متنفر می شوم و با خودم عهد می کنم که دیگر تمامش کنم دیگر رنج نکشم.می دانی؟این جمله تکراری تو که ما فقط دو تا دوست هستیم و نه بیشتر من را دیوانه می کند!این نکته که من باید دائم با خودم تکرار کنم و مرزهایم را بشناسم!لعنتی من می دانم که ما مسئولیت هایی داریم و هر کدام در دنیایی دیگر زندگی می کنیم ولی لا اقل این دو سه ساعت را با آن جمله انتها خراب نکن (با بغضی در گلو)
مرد در آغوش میگیردش و اشکهای گرم زن را روی سینه های خودش حس می کند موهایش را نوازش می کند و اجازه می دهد هق هق کند با خودش فکر می کند چقدر نرم است چقدر ظریف است چقدر شکننده است و چقدر این لحظه را دوست دارد دلش نمی خواهد این لحظه تمام شود ولی همان فلسفه منطقی لعنتی به سرعت جای احساس را فتح می کند
مرد:می دانم و باور دارم همه حرفهایت را!من هم همین حس را دارم کم و بیش(و می داند که کم بیش حرف مفتی بیش نبوده است)ولی چه کنیم؟می خواهی همین امروز تمامش کنیم و همین امروز ناپدید شوم.قول می دهم هیچ اثری از من نخواهی یافت!
زن:حرف های مفت و مسخره می زنی!مگر ما بچه هستیم!؟نه لازم نیست!مثل همیشه خواهم بود!(با لبخندی ساختگی)
اشکهایش را پاک می کند و می رود که صورتش را بشوید و آرایش کند و مرد نگاهش می کند و با خود میگوید کاش این لحظه ها تمام نمی شد ولی می دانم اگر پایانی برای این لحظه فرض نکنیم چند روز دیگر این لحظه ها با لحظه های بیرون از اینجا تفاوتی نخواهند داشت و باز روزمرگی و باز بی نهایت و من چقدر از بینهایت متنفرم!همه چیز ما بینهایت شده است!همه چیز
و زن در حالی که در آینه خودش را تماشا می کند با خود می گوید این داستان را امروز تمام می کنم دیگر نمی توانم به این خوشی ناقص ادامه دهم!من که می دانم نهایتی دارد این داستان ولی من بینهایت می خواهمش که دیوانگی است
مرد:اجازه هست من سوتین شما را ببندیم(با شیطنت)
زن:نه نه!برو کنار!واقعا توانی ندارم!هر بار که بخواهی ببندی داستانی داریم و من کلی کار دارم(با خنده ای زیبا و نگاهی مهربان)
نیم ساعت بعد:
مرد:یادت باشد...
زن:همه را حفظم!خواهش کردم تکرار نکن!(با اخم و دلخوری)
مرد:نه!یادت باشد هفته آینده منتظرت هستم بیصبرانه!
زن:نمی دانم!فکر کنم کار دارم
مرد:هر طور که دوست داری!
زن از شیشه تاکسی به خیابان خیره شده و در سکوت بهترین لحظاتش را در آن آپارتمان با دوستی که فقط یک دوست است با روزمرگی هایش مقایسه می کند و جنگ بزرگی درگرفته است که می داند روزمرگی هایش مغلوب خواهند شد و می خواهد که مغلوب شوند و چقدر دوست دارد این عقل را دور بریزد و چقدر دوست دارد تماشای نقاشی ها را وقتی فقط به نقاشی فکر می کند و فقط فضا پر است از چیزهایی که دوست دارد حتی اگر در آن فضا جنسیت موج بزند و خواهش!چرا که نه ؟مگر او نمی خواهد؟!چرا می خواهد!و منتظر خواهد ماند تا هفته بعد!:که جمله"هر طور خودت دوست داری" را بشنود:!
۱۳۸۹ خرداد ۴, سهشنبه
وضعیت امروز من!
از دو هفته پیش که دوباره ورزش رو شروع کردم حس می کنم متابولیسم بدنم تغییر کرده و سرعت تغییر شکل خیلی بیشتر از اونیه که فکرش رو می کردم!دیروز با مربی صحبت کردم و بهش گفتم که درد عضلاتم کاملا رفع شده و اون برنامه جدید رو شروع کرد و گفت جلوتر از اونی هستی که انتظار داشتم!شاید بخاطر این بوده که سالهای قبلتر خیلی ورزش می کردم.مشکلی که پیدا کردم اینه که دمای بدنم به شدت بالا رفته و کاملا داغ هستم و خودم این داغی رو کاملا حس می کنم و اینقدر میزانش زیاده که شبا در ابتدای خواب تمام بدنم خیس عرق میشه.فکر می کنم وقتی به 35 میرسیم دستورالعمل ها تغییر می کنه.یادمه وقتی 21 سالم بود اینقدر که می دویدم دیگه جونی برام نمی موند که بخوام به دخترا فکر کنم و یا سک س داشته باشم!تعطیل تعطیل!الان دهنم صاف شده !از یک طرف برنامه روزانه یک ساعت دویدن و یک ساعت باشگاه به صورت مرتب داره انجام میشه.تغذیه طبق برنامه ارائه شده صورت میگیره و چقدر خوشحالم که متناسب با کالری که می سوزونم اجازه دارم هر چی دوست دارم بغیر از شیرینی بخورم خصوصا فراروده های پروتئینی.
اینقدر داغ شدم که همه رو لخت می بینم اصلا خودم کلافه شدم از دست خودم دیروز ورزش رو سنگین تر کردم و صبح هم دوش آب سرد گرفتم !امروز بدتر شده !(هاهاهاها)خدا رو شکر همراهی هم نداریم که بفهمه وضع درچه حاله!حالا داشتم سرچ می کردم فهمیدم که نیاز به محرک انرژی دارم یعنی این که به دلیل اینکه طی این مدت بدنم به سوزوندن چربی عادت نداشته اول غذا رو می سوزنده حالا که کم آورده داره چربی رو هم می سوزونه و چون چربی زیاده همیشه موتور روشنه و محیط داغ!حالا باید صبر کنم که این چربی های اضافی هم آب بشه تا دما بیاد پائین و دوباره من بی خطر بشم
نکته جالب دیگه این که میل به مشروب به شدت کاهش پیدا کرده و الان بیشتر از یک هفته است که هیچی نخوردم
کار دیگه که کردم اینه که عصیان گر شدم و بر اساس فوانین خودم دارم زندگی می کنم و برنامه مسافرت خودم رو ریختم هرکسی دوست داشت می تونه خودش رو با من هماهنگ کنه و هرکسی هم نخواست فقط میتونه قر بزنه نه چیز دیگه
کلی سوژه جدید عکاسی هم پیدا کردم که بزودی میرم سراغشون
کلی هم خطرناک شدم کلی هم با خودم حال می کنم و اعتماد به نفس هم دارم
کون لق دنیا و هر کی که خوشش نمی یاد از این که من اینجوری شدم
اصلا حال می کنم که اینجوری باشم
به تو چه
D:
اینقدر داغ شدم که همه رو لخت می بینم اصلا خودم کلافه شدم از دست خودم دیروز ورزش رو سنگین تر کردم و صبح هم دوش آب سرد گرفتم !امروز بدتر شده !(هاهاهاها)خدا رو شکر همراهی هم نداریم که بفهمه وضع درچه حاله!حالا داشتم سرچ می کردم فهمیدم که نیاز به محرک انرژی دارم یعنی این که به دلیل اینکه طی این مدت بدنم به سوزوندن چربی عادت نداشته اول غذا رو می سوزنده حالا که کم آورده داره چربی رو هم می سوزونه و چون چربی زیاده همیشه موتور روشنه و محیط داغ!حالا باید صبر کنم که این چربی های اضافی هم آب بشه تا دما بیاد پائین و دوباره من بی خطر بشم
نکته جالب دیگه این که میل به مشروب به شدت کاهش پیدا کرده و الان بیشتر از یک هفته است که هیچی نخوردم
کار دیگه که کردم اینه که عصیان گر شدم و بر اساس فوانین خودم دارم زندگی می کنم و برنامه مسافرت خودم رو ریختم هرکسی دوست داشت می تونه خودش رو با من هماهنگ کنه و هرکسی هم نخواست فقط میتونه قر بزنه نه چیز دیگه
کلی سوژه جدید عکاسی هم پیدا کردم که بزودی میرم سراغشون
کلی هم خطرناک شدم کلی هم با خودم حال می کنم و اعتماد به نفس هم دارم
کون لق دنیا و هر کی که خوشش نمی یاد از این که من اینجوری شدم
اصلا حال می کنم که اینجوری باشم
به تو چه
D:
۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه
تعریف شما چیست؟!
اصولا توانایی و لیاقت یک همسر با چه معیار و شاخصی سنجیده میشه؟
این سوال رو بارها از خودم پرسیدم!هیچ وقت جواب کامل و درستی دریافت نکردم.
آیا این نکته که یک همسر توان عوض کردن ماشین به صورت شش ماه یکبار رو نداشته باشه نوعی از بی لیاقتی طلقی میشه؟
اصلا آیا باید آدم ماشینشو 6 ماه یکبار ارتقا بده؟و آیا اصلا ماشین آدم بخشی از شخصیت آدم طلقی میشه؟ آیا علاقه به ادبیات و نقاشی و عکاسی و کتاب و سینما و علاقه کمتر به بازار و بازاریان و زیر و رو کشیدن و خواهر ک.... بودن بازهم بی لیاقتی فرض میشه؟ آیا اینکه بتونی در مدت کمتر از دو سال یک خانه 100 میلیونی رو به یک خانه 250 ملیونی تبدیل کنی ولی نتونی 250 میلیونی رو به 400 میلیونی تبدیل کنی این بی لیاقتی طلقی میشه؟آیا داشتن تفکرات خاص در ارتباطات شخصی و عدم گیر دادن به نوع لباس پوشیدن همسر و بیان این مطلب که از نظر همه آدم ها آزاد آفریده شده اند و هیچ کس مالکیتی بر آنها نداره بی غیرتی طلقی میشه؟آیا این مطلب که هیچ علاقه ای به برنامه ریزی در مورد مسائل اتاق خوابی ندارم و هر وقت عشقمون کشید باید بخوایم با هم ،خیانت طلقی میشه؟آیا باید همه مردها رو خیانت کار فرض کرد و همه زن ها رو پاک دامن و خندیدن با یک مرد و لاس زدن احتمالی با یقه باز فقط یک ارتباط کاری طلقی میشه و اون مرد اصلا فکر دیگه ای نمی کنه ولی اگر طرف مقابل روز تولدش رو همکاراش براش دسته جمعی جشن بگیرن همه اون همکارا میشن جن ده و من هم میشم خریدار بدن!؟در حالی که همیشه روز تولد من فراموش میشه؟آیا هر مردی که ماموریت کاری میره خارج از کشور حتما کاباره میره و جن ده خونه هم میره و غیر از این اگر باشه در مردانگیش شک باید کرد و چون من مرد هستم پس من هم همه این کارها را میکنم!؟
نه جواب همه این ها را خودم می دانم خواستم به خودم بگویم برای این که در این کشور و با این آدم ها زندگی کنم هیچ چاره ای ندارم غیر از اینکه مثل آنها فکر کنم مثل آنها قضاوت کنم و به زن مثل یک مرد و از دید یک مرد و با تفکر شکم به پائین نگاه کنم نه به دید یک انسان و نه با دید یک دوست و یک همراه و نه با دید یک موجود برتر و کاملتر و تمام کننده!خواستم به خودم این تذکر را بدهم که این نوع نگرش هزاران سال ریشه دارد و زنان ما نیز این نگرش را می پسندند حتی اگر روشن فکر باشند .می گویند این که تو برایت مهم نیست من چه لباسی بپوشم یعنی علاقه ای به من نداری و برایت تفاوتی نمی کند که مرد نامحرم به من چگونه نگاه کند آیا واقعا این گونه است ؟ یعنی آیا شما تا این حد خود را وسیله فرض کرده اید؟ من خودم را در اندازه ای نمی بینم که به یک انسان بالغ و کامل بگویم چه نوع لباسی را انتخاب کند اگر خودت از نگاه هرزه متنفری خودت لباست را انتخاب کن!شاید دارم آب الک می کنم نمی دانم !شاید دارم حرفهایی می زنم که همه آنها خطوط قرمز طلقی می شوند و شاید باید من هم مانند دیگر همجنسانم فکر کنم!بارها تلاش کرده ام که مثل آنها باشم!ولی نمی توانم!از من نخواه چیزی شوم که نمی توانم و در شالوده ام نیست!از من نخواه مردی شوم که برای چند سانت پارچه دعوا راه می اندازد! از من نخواه که مالک تنت باشم !من فقط می توانم یک همراه باشم یک دوست باشم یک همسر باشم نه بیشتر!من قهرمان بدن سازی نیستم من رانت خوار نیستم من جذابیت جنسی اندکی دارم من توانایی محدودی دارم من یک آدم معمولی هستم مثل همه آدم های معمولی دیگر و قصد غیر معمولی بودن هم ندارم ویا گرا هم نمی خورم چون نیازی ندارم چون اعتقادی به برنامه ریزی در این زمینه ندارم!تعریفم از عشق کمی با دیگران متفاوت است!من فقط خود من هستم با همین مشخصات فیزیکی و روحی نه چیزی بیشتر اگر بیشتر می خواهی باید حرکت کنی اگر فکر می کنی کوچک هستم و اندک هستم باید راه بیافتی باید از من عبور کنی!باید حرکت کنی!اگر فکر می کنی لیاقتت خیلی خیلی بیشتر از چیزی است که الان داری پس سعی کن لیاقتت را به دست بیاوری و سعی کن به جلو بروی.اگر فکر می کنی که باید پرواز کنی پس این کار را بکن.اگر نکنی خودت نخواستی و در آینده کسی غیر از خودت حسرت نخواهد برد.یادت باشد این حرف ها را به تو گفته ام!من مانع رشد هیچ کس نمی شوم.پرواز کن اگر که پرنده ای
این سوال رو بارها از خودم پرسیدم!هیچ وقت جواب کامل و درستی دریافت نکردم.
آیا این نکته که یک همسر توان عوض کردن ماشین به صورت شش ماه یکبار رو نداشته باشه نوعی از بی لیاقتی طلقی میشه؟
اصلا آیا باید آدم ماشینشو 6 ماه یکبار ارتقا بده؟و آیا اصلا ماشین آدم بخشی از شخصیت آدم طلقی میشه؟ آیا علاقه به ادبیات و نقاشی و عکاسی و کتاب و سینما و علاقه کمتر به بازار و بازاریان و زیر و رو کشیدن و خواهر ک.... بودن بازهم بی لیاقتی فرض میشه؟ آیا اینکه بتونی در مدت کمتر از دو سال یک خانه 100 میلیونی رو به یک خانه 250 ملیونی تبدیل کنی ولی نتونی 250 میلیونی رو به 400 میلیونی تبدیل کنی این بی لیاقتی طلقی میشه؟آیا داشتن تفکرات خاص در ارتباطات شخصی و عدم گیر دادن به نوع لباس پوشیدن همسر و بیان این مطلب که از نظر همه آدم ها آزاد آفریده شده اند و هیچ کس مالکیتی بر آنها نداره بی غیرتی طلقی میشه؟آیا این مطلب که هیچ علاقه ای به برنامه ریزی در مورد مسائل اتاق خوابی ندارم و هر وقت عشقمون کشید باید بخوایم با هم ،خیانت طلقی میشه؟آیا باید همه مردها رو خیانت کار فرض کرد و همه زن ها رو پاک دامن و خندیدن با یک مرد و لاس زدن احتمالی با یقه باز فقط یک ارتباط کاری طلقی میشه و اون مرد اصلا فکر دیگه ای نمی کنه ولی اگر طرف مقابل روز تولدش رو همکاراش براش دسته جمعی جشن بگیرن همه اون همکارا میشن جن ده و من هم میشم خریدار بدن!؟در حالی که همیشه روز تولد من فراموش میشه؟آیا هر مردی که ماموریت کاری میره خارج از کشور حتما کاباره میره و جن ده خونه هم میره و غیر از این اگر باشه در مردانگیش شک باید کرد و چون من مرد هستم پس من هم همه این کارها را میکنم!؟
نه جواب همه این ها را خودم می دانم خواستم به خودم بگویم برای این که در این کشور و با این آدم ها زندگی کنم هیچ چاره ای ندارم غیر از اینکه مثل آنها فکر کنم مثل آنها قضاوت کنم و به زن مثل یک مرد و از دید یک مرد و با تفکر شکم به پائین نگاه کنم نه به دید یک انسان و نه با دید یک دوست و یک همراه و نه با دید یک موجود برتر و کاملتر و تمام کننده!خواستم به خودم این تذکر را بدهم که این نوع نگرش هزاران سال ریشه دارد و زنان ما نیز این نگرش را می پسندند حتی اگر روشن فکر باشند .می گویند این که تو برایت مهم نیست من چه لباسی بپوشم یعنی علاقه ای به من نداری و برایت تفاوتی نمی کند که مرد نامحرم به من چگونه نگاه کند آیا واقعا این گونه است ؟ یعنی آیا شما تا این حد خود را وسیله فرض کرده اید؟ من خودم را در اندازه ای نمی بینم که به یک انسان بالغ و کامل بگویم چه نوع لباسی را انتخاب کند اگر خودت از نگاه هرزه متنفری خودت لباست را انتخاب کن!شاید دارم آب الک می کنم نمی دانم !شاید دارم حرفهایی می زنم که همه آنها خطوط قرمز طلقی می شوند و شاید باید من هم مانند دیگر همجنسانم فکر کنم!بارها تلاش کرده ام که مثل آنها باشم!ولی نمی توانم!از من نخواه چیزی شوم که نمی توانم و در شالوده ام نیست!از من نخواه مردی شوم که برای چند سانت پارچه دعوا راه می اندازد! از من نخواه که مالک تنت باشم !من فقط می توانم یک همراه باشم یک دوست باشم یک همسر باشم نه بیشتر!من قهرمان بدن سازی نیستم من رانت خوار نیستم من جذابیت جنسی اندکی دارم من توانایی محدودی دارم من یک آدم معمولی هستم مثل همه آدم های معمولی دیگر و قصد غیر معمولی بودن هم ندارم ویا گرا هم نمی خورم چون نیازی ندارم چون اعتقادی به برنامه ریزی در این زمینه ندارم!تعریفم از عشق کمی با دیگران متفاوت است!من فقط خود من هستم با همین مشخصات فیزیکی و روحی نه چیزی بیشتر اگر بیشتر می خواهی باید حرکت کنی اگر فکر می کنی کوچک هستم و اندک هستم باید راه بیافتی باید از من عبور کنی!باید حرکت کنی!اگر فکر می کنی لیاقتت خیلی خیلی بیشتر از چیزی است که الان داری پس سعی کن لیاقتت را به دست بیاوری و سعی کن به جلو بروی.اگر فکر می کنی که باید پرواز کنی پس این کار را بکن.اگر نکنی خودت نخواستی و در آینده کسی غیر از خودت حسرت نخواهد برد.یادت باشد این حرف ها را به تو گفته ام!من مانع رشد هیچ کس نمی شوم.پرواز کن اگر که پرنده ای
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
نگاه
خوب به این عکس نگاه کن!این عکس رو تصادفا گرفتم!تعداش زیاده فکر کنم 20 تا از زاویه های مختلف و در فاصله های مختلف ولی همه جا این حیون بی زبون ساکت فقط با این چشمهای عجیب به من نگاه می کرد.ظاهرا باغی که این آقاسگه توش زندانی بود تنها روزنه ارتباطیش با بیرون همین یک سوراخ بود و این زبون بسته هر وقت صدای پایی میشنید خودش رو به این سوراخ می رسوند.وقتی ازش عکس می گرفتم فقط نگاهم می کرد بی هیچ صدایی.رفتم جلوتر و دستی به صورتش کشیدم و برق خوشحالی رو میتونستم توی چشماش ببینم.می دونی حال ما مثل حال این سگه است!یک باغ بزرگ پر از امکانات از نظر دیگران! ولی محصور بین دیوارهای کاهگلی شاید همدمی داخل این باغ که بیچاره تر از ماست و شایدهم تنها!تنها روزنه ما به دنیای بیرون همین سوراخ مجازی است.حالا به همین سوراخ هم میگن "ابزار خیانت" و به من و تو می گن "خیانت کار" و به نگاهمون به بیرون میگن"خود خیانت" وای به حال اینکه یک عکاسی بیاد رد بشه دستی هم به سرمون بکشه که برق شادی و رضایت موقتا توی چشمامون بشینه!!!به این میگن "سنگسارش کنید" میبینی دوست عزیزم دنیا رو این شکلی میبینم!ولی خوب هنرپیشه خوبی هستم و نقش آدم های راضی رو خیلی خیلی خوب بازی می کنم هرکی منو ببینه میگه بابا تو که وضعت خوبه همه چیز داری دیگه جی می خوای!جواب می دم می خوام از این باغ بیام بیرون!
پروانه شدن آسان نیست به قول دوستی مجازی!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
پریشان گویی های من
فکر می کنم یعنی اینجوری میگن که ما آدم ها مجموعه ای هستیم از تضادها و مجموعه ای هستیم از منفی ها و مثبت ها و برآیند این منفی ها و مثبت می شود چیزی که مبینیم و چیزی که هستیم ولی چیزی که باید باشیم همیشه معماست و این معما بازنشدنی!بهتر بود بهش فکر نمی کردم ولی خوب آدم خیلی وقتا هست که واقعا حس می کنه که اون چیزی نیست که باید باشه یا الان باید یک کار دیگه می کرد یا اینکه الان یک چیز دیگه باید میگفت و خیلی بایدهای دیگه!
اصولا با افسردگی میونه ای ندارم و همیشه رو به جلو بوده ام و هیچ وقت توقف نکرده ام ولی این مقصد نا معلوم دیگه کلافه کننده شده یکجورایی دست و پا زدن بیهوده شده.همیشه با "کافکا" و "کامو" میونه خیلی خوبی داشتم چون سرگشتگی و سردرگمی ما آدم ها رو در نیای بیصاحابی که کاملا هرکی هرکی اداره میشه بی تعارف نشون دادن و هیچ وقت دلشون نخواشته با یک پایان خوب تورو خوشحال کنن در حالی که همیشه این ضعیفه که می بازه و این قویه که می بره!چشمامون رو باز کنیم میبینیم که ما هیچ فرقی با اون سوسک حمام ندارم به راحتی له می شیم بدون هیچ رحمی !آیا باید رحم کنیم؟نگین انسانیت چی میشه که می گم انسانیت با خروج آدم از بهشت از بین رفت آیا باید آدم خوبی باشم ؟بیا خوبی رو برام تعریف کن!بهم بگو خوبی یعنی چه ؟وفاداری یعنی چه؟به کجای این شبه تیره بیاویزم...
تعریف سردرگمی خیلی سریعتر از تعریف هدفمند بودن بدست میاد.خیانت رو خیلی خوب میتونی لمسش کنی تا وفاداری!می دونی چرا؟چون از روزی که به دنیا میایی باهات همراه!این وفاداری نبوده که همراهیمون میکرده بلکه همیشه خیانت بوده که دیده میشده!چرا؟چون بهش اهمیت میدیم برامون مهمه وفاداری رو وظیفه میدونیم ولی خیانت رو یک تابو و تابو همیشه جذاب و دوست داشتنی!
داستان ادامه داره ولی اصولا سرگشتگی پایانی نداره!کاش چیزی در این دنیا به اسم دوست وجود داشت ولی تجربه ثابت کرده که چنین چیزی وجود خارجی نداره!دوست یعنی کسی که تو رو برای جنسیتت نخواد تو رو برای پر کردن تنهایش نخواد تورو برای چیزی نخواد فقط وجودت رو احساس کنه همین که هستی حس کنه که پر میشی و همین که پر شدن رو حس می کنه سبک بشه تنها پر شدنی که با سبکی همراهه.تو رو مثل لباساش نگاه نکنه!مالکیت نداشته باشه و و و
پیدا نمی کنی رفیق نگرد!
اصولا با افسردگی میونه ای ندارم و همیشه رو به جلو بوده ام و هیچ وقت توقف نکرده ام ولی این مقصد نا معلوم دیگه کلافه کننده شده یکجورایی دست و پا زدن بیهوده شده.همیشه با "کافکا" و "کامو" میونه خیلی خوبی داشتم چون سرگشتگی و سردرگمی ما آدم ها رو در نیای بیصاحابی که کاملا هرکی هرکی اداره میشه بی تعارف نشون دادن و هیچ وقت دلشون نخواشته با یک پایان خوب تورو خوشحال کنن در حالی که همیشه این ضعیفه که می بازه و این قویه که می بره!چشمامون رو باز کنیم میبینیم که ما هیچ فرقی با اون سوسک حمام ندارم به راحتی له می شیم بدون هیچ رحمی !آیا باید رحم کنیم؟نگین انسانیت چی میشه که می گم انسانیت با خروج آدم از بهشت از بین رفت آیا باید آدم خوبی باشم ؟بیا خوبی رو برام تعریف کن!بهم بگو خوبی یعنی چه ؟وفاداری یعنی چه؟به کجای این شبه تیره بیاویزم...
تعریف سردرگمی خیلی سریعتر از تعریف هدفمند بودن بدست میاد.خیانت رو خیلی خوب میتونی لمسش کنی تا وفاداری!می دونی چرا؟چون از روزی که به دنیا میایی باهات همراه!این وفاداری نبوده که همراهیمون میکرده بلکه همیشه خیانت بوده که دیده میشده!چرا؟چون بهش اهمیت میدیم برامون مهمه وفاداری رو وظیفه میدونیم ولی خیانت رو یک تابو و تابو همیشه جذاب و دوست داشتنی!
داستان ادامه داره ولی اصولا سرگشتگی پایانی نداره!کاش چیزی در این دنیا به اسم دوست وجود داشت ولی تجربه ثابت کرده که چنین چیزی وجود خارجی نداره!دوست یعنی کسی که تو رو برای جنسیتت نخواد تو رو برای پر کردن تنهایش نخواد تورو برای چیزی نخواد فقط وجودت رو احساس کنه همین که هستی حس کنه که پر میشی و همین که پر شدن رو حس می کنه سبک بشه تنها پر شدنی که با سبکی همراهه.تو رو مثل لباساش نگاه نکنه!مالکیت نداشته باشه و و و
پیدا نمی کنی رفیق نگرد!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه
بال کبابی
خیلی مسخره است!نمی خوام اینجا قر بزنم نمی خوام از مشکلات بنویسم ولی خوب کجا غیر از اینجا میشه راحت نوشت!خیلی مسخره است که برای درست کردن بال کبابی هم بازخواست بشی!که چی؟هیچی!بوی جوجه کباب توی خونه میپیچه!پنجره رو هم نمی شه باز کرد چون حتما پشه میاد و خوب برنامه های فردا هم همه به هم ریخت چون آخرین روز نمایشگاه کتاب است!قطعا دور و ور مصلی جای پارک پیدا نخواهد شد پس نصیحت دوستانه من که بهتره با آژانس بری تبدیل به یک بحث مسخره دیگه میشه و خوب من چون دیگه حوصله بحث ندارم قبول می کنم که حق با اونه!
نتیجه اینکه سفر کنسل شد و این دو روز رو تنها خواهم بود.یک روزش که رفت موند یک روز دیگش که اونم می گذره روزایی که سر کار هستم راحتترم
نتیجه اینکه سفر کنسل شد و این دو روز رو تنها خواهم بود.یک روزش که رفت موند یک روز دیگش که اونم می گذره روزایی که سر کار هستم راحتترم
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
شکایت
همیشه در زندگی می خواستم آدم مستقلی باشم می خواستم وقتی تصمیم میگیرم به نظرم احترام گذاشته شود و وقتی قرار است کاری انجام دهم ، انجام شود.
دیروز مثل همیشه کلیه برنامه های ریخته شده توسط این جانب به راحتی مثل آب خوردن وتو شد و هیچکس بنده را به تخم مبارک که هیچی به تخمدان مبارک هم نگرفت.من در به در کلی برنامه ریزی کرده بودم برای این سفر و خیلی راحت و با سیاست با تغییر یک برنامه از هفته آینده به آخر این هفته همه چیز به هم ریخت.
این را فهمیده ام که خیلی سیاست مدار است و بارها این اتفاق افتاده است که در ابتدا موافقت می کند و درست چند ساعت مانده به برنامه همه چیز را به هم میریزد!از دست خودم خیلی عصبانی هستم که با این همه یال و کوپال و برو و بیا به همین راحتی من را بازی می دهد!واقعا بازی می خورم و بسیار هم ضعیف عمل می کنم و خیلی راحت دست را تو می روم.از دست خودم عصبانی هستم
بارها تصمیم گرفته بودم که به تنهایی خودم برگردم و تصمیماتم را بدون در نظر گرفتن ایشان بگیرم و بارها خودم صبر کرده بودم اینبار صبر نمی کنم کار خودم را می کنم و زندگی زیر زمینی خودم را می کنم کون لق هر کسی که خوشش نمی آید
دیروز مثل همیشه کلیه برنامه های ریخته شده توسط این جانب به راحتی مثل آب خوردن وتو شد و هیچکس بنده را به تخم مبارک که هیچی به تخمدان مبارک هم نگرفت.من در به در کلی برنامه ریزی کرده بودم برای این سفر و خیلی راحت و با سیاست با تغییر یک برنامه از هفته آینده به آخر این هفته همه چیز به هم ریخت.
این را فهمیده ام که خیلی سیاست مدار است و بارها این اتفاق افتاده است که در ابتدا موافقت می کند و درست چند ساعت مانده به برنامه همه چیز را به هم میریزد!از دست خودم خیلی عصبانی هستم که با این همه یال و کوپال و برو و بیا به همین راحتی من را بازی می دهد!واقعا بازی می خورم و بسیار هم ضعیف عمل می کنم و خیلی راحت دست را تو می روم.از دست خودم عصبانی هستم
بارها تصمیم گرفته بودم که به تنهایی خودم برگردم و تصمیماتم را بدون در نظر گرفتن ایشان بگیرم و بارها خودم صبر کرده بودم اینبار صبر نمی کنم کار خودم را می کنم و زندگی زیر زمینی خودم را می کنم کون لق هر کسی که خوشش نمی آید
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه
چرت نوشت
تازه از راه رسیدم خسته و کوفته!دراز به دراز جلو ماهواره افتادم!تنها هستم و چقدر این تنهایی چسبناک میشه!گیلاسم نصفه شده و سرم گیج میره!
گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنکه هست گیرند
جای شما خالی چند تا عکس خیلی خیلی توپ گرفتم.خدائیش این دوربین خیلی معرکه است دوسش دارم
برنامه ریختم آخر هفته برم سفر و چند روزی تنهایی سیر کنم مجوز هم از مقامات بالا صادر شده!بین خودمون باشه خیلی نیاز به این سفر دارم اساسی قاطی کردم!
بالاخره آدم لازمه که یواشکی داشته باشه !موافقی؟
اصلا خیلی وقته که یواشکی های زندگیم کم شده کلا یواشکی خونم پائین اومده یاد اون روزا که یواشکی داشتم بخیر
اصلا هر آدمی باید یواشکی خودش رو داشته باشه
اصلا اگه هر آدمی یواشکی نداشته باشه سلامتش به خطر خواهد افتاد
سلامتم کاملا در خطره !
اصلا اگه آدم نتونه خودش باشه خیلی بده!می دونم ولی خودم بودن خیلی دردسر داره !خود من خیلی شره خیلی دردسر درست می کنه ولی دوسش دارم اون منی رو دوست دارم که همش مایه شر بود همش شلوغ میکرد همش میریخت بهم
فکر کنم چند روزی خودم خواهم شد
ایوه الناس بگوش
ما اومدیم
گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنکه هست گیرند
جای شما خالی چند تا عکس خیلی خیلی توپ گرفتم.خدائیش این دوربین خیلی معرکه است دوسش دارم
برنامه ریختم آخر هفته برم سفر و چند روزی تنهایی سیر کنم مجوز هم از مقامات بالا صادر شده!بین خودمون باشه خیلی نیاز به این سفر دارم اساسی قاطی کردم!
بالاخره آدم لازمه که یواشکی داشته باشه !موافقی؟
اصلا خیلی وقته که یواشکی های زندگیم کم شده کلا یواشکی خونم پائین اومده یاد اون روزا که یواشکی داشتم بخیر
اصلا هر آدمی باید یواشکی خودش رو داشته باشه
اصلا اگه هر آدمی یواشکی نداشته باشه سلامتش به خطر خواهد افتاد
سلامتم کاملا در خطره !
اصلا اگه آدم نتونه خودش باشه خیلی بده!می دونم ولی خودم بودن خیلی دردسر داره !خود من خیلی شره خیلی دردسر درست می کنه ولی دوسش دارم اون منی رو دوست دارم که همش مایه شر بود همش شلوغ میکرد همش میریخت بهم
فکر کنم چند روزی خودم خواهم شد
ایوه الناس بگوش
ما اومدیم
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
جوات پارتی
چند شب پیش با اجازه دوستان از خانه جیم زدیم و باتفاق تنی چند از دوستان مجرد و نیمه مجرد و لطیف و درشت و اینا رفتیم یکجایی!دوستان گفته بودن میریم "جوات پارتی" من از همه جا بی خبر و مظلوم و هیچی ندون و پاستوریزه هم دنبال این گرگها راه افتادم ببینم اینا کجا میرن!رفتیم یک باغی و صدای موزیک ولی چه موزیکی!!رفتیم تو دهانمان از زور باز موندن جر خورد اندکی!همه جواتتتتت!پسرا سیبیل از بناگوش در رفته یا کت و شلوار مشکی و کلاه شاپو دخترا با مینی ژوپ مامابزرگاشون و چادر گل گلی خدائیش یک لحظه حس کردم که برگشتم به دهه 40 !!!عرق سگی فراوان با ماست خیار و نعنا!چه دخملایی خدائیش!خدا حفظشون کنه به چشم خواهری !!!!ملت مشغول باباکرم رقصیدن و اینا!راستش ترسیده بودم که اگه بریزن اینجا چوب توی ما تهتمون می کنن!بساط شام هم که سفره انداختن رو زمین و کباب و آبگوشت و اشکنه و دوغ و سبزی خوردن و اینا ولی جالب بود کلا اگه پا داد برین حتما
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه
پرده اول
کاناپه های راحتی، میز مربع شکل سیاه، یک زیرسیگاری ، یک بطری اسمیرنوف پرتقالی پر ،یک بطری نصفه ، یک زن یک مرد مشغول مکالمه:
زن:نمی تونم درکش کنم!نمی تونم بفهمم چی می خواد، هر چی خواسته بهش دادم هر کاری خواسته براش کردم اصلا بند نمی شه اصلا دووم نمیاره!همش فراریه!
مرد:چرا می خوای بدستش بیاری؟دنبال چی می گردی؟هر چی بیشتر دورش بچرخی بیشتر ازت دور میشه اینو باور کن!
زن:چی میبینه توی بقیه زنا که من ندارم؟!چی می خواد از بقیه زنا که من بهش ندادم!بالاتر از عشقم!بالاتر از جسمم؟!هر کاری که می خواد می کنه!
مرد:مشکل همین جاست!داری به دست پاش میپیچی!باید قبول کنی که همه آدم ها یکجور نیستند!باید قبول کنی که این مرد باید آزاد باشه.اسمش رو هرچی می خوای بزاری بزار!مهم نیست!مهم اینه که الان که می خواهیش نیستش!حالا کجا رفته؟
زن:نمی دونم.می دونی میاد یک هفته عاشقانه زندگی زیبا میشه اوج لذت همه چیز خوب بعد یدفه ناپدید میشه!صد بار بهش گفتم بیا ازدواج کنیم!!زیر بار نمیره!هر بار یک بهونه ای میاره!
مرد:چرا می خوای باهاش ازدواج کنی؟
زن:می خوام مال من باشه!می خوام غیر از من کسی به تنش دست نزنه!می خوام همه وجودش مال من باشه!این به نظرت خواسته زیادیه؟
مرد:نه اصلا!فقط یادت باشه همه رو نمی شه توی یک قالب دید و یک نسخه براش پیچید.الان مشکلت چیه ؟دائم پیشته!وقتی پیشته خودت ناپدید میشی نیستی بعدش میایی شروع می کنی به ناله کردن
زن:خوب دوستش دارم!عاشقشم!مشکلم اینه که اون فقط میاد که باشه، لذت ببره از من ،بعدش که سیر میشه میره جای دیگه و من نمی دونم کجا!!
مرد:ببین من نمی فهمم چی میگی!تو الان اومدی اینجا برای چی؟
زن:ناراحتی برم؟!!!!
مرد:نه منظورم این نبود!میخوام مقایسه کنم.عصر زنگ زدی که من هستم یا نه؟گقتم که هستم بیا قدمت به چشم!پرسیدی مشروب داری یا نه؟گفتم ندارم ولی تا بیایی میخرم سیگار هم برات میگیرم.چیز دیگه ای لازم داری؟گفتی هیچی همین خوبه فقط میخوام ببینمت
زن:آره می خواستم باهات حرف بزنم می خواستم به یکی بگم که چقدر این پدر سگ رو دوستش دارم چقدر بهش نیاز دارم و چقدر تنش و روحش رو می خوام ،می خواستم با یکی حرف بزنم میخواستم یکی درکم کنه می خواستم یکی قضاوتم نکنه!
مرد:خوب درست اومدی.خودت می دونی که بهت وفادار نیست.خودت می دونی فقط می خواد باهات بخوابه خودت می دونی که احساس آزادی می کنه با تو، خودت می دونی که سرش گرمه ،خودت می دونی که گرفتار کارشه و کارش براش از همه چیز مهمتره خودت می دونی که بچش توی زندگیش یعنی همه چیزش خودت می دونی که با مادر بچش چه کرد و خودت خیلی چیزای دیگه رو هم می دونی!
زن:می دونم همش رو می دونم ولی می خوامش می خوام که مال من باشه
مرد:خوب من بهت میگم که دیونه ای و مستی همه حرفهایی که زدی درسته ولی اینا دلیل ازدواج کردن نیست!اگر منم میفهمیدم ازدواج یعنی چه شاید الان مجبور نبودم قرقرهای تو رو تحمل کنم!
زن:چرا مزخرف میگی؟!من میدونم همه اینها رو ولی وقتی میبینم که داره از دستم میره آتیش میگیرم!نمی تونم تحمل کنم که با کسای دیگه هم هست.
مرد:ببین باید قبول کنی توی این رابطه اون جسمت رو می خواد و تو روحش رو و این رابطه به هیچ جا نمی رسه اطمینان داشته باش که تهش فقط آزار میبینی.باید قبول کنی که جنسش اینجوریه!باید قبول کنی که یا تو هم فقط جسمش رو ببین و لحظات رو وگرنه تهش هیچی نیست!
زن توی فکر میره و دود سیگارش به سقف می رسه و خیره به نقطه تاریکی گوشه دیوار نگاه می کنه و اشکهاش از گونه هاش پائین میریزه.مرد میشینه کنارش و میگیردش توی آغوشش و موهاش رو نوازش می کنه و صدای هق هق زن همه اتاق رو پر می کنه و مرد فکر می کنه چرا اینقدر این زن رو دوست داره؟!چرا صدای شادی این زن مال کس دیگه ایه و صدای گریه هاش مال اون!؟چرا جسم و روح این زن مال کس دیگه ایه ولی روح خودش گیر کرده پیش این زن!نمی فهمه!شاید هم می فهمه ولی نمی خواد که بفهمه!همه حرفاش شعار بودن و می دونه که هر وقت این زن می خواد بیاد پیشش همه چیز براش فراهم می کنه که چند ساعتی شایدم تا صبح براش حرف بزنه و همون جا روی کاناپه توی بغلش بخوابه و صبح بیدار بشه و بره پی کارش.صبح که بیدار میشه میگه ممنونم که به حرفام گوش کردی ممنونم که آرومم کردی ممنونم که همیشه هستی و ممنوم که دوستی مثل تو دارم باید برم چون امشب فکر کنم برگرده باید آماده بشم برای اومدنش!و برق لذت و خواستن توی نگاهش موج می زنه و من فقط لبخند می زنم بهش، دستش رو میگیرم، صورتش رو می بوسم و بهش میگم خوش بگذره بهت !
و همیشه این اتفاق تکرار میشه !!!
زن:نمی تونم درکش کنم!نمی تونم بفهمم چی می خواد، هر چی خواسته بهش دادم هر کاری خواسته براش کردم اصلا بند نمی شه اصلا دووم نمیاره!همش فراریه!
مرد:چرا می خوای بدستش بیاری؟دنبال چی می گردی؟هر چی بیشتر دورش بچرخی بیشتر ازت دور میشه اینو باور کن!
زن:چی میبینه توی بقیه زنا که من ندارم؟!چی می خواد از بقیه زنا که من بهش ندادم!بالاتر از عشقم!بالاتر از جسمم؟!هر کاری که می خواد می کنه!
مرد:مشکل همین جاست!داری به دست پاش میپیچی!باید قبول کنی که همه آدم ها یکجور نیستند!باید قبول کنی که این مرد باید آزاد باشه.اسمش رو هرچی می خوای بزاری بزار!مهم نیست!مهم اینه که الان که می خواهیش نیستش!حالا کجا رفته؟
زن:نمی دونم.می دونی میاد یک هفته عاشقانه زندگی زیبا میشه اوج لذت همه چیز خوب بعد یدفه ناپدید میشه!صد بار بهش گفتم بیا ازدواج کنیم!!زیر بار نمیره!هر بار یک بهونه ای میاره!
مرد:چرا می خوای باهاش ازدواج کنی؟
زن:می خوام مال من باشه!می خوام غیر از من کسی به تنش دست نزنه!می خوام همه وجودش مال من باشه!این به نظرت خواسته زیادیه؟
مرد:نه اصلا!فقط یادت باشه همه رو نمی شه توی یک قالب دید و یک نسخه براش پیچید.الان مشکلت چیه ؟دائم پیشته!وقتی پیشته خودت ناپدید میشی نیستی بعدش میایی شروع می کنی به ناله کردن
زن:خوب دوستش دارم!عاشقشم!مشکلم اینه که اون فقط میاد که باشه، لذت ببره از من ،بعدش که سیر میشه میره جای دیگه و من نمی دونم کجا!!
مرد:ببین من نمی فهمم چی میگی!تو الان اومدی اینجا برای چی؟
زن:ناراحتی برم؟!!!!
مرد:نه منظورم این نبود!میخوام مقایسه کنم.عصر زنگ زدی که من هستم یا نه؟گقتم که هستم بیا قدمت به چشم!پرسیدی مشروب داری یا نه؟گفتم ندارم ولی تا بیایی میخرم سیگار هم برات میگیرم.چیز دیگه ای لازم داری؟گفتی هیچی همین خوبه فقط میخوام ببینمت
زن:آره می خواستم باهات حرف بزنم می خواستم به یکی بگم که چقدر این پدر سگ رو دوستش دارم چقدر بهش نیاز دارم و چقدر تنش و روحش رو می خوام ،می خواستم با یکی حرف بزنم میخواستم یکی درکم کنه می خواستم یکی قضاوتم نکنه!
مرد:خوب درست اومدی.خودت می دونی که بهت وفادار نیست.خودت می دونی فقط می خواد باهات بخوابه خودت می دونی که احساس آزادی می کنه با تو، خودت می دونی که سرش گرمه ،خودت می دونی که گرفتار کارشه و کارش براش از همه چیز مهمتره خودت می دونی که بچش توی زندگیش یعنی همه چیزش خودت می دونی که با مادر بچش چه کرد و خودت خیلی چیزای دیگه رو هم می دونی!
زن:می دونم همش رو می دونم ولی می خوامش می خوام که مال من باشه
مرد:خوب من بهت میگم که دیونه ای و مستی همه حرفهایی که زدی درسته ولی اینا دلیل ازدواج کردن نیست!اگر منم میفهمیدم ازدواج یعنی چه شاید الان مجبور نبودم قرقرهای تو رو تحمل کنم!
زن:چرا مزخرف میگی؟!من میدونم همه اینها رو ولی وقتی میبینم که داره از دستم میره آتیش میگیرم!نمی تونم تحمل کنم که با کسای دیگه هم هست.
مرد:ببین باید قبول کنی توی این رابطه اون جسمت رو می خواد و تو روحش رو و این رابطه به هیچ جا نمی رسه اطمینان داشته باش که تهش فقط آزار میبینی.باید قبول کنی که جنسش اینجوریه!باید قبول کنی که یا تو هم فقط جسمش رو ببین و لحظات رو وگرنه تهش هیچی نیست!
زن توی فکر میره و دود سیگارش به سقف می رسه و خیره به نقطه تاریکی گوشه دیوار نگاه می کنه و اشکهاش از گونه هاش پائین میریزه.مرد میشینه کنارش و میگیردش توی آغوشش و موهاش رو نوازش می کنه و صدای هق هق زن همه اتاق رو پر می کنه و مرد فکر می کنه چرا اینقدر این زن رو دوست داره؟!چرا صدای شادی این زن مال کس دیگه ایه و صدای گریه هاش مال اون!؟چرا جسم و روح این زن مال کس دیگه ایه ولی روح خودش گیر کرده پیش این زن!نمی فهمه!شاید هم می فهمه ولی نمی خواد که بفهمه!همه حرفاش شعار بودن و می دونه که هر وقت این زن می خواد بیاد پیشش همه چیز براش فراهم می کنه که چند ساعتی شایدم تا صبح براش حرف بزنه و همون جا روی کاناپه توی بغلش بخوابه و صبح بیدار بشه و بره پی کارش.صبح که بیدار میشه میگه ممنونم که به حرفام گوش کردی ممنونم که آرومم کردی ممنونم که همیشه هستی و ممنوم که دوستی مثل تو دارم باید برم چون امشب فکر کنم برگرده باید آماده بشم برای اومدنش!و برق لذت و خواستن توی نگاهش موج می زنه و من فقط لبخند می زنم بهش، دستش رو میگیرم، صورتش رو می بوسم و بهش میگم خوش بگذره بهت !
و همیشه این اتفاق تکرار میشه !!!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سهشنبه
بازگشت
فکر کنم پنج ماهی شده است که اینجا چیزی ننوشته ام.دلیلش را نمی دانم شاید بازهم خود سانسوری باشد شاید خجالت از یکی دو نفری که اینجا را می خوانند نمی دانم
الان مدت نسبتا زیادی گذشته است و تصمیم گرفتم بازهم اینجا از نگفتنی هایم بگویم.داستان از آنجا شروع شد که در وبلاگی راجع به کتاب که در اتوبوس ها قرار می دهند برای این که مردم مطالعه کنند نوشته بود.
در این کتاب نوشته بود که اگر حرفی برای گفتن "ندارید" حتما یک وبلاگ ایجاد کنید.داشتم با خودم فکر می کردم بر عکس چیزی که شابد خیلی از ما فکر می کنیم راجع به این که سیستم حاکم بر کشور متشکل از مشتی آخوند مرتجع و بی سواد است کاملا در اشتباهیم.ظاهرا آقایان مشاورانی دارند که به صورت ریشه ای و بنیادی اقدام به برنامه ریزی برای آینده نموده اند.شما توجه کنید که مخاطبین حمل نقل عمومی چه قشری از جامعه هستند و اصولا چه رنج سنی بیشتر سوار اتوبوس میشوند و در چه ساعتهایی.اکثر افرادی که در طول روز سوار اتوبوس می شوند افراد مسنی هستند که در اوقات خاصی از روز این کار را می کنند قطعا صبح زود که حجم مسافر زیاد است امکان مطالعه این کتاب ها نیست و مسافرین هم اکثرا خسته و خواب آلود هستند با درج این نوشته ها در این کتاب ها کاملا قصد نویسنده روشن است!تنها رسانه باقی مانده آنهم به صورت محدود وبلاگ و اینترنت است که با فیلترینگ و کاهش سرعت و راه های دیگر آنرا تا حدودی مهار نموده اند و الان دقیقا مشغول جداسازی ذهن ها هستند یعنی پدران و مادران و قشر میان سال را نسبت به این رسانه و استفاده های آن بدبین می کنند و بدین شکل وقتی جوانتر ها مشغول نوشتن یا خواندن در اینترنت هستند به نوعی حس نگرانی در آنها ایجاد می کنند و این حس را تلقین می کنند که این افراد بیکار هستند و دارند وقت خود را می سوزانند.
باید توجه داشت که به دلیل عدم آموزش صحیح در مورد برنامه ریزی نسل جوان ما اصولا با مقوله ارزش زمان و برنامه ریزی جز و کلان آشنا نیست و بر عکس آقایان با تربیت قشر خاصی از جوانان و استفاده از دانشگاه های خارج از کشور در رشته های مدیریت و برنامه ریزی استراتژیک در حال فاصله گرفتن از سایرین هستند.
همه آنها می دانند که سو مدیریت بزرگترین نقطه ضعف ایشان است ولی اجازه نمی دهند این سو مدیریت به حوزه سرکوب و مبارزه با مخالفین کشیده شود.در روز 22 بهمن همه دیدیم که چگونه با یک برنامه ریزی دقیق همه جا را فتح کردند و اجازه حضور ندادند.این را دست کم نگیرید در حال حاضر در سه بازه زمانی کوتاه مدت میان مدت و بلند مدت به خوبی برنامه ریزی صورت گرفته است که اگر کمی دقت کنید شواهد آنرا خواهید دید.نمونه آن همین کتابهای اتوبوسی و غیره
الان مدت نسبتا زیادی گذشته است و تصمیم گرفتم بازهم اینجا از نگفتنی هایم بگویم.داستان از آنجا شروع شد که در وبلاگی راجع به کتاب که در اتوبوس ها قرار می دهند برای این که مردم مطالعه کنند نوشته بود.
در این کتاب نوشته بود که اگر حرفی برای گفتن "ندارید" حتما یک وبلاگ ایجاد کنید.داشتم با خودم فکر می کردم بر عکس چیزی که شابد خیلی از ما فکر می کنیم راجع به این که سیستم حاکم بر کشور متشکل از مشتی آخوند مرتجع و بی سواد است کاملا در اشتباهیم.ظاهرا آقایان مشاورانی دارند که به صورت ریشه ای و بنیادی اقدام به برنامه ریزی برای آینده نموده اند.شما توجه کنید که مخاطبین حمل نقل عمومی چه قشری از جامعه هستند و اصولا چه رنج سنی بیشتر سوار اتوبوس میشوند و در چه ساعتهایی.اکثر افرادی که در طول روز سوار اتوبوس می شوند افراد مسنی هستند که در اوقات خاصی از روز این کار را می کنند قطعا صبح زود که حجم مسافر زیاد است امکان مطالعه این کتاب ها نیست و مسافرین هم اکثرا خسته و خواب آلود هستند با درج این نوشته ها در این کتاب ها کاملا قصد نویسنده روشن است!تنها رسانه باقی مانده آنهم به صورت محدود وبلاگ و اینترنت است که با فیلترینگ و کاهش سرعت و راه های دیگر آنرا تا حدودی مهار نموده اند و الان دقیقا مشغول جداسازی ذهن ها هستند یعنی پدران و مادران و قشر میان سال را نسبت به این رسانه و استفاده های آن بدبین می کنند و بدین شکل وقتی جوانتر ها مشغول نوشتن یا خواندن در اینترنت هستند به نوعی حس نگرانی در آنها ایجاد می کنند و این حس را تلقین می کنند که این افراد بیکار هستند و دارند وقت خود را می سوزانند.
باید توجه داشت که به دلیل عدم آموزش صحیح در مورد برنامه ریزی نسل جوان ما اصولا با مقوله ارزش زمان و برنامه ریزی جز و کلان آشنا نیست و بر عکس آقایان با تربیت قشر خاصی از جوانان و استفاده از دانشگاه های خارج از کشور در رشته های مدیریت و برنامه ریزی استراتژیک در حال فاصله گرفتن از سایرین هستند.
همه آنها می دانند که سو مدیریت بزرگترین نقطه ضعف ایشان است ولی اجازه نمی دهند این سو مدیریت به حوزه سرکوب و مبارزه با مخالفین کشیده شود.در روز 22 بهمن همه دیدیم که چگونه با یک برنامه ریزی دقیق همه جا را فتح کردند و اجازه حضور ندادند.این را دست کم نگیرید در حال حاضر در سه بازه زمانی کوتاه مدت میان مدت و بلند مدت به خوبی برنامه ریزی صورت گرفته است که اگر کمی دقت کنید شواهد آنرا خواهید دید.نمونه آن همین کتابهای اتوبوسی و غیره
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
چهارشنبه دو ماه بعد
خیلی وقت بود که نرسیده بودم اینجا بنویسم
الان شادی را انتخاب کرده ام بی خیالی را و شاید پوچی و بی هدفی را و عجب حالی می دهد این بیخیالی!چند وقتی است که نه به تنهایی فکر می کنم و نه به بدبختی و به جای آن به چیزهایی که دارم فکر می کنم فرزند خوب و سالم کار خوب زندگی نسبتا مناسب و شایدهم مناسب پول به اندازه کافی مسافرت مداوم جوانی و قدرت جذب و و و و تازه از دیدن مناظر بدیع لذت می برم.
در جایی خواندم که مردان در روز حداقل 13 بار به س . ک . س فکر می کنند و کلی خندیدم و فکر کنم آمار من خیلی بالاتر از این حرف ها باشد و خیلی هم راضی هستم از این وضع می خندم و می بینم و لذت می برم عده ای می گویند چشم چرانی است ولی همان که آنها می گویند!
دیشب مطب دندان پزشکی بودم یک خانم منشی لوند با سینه ها درشت و بسیار سک سی و یقه باز مشغول خود نمایی بودند و بنده هم از خجالت خودم و ایشان در آمدم ک و ن لغ دنیا و هرکس که خوشش نمی آید
این هم خبر:
پژوهشگران به این نتیجه رسیدن که مردها 13 بار در روز به سکس فکر میکنن که معادل 4,745 بار در سال میشه. یک سوم مردها اعتراف کردن که اولین چیزی که در هنگام بیدار شدن از خواب بهش فکر میکنن سکس هست. در مقایسه، زن ها فقط 5 بار در روز به سکس فکر میکنن. اما مردها (متاسفانه) به طور متوسط فقط دو بار در هفته موفق میشن آرزوی سکسشون رو برآورده کنن. یه محقق گفته که وقتی مردتون رو میبینین به جایی خیره شده شما احتمالا متوجه میشین به چه چیزی داره فکر میکنه!
الان شادی را انتخاب کرده ام بی خیالی را و شاید پوچی و بی هدفی را و عجب حالی می دهد این بیخیالی!چند وقتی است که نه به تنهایی فکر می کنم و نه به بدبختی و به جای آن به چیزهایی که دارم فکر می کنم فرزند خوب و سالم کار خوب زندگی نسبتا مناسب و شایدهم مناسب پول به اندازه کافی مسافرت مداوم جوانی و قدرت جذب و و و و تازه از دیدن مناظر بدیع لذت می برم.
در جایی خواندم که مردان در روز حداقل 13 بار به س . ک . س فکر می کنند و کلی خندیدم و فکر کنم آمار من خیلی بالاتر از این حرف ها باشد و خیلی هم راضی هستم از این وضع می خندم و می بینم و لذت می برم عده ای می گویند چشم چرانی است ولی همان که آنها می گویند!
دیشب مطب دندان پزشکی بودم یک خانم منشی لوند با سینه ها درشت و بسیار سک سی و یقه باز مشغول خود نمایی بودند و بنده هم از خجالت خودم و ایشان در آمدم ک و ن لغ دنیا و هرکس که خوشش نمی آید
این هم خبر:
پژوهشگران به این نتیجه رسیدن که مردها 13 بار در روز به سکس فکر میکنن که معادل 4,745 بار در سال میشه. یک سوم مردها اعتراف کردن که اولین چیزی که در هنگام بیدار شدن از خواب بهش فکر میکنن سکس هست. در مقایسه، زن ها فقط 5 بار در روز به سکس فکر میکنن. اما مردها (متاسفانه) به طور متوسط فقط دو بار در هفته موفق میشن آرزوی سکسشون رو برآورده کنن. یه محقق گفته که وقتی مردتون رو میبینین به جایی خیره شده شما احتمالا متوجه میشین به چه چیزی داره فکر میکنه!
اشتراک در:
نظرات (Atom)
خاطرات تنهایی
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
من و خاطرات تنهايي قسمت اول: 1 يك علاقه خاصي بودبين ما. يك جور احترام متقابل . يك جور خودداري . سه ماهي ميشد كه با هم كار مي كرديم. يك ...
-
تا بحال شده است حس کنی "هوایی" شده ای ؟"راهی" شده ای؟ دلت دیگر اینجا نیست هیچ جا نیست !دری باز شده است و اتاقی پشت در اس...
-
عصر یک روز تابستانی گرم.مرد روی نیمکت پارک نشسته است و به بازی بچه ها نگاه می کند.مرد به شدت توی فکر است.مرد حس می کند هر روز دورتر می شود.م...





